<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586</id><updated>2009-10-30T15:25:38.790+01:00</updated><title type='text'>باغ  در  باغ </title><subtitle type='html'>&lt;center&gt; Editor Khalil Paknia   &lt;/center&gt;</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://khalil.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default?start-index=26&amp;max-results=25'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>401</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>25</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8529309992187675226</id><published>2009-10-08T11:03:00.015+02:00</published><updated>2009-10-09T17:08:41.414+02:00</updated><title type='text'>هرتا مولر برنده‌ی نوبل ادبی سال ۲۰۰۹</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;دوستان گرامی&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="background-color: white; color: red;"&gt;باغ در باغ&lt;/span&gt; &amp;nbsp;به «&lt;a href="http://khpaknia.wordpress.com/"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;وردپرس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;» می‌رود. از این پس اگر مطلب تازه‌ای بود در &lt;span style="color: blue;"&gt;«&lt;/span&gt;&lt;a href="http://khpaknia.wordpress.com/"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;وردپرس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;» منتشر می‌شود&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;مطالب گذشته هم چنان در همین جا در دسترس است&lt;/strong&gt;. &lt;/div&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8529309992187675226?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8529309992187675226'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8529309992187675226'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/10/blog-post_08.html' title='هرتا مولر برنده‌ی نوبل ادبی سال ۲۰۰۹'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-4786867942176959394</id><published>2009-10-08T05:01:00.010+02:00</published><updated>2009-10-08T05:55:54.225+02:00</updated><title type='text'>ديوار چين و کتاب‌ها</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;بعد از کودتای ۲۸ مرداد«نجف دریابندری» را می‌گیرند به این جرم که عضو«جمعیت طرفداران صلح» بوده است.&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;دریابندری می‌پرسد: دلیل این اتهام چیست؟&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;می‌گویند: دلیلش این است که تو کتاب«وداع با اسلحه» را ترجمه کرده‌ای!&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;-&lt;em&gt;&lt;strong&gt;عمران صلاحی&lt;/strong&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;ديوار چين و کتاب‌ها&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;خورخه لوئيس بورخس&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;ترجمه: ابوالحسن نجفی &lt;/div&gt;در ايام اخير چنين خواندم که مردی که دستور ساختن آن ديوار تقريباً بی‌انتهای چين را داد همان «شی هوانگ تی» نخستين امپراتوری بود که نيز مقرر داشت تا همه‌ی کتاب‌های پيش از او سوخته شود. اين‌که اين عمليات دوگانه‌ی عظيم- نصب پانصد تا ششصد فرسخ سنگ در برابر وحشيان و نسخ بی‌چون و چرای تاريخ، يعنی نسخ گذشته -از يک تن واحد ناشی شده و بر روی هم جزو صفات او باشد بی‌دليل مرا خرسند کرد و در عين حال نگران. جستجوی علل بروز اين احساس هدف يادداشت فعلی است. &amp;nbsp; &amp;nbsp;از نظر تاريخی، هيچ رازی در اين اقدام دوگانه نيست. «شی هوانگ تی» پادشاه «تسينگ» که معاصر با جنگ‌های «هانيبال» است شش حکومت را به زير سلطه‌ی خود آورد و دستگاه خان‌خانی را بر‌انداخت؛ ديوار بزرگ چين را برافراشت زيرا ديوار در آن زمان از وسايل دفاعی بود. کتاب‌ها را سوخت زيرا مخالفان با استناد به آن‌ها امپراتوران گذشته را می‌ستودند. &amp;nbsp; &amp;nbsp;ساختن قلاع و سوختن کتب کار مشترک همه‌ی سلاطين است، تنها خصوصيت ويژه‌ی «شی هوانگ تی» عمل کردن در مقياسی چنين وسيع است. اين نکته را برخی از چين‌شناسان نيز تلويحاً تذکر داده‌اند، اما احساس من اين است که در شواهدی که آوردم چيزی هست بيش از افراط و يا غلو در اقدامی متداول. &amp;nbsp; محصور کردن جاليز با باغ امری است عادی و عام، اما نه محصور کردن يک امپراتوری. و نيز اراده کردن که سنت‌پرست‌ترين نژادها از خاطره‌ی گذشته‌اش، چه اساطيری و چه تاريخی، دست بردارد مزاح و تفنن نيست. &amp;nbsp; چينيان در آن زمان سه‌هزار سال تاريخ مدون در پشت سر داشتند (و نيز در آن زمان «امپراتور زرد» و «چوانگ تسو» و «کنفوسيوس» و «لائوتسو» را داشتند) که آنگاه «شی هوانگ تی» دستور داد تا تاريخ از زمان او آغاز شود. &amp;nbsp; شی هوانگ تی مادرش را به گناه فسق و فجور تبعيد کرده بود، در عدالت سخت او علمای مذهبی چيزی جز کفر نديدند، شی هوانگ تی شايد از آن رو خواست تا کتاب‌های قانون را براندازد که اين کتاب‌ها او را گناه‌کار می‌شمردند، شی هوانگ تی شايد از آن رو می‌خواست تا همه‌ی گذشته را منسوخ کند که فقط يک خاطره را از ميان بردارد: فضيحت مادرش را. (بر همين نهج، يکی از شاهان يهود همه‌ی کودکان را نابود کرد تا تنها يک کودک را از ميان بردارد.) &amp;nbsp; اين حدس موجه است، اما مسئله‌ی ديوار، يعنی روی دوم اين اسطوره را حل نمی‌کند. بنا بر گفته‌ی مورخان، شی هوانگ تی قدغن کرد که از مرگ سخن رود و به جستجوی آب حيات برآمد و در کاخی نگارين بست نشست که عدد حجره‌هايش با عدد روزهای سال برابر بود. از اين شواهد چنين برمی‌آيد که ديوار در مکان و آتش در زمان سدهايی جاودانه در برابر پيشروی مرگ بوده‌اند. &amp;nbsp; «باروخ اسپينوزا» نوشته است که همه‌ی چيزها می‌خواهند در هستی خود دوام آورند. شايد امپراتور و جادوگران‌ش گمان کرده‌اند جاودانگی امری باطنی و «درون‌ذاتی» است و فساد نمی‌تواند در مداری بسته داخل شود. شايد امپراتور خواسته است مبدأ زمان را از نو بيافريند و خود را «نخستين» ناميده است تا واقعاً نخستين شود و خود را «هوانگ تی» ناميده است تا حتی‌المقدور هوانگ تی شود، يعنی امپراتور افسانه‌ای که خط و قطب‌نما را اختراع کرد. &amp;nbsp; اين امپراتور اخيرالذکر، به موجب «کتاب شعائر» نام درست اشياء را بر اشياء نهاد. بر همين نهج، شی هوانگ تی، در کتيبه‌هايی که هنوز هم باقی است لاف زد که همه‌ی اشياء در روزگار او نامی شايسته يافتند. آرزو کرد که سلسله‌ای جاودان پايه گذاری کند و دستور داد که جانشين‌انش امپراتور دوم، امپراتور سوم، امپراتور چهارم ناميده شوند و هکذا الی غيرالنهايه ...&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; من از نيتی جاودانه سخن گفتم. نيز شايسته است که فرض کنيم که ساختن کتب و سوختن کتب اعمالی هم‌زمان نبوده‌اند. اين نکته (برطبق ترتيبی که ما به کار برديم) تصوير پادشاهی را در نظر می‌آورد که از ويران کردن آغاز کرد و سپس به نگه داشتن گردن نهاد، يا تصوير پادشاهی مأيوس را که آن‌چه قبلاً از آن دفاع می‌کرد از ميان برداشت. &amp;nbsp; اين دو حدس تأثرانگيز است، اما تا آن‌جا که من می‌دانم متکی بر سندی تاريخی نيست: «هربر آلن ژيل» روايت می‌کند که بر کسانی که کتاب‌ها را پنهان کردند داغ زدند و محکوم‌شان کردند که تا روز مرگ، آن ديوار بيکران را بسازند. اين نکته مجاز يا مقبول می‌دارد که تفسير ديگری بکنيم: شايد ديوار، استعاره‌ای بوده است، شايد شی هوانگ تی کسانی را که «گذشته‌پرستی» می‌کردند به کاری محکوم کرد که به اندازه‌ی گذشته وسيع بود و به همان اندازه ابلهانه و به همان اندازه بيهوده. &amp;nbsp; شايد ديوار در حکم دعوت به مبارزه بوده و شی هوانگ تی با خود انديشيده است: «مردم گذشته را دوست دارند و من با اين دوستی برنمی‌آيم و دژخيمان من با آن برنمی‌آيند، اما روزی کسی خواهد آمد که همانند من حس کند و آن کس ديوار مرا نابود خواهد کرد هم‌چنانکه من کتاب‌ها را نابود کردم و آن کس ياد مرا محو خواهد کرد و سايه‌ی من و آيينه‌ی من خواهد شد، و خود اين را نخواهد دانست». شايد شی هوانگ تی از آن به گرد امپراتوری ديوار کشيد که امپراتوری را ناپايدار می‌دانست و از آن رو کتاب‌ها را نابود کرد که آنها کتاب‌های مقدس بودند، يعنی به عبارت ديگر کتاب‌هایی بودند که چيزی را تعليم می‌دادند که سراسر آفاق يا شعور هر انسان تعليم می‌دهد. &amp;nbsp; شايد سوختن کتاب‌خانه‌ها و ساختن ديوار اعمالی باشند که به شيوه‌ای مرموز يکديگر را نفی می‌کنند. اين ديوار پابرجا که، در اين زمان و در همه‌ی زمان‌های ديگر، بر زمين‌هايی که هرگز نخواهيم ديد دستگاه سايه‌اش را می‌افکند سايه‌ی قيصری است که فرمان داد تا احترام‌گذارنده‌ترين ملل گذشته‌ی خود را بسوزد. بعيد نيست که اين نکته به خودی خود، و خارج از هرگونه حدس جايزی، ما را متأثر کند. (خاصيتش ممکن است در همين تضاد ميان ساختن و سوختن به مقياسی عظيم باشد.) &amp;nbsp; اگر اين مورد را کليت بدهيم می‌توانيم نتيجه بگيريم که همه‌ی «صورت» (فرم)ها خاصيت خود را در خود دارند و نه در «محتوا»ی فرضی خود. و اين نکته با نظريه‌ی «بندتو کروچه» نيز وفق می‌دهد. و نيز «پاتر» در سال ١۸۷۷ می‌گفت که همه‌ی هنرها آرزوی رسيدن به وضع موسيقی دارند که چيزی نيست مگر صورت. &amp;nbsp; موسيقی، حالات وجد، اساطير، چهره‌های شکسته از زمان، بعضی از شفق‌ها و بعضی از جاها، می‌خواهند چيزی به ما بگويند يا چيزی به ما گفته‌اند، که هرگز نمی‌بايست آن را فراموش کرده باشيم، يا در شرف آنند که چيزی به ما بگويند. اين حالت قريب‌الوقوع کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود شايد همان رمز زيبايی و هنر باشد.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;span style="color: #999999;"&gt;از مجموعه‌ی: باغ گذرگاه‌های هزار پيچ، احمد ميرعلايی، تهران، ۱۳۶۹&lt;/span&gt; &lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-4786867942176959394?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4786867942176959394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4786867942176959394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='ديوار چين و کتاب‌ها'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-687160908782574674</id><published>2009-09-28T10:07:00.004+02:00</published><updated>2009-09-28T10:35:35.110+02:00</updated><title type='text'>تهران، شهر بی‌دفاع</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.mghaed.com/index.htm"&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;كهولت، دارو، چـُرت‌ناكی&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;6 مهر ۱۳۸۸- محمد قائد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Roma_(1972_film)"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;رم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; فدريكو فلينی‌ را كه دوستی نسخه‌ای از آن به من داده بار ديگر تماشا می‌كنم. پر از ايجاز و كنايه و اشاره است گرچه پس از چهار دهه فصل‌هايی شايد به نظر بينندگانی غيرايتاليايی قدری طولانی برسد. درهرحال، فصل نمايش لباس در واتيكان حتماً چنين نيست: برای ابواب‌جمعی كليسا از راهب و راهبه و كشيش و اسقف و كاردينال تا پاپ و حتی پروردگار عالم لباس طراحی كرده‌اند. آدمی كه به‌عنوان مانكن در اين خرقه‌ی سوپرباشكوه آخری نصب شده نَوَد را شيرين دارد.&lt;/big&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;&amp;nbsp;ميكل آنژ برای تجسم آفريدگار در سقف كليسای سيستين مردی سن‌وسال‌دار اما توپـُر نقاشی كرده است - مثل ميان‌سالیِ خليل عقاب با محاسن و موی‌ سپيد. پرسوناژ فيلم فلينی فقط سالخورده نيست، فزناك و پيزری هم هست. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;سن و سال لزوماً مترادف معرفت و خرد است؟‌ شب پيش از آن وقتی منتظر بودم ببينم فيلم سيخنمايیِ تلويزيون وطنی قابل تماشا هست يا نه (نبود)، اعضای مجلس خبرگان را نشان می‌داد. لابد چند دوجينی بودند اما تعداد حاضران را نمی‌شد تشخيص داد. تلويزيون وطنی چنان وسواس لاپوشانی و نشان‌ندادن و قطع و حذف دارد كه تقريباً در هيچ جا قواعد معرفی بصری ِ محيط رعايت نمی‌شود - حتی در استاديوم فوتبال. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;از ميان غيرممنوع‌القيافه‌ها دست‌كم دو نفر خواب بودند و چندين نفر پلك‌هايشان شديداً سنگين می‌نمود. تقريباً همه ملول و پكر و دمغ به نظر می‌رسيدند و شايد نگران عاقبت كار خويش در دنيا و آخرت. قيافه‌های فلينی‌وار و چهره‌ی بيرنگ و ورم‌كرده‌ی اكثر دامة‌افاضاته‌ها خبر می‌داد چندين نوع دارو برای چربی و غلظت و فشار و قند خون و امراض ديگر مصرف می‌كنند. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;حداكثر مدت تمركز مفيد آدم سالم چيزی حدود ده دقيقه است. چه در كلاس درس و سخنرانی و چه در فيلم سينمايی، هر ده‌پانزده دقيقه بايد جوری ‌بيدارباش داد و دنده عوض كرد. در مملكتی كه حضور شجاعانه‌ی اين همه زن و مرد جوان و قبراق و زيبا و رعنا و باهوش و امروزی و درس‌خوانده در خيابان‌هايش دنيا را به حيرت انداخته، اين بنده‌ی خداها كجای كارند؟‌ &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;چندی پيش تصاويری در عنترنت گذاشتند از ميهمانان خارجی دهه‌ی ‌فجر يا چيزی در همان مايه: يك مشت سياهی‌لشكرِ پاكستانی و افغان و عرب در مبل‌های سالن كنفرانس سران در تهران به خواب رفته‌اند. چندان مسن و مستهلك به نظر نمی‌رسند اما بعد از صرف چلوكباب و زرشك‌پلو با مرغ و مخلفات و نوشابه و دوغ، بيدارماندن حين استماع رجزخوانی در باب وحدت مسلمانان شايد زيادی ايثارگرانه باشد. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;كاردينال فيلم فلينی هم به محض نشستن عينك تيره به چشم می‌زند و سرش روی ‌سينه می‌افتد ـ شايد يعنی بنا به وظيفه حضور يافته است و ترجيح می‌دهد چـُرتی بزند. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;و در همان شهر مورد علاقه‌ی فلينی، در پی افتضاحات سياسی ايتاليا و رويگردان‌شدن جماعت از سياسيون‌ دغل، در دهه‌ی۱۹۸۰ &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cicciolina"&gt;يك خواننده&lt;/a&gt; و هنرپيشه‌ی پورنو با رأی خاطرخواه‌هايش به پارلمان رفت از بانوی بزم‌آرا و آدرنالين‌افزا نقل شد: جوان‌هايی‌ كه برای تفريح به محله‌ی ‌كاباره‌‌ و شبكده‌ می‌آيند شايد خيلی‌ عقل نداشته باشند اما كلـّی انرژی دارند؛ نماينده‌های چـُرت‌آلودِ به‌اصطلاح مجلس ملی هيچ‌كدام را ندارند. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://www.mghaed.com/index.htm"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;6 مهر ۱۳۸۸- محمد قائد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=CYzRL9YIswQ"&gt;Fellini's Roma - Catholic Church Fashion Show&lt;/a&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-687160908782574674?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/687160908782574674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/687160908782574674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html' title='تهران، شهر بی‌دفاع'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5171289674630362621</id><published>2009-09-09T10:36:00.009+02:00</published><updated>2009-09-25T13:32:01.552+02:00</updated><title type='text'>ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SqdssUG1L9I/AAAAAAAAA1U/oVp_VRf4gYg/s1600-h/war.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5379387788484751314" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SqdssUG1L9I/AAAAAAAAA1U/oVp_VRf4gYg/s400/war.jpg" style="cursor: hand; display: block; height: 241px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;بالای همه‌ی سردرها سیاه بود و همه‌ی دیوارها سیاه بود و از پنجره‌های دو طرف خیابان بیرق‌های سیاهی بیرون زده بود به چه قشنگی! باد هم تکانشان می‌داد و بس که تعدادشان زیاد بود گاهی نسیمی مثل بادبزن حصیری جمعیت را باد می‌زد. خوشم آمد که هر قولی در کتاب سیاهشان داده بودند، خوش قولی کرده عمل کرده بودند. درخت‌ها را هم سیاه کرده بودند و اگر بگویم یک برگ سبز گذاشته بودند نگذاشته بودند. یکی یک پرچم سیاه کوچک هم به هر کدام داده بودند. انجمن آنقدر خوب عزا را هماهنگ کرده بود که چشم‌های تراب خان از غرور اشک افتاده بود. آنقدر قشنگ همه چیز را سیاه کرده بودند که حتی ایوب خان که همیشه از همه چیز دلخور است، نتوانست ایرادی بگیرد. فقط آسمانِ بالای خیابان، بین ساختمان‌های بلند و سیاهِ دوطرف، بدبختانه هنوز عینِ رودخانه‌ای که آبش را عینهو آبِ دریا آبی کرده باشند.آبی بود. من هیچوقت دریا ندیده‌ام.&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;رمان«سورةالغُراب»: محمود مسعودی، چاپ اول- پاریس ۱۳۶۹&lt;/span&gt; &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5171289674630362621?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5171289674630362621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5171289674630362621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SqdssUG1L9I/AAAAAAAAA1U/oVp_VRf4gYg/s72-c/war.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8548781926965335330</id><published>2009-08-18T19:52:00.006+02:00</published><updated>2009-08-18T21:20:04.372+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;... حکایت خود را گفتم و دلیل ماتم و سیاه‌پوشی مردم شهر را جویا شدم... چون این سخن بشنید دگرگون شد، لختی ساکت ماند و بعد گفت: "وقت آنست آنچه را که می‌خواهی بدانی، ببینی ...این سخن بگفت و از خانه بیرون شد. او می‌رفت و من به دنبالش تا از شهر بیرون شدیم و به خرابه‌ای رسیدیم. آن‌جا سبدی بود که به طنابی بسته شده بود. مرا گفت:" در آن سبد بنشین و بر آسمان و زمین بنگر تا دلیل سیاهی و خموشی آن‌ها را دریابی."&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;شاه سیاپوشان&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;هوشنگ گلشیری&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانست که بازجویی می‌برندش. اما نه آنطور که فکر می‌کرد. از راهروهایی که می‌گذشت پاهایش به آدم‌هایی خورد، خوابیده یا نشسته؛ ناله‌هایی هم شنید و حتی آن که می‌بردش پا و گاهی دستی تکان می‌داد، طوری که او لنگر می‌خورد. یک بار هم افتاد که دو دست آدمی خفته بر زمین نگهش داشت. با آداب بازجویی‌شان هم آشنا نبود. در کدام رساله‌شان بود که ندیده بود؟ موقع نوشتن بایست پشت به بازجو می‌کرد و یک بار هم که به بهانۀ پرسشی رو برگرداند دید که فقط دو چشم از سوراخ یک کیسه نگاهش می‌کند و آن حرفها هم از سوراخی به جای دهان می‌آمده است. قبا داشت، مطمئن بود. همان جا بود که حکم تعزیر دادند، اما به بهانۀ دروغ او بود که نوشته بود مرادش از عشرۀ مشئومه دهۀ خودش بوده است. نشمرد. همان‌جا می‌زدند. کنار همان دالان بی انتها و غرقه در آدم‌های خفته و نیم‌خفته و نشسته و گاه نالان. نشسته و به پشت زدند. ندید کدام می‌زد. و کدام می‌شمرد. مگر مهم بود؟ همان دستی بود که کتاب سوزان را حکم فرموده بود یا همان دهان که قتل همۀ مردان قبیلۀ بنی قریطه را حلال کرده و زنان و کودکان‌ِ ِ‌شان را برده کرد. فقط همان دو سه ضربۀ اول کافی بود تا دهان به فریاد بگشاید. از حد تحملش بیرون بود. از پایین چشم‌بند زیر شلوار راه راه به پایی را دید که قرآنی به دست داشت. می‌گفت:”ثواب هر ضربه از نماز و روزه بیشتر است.”…..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sor-TM_u9eI/AAAAAAAAA1M/Vr-my4P0Nlw/s1600-h/golshiri_shahe-siahpooshan.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 100px; FLOAT: right; HEIGHT: 152px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5371385111452251618" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sor-TM_u9eI/AAAAAAAAA1M/Vr-my4P0Nlw/s400/golshiri_shahe-siahpooshan.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Shahe-Siapooshan-HG.pdf"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;متن کامل(اسکن کتاب)-پ.د.اف، ۱۰مگابایت&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8548781926965335330?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8548781926965335330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8548781926965335330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sor-TM_u9eI/AAAAAAAAA1M/Vr-my4P0Nlw/s72-c/golshiri_shahe-siahpooshan.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2476902574272854219</id><published>2009-08-11T16:15:00.000+02:00</published><updated>2009-08-11T16:16:43.191+02:00</updated><title type='text'>چرا باید اعتراف کنم؟- محمود داوودی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SoF619xFFfI/AAAAAAAAA1E/NWpZkvyOn5g/s1600-h/varforinteparadiset_450px.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5368707298334414322" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 266px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SoF619xFFfI/AAAAAAAAA1E/NWpZkvyOn5g/s400/varforinteparadiset_450px.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;چرا باید اعتراف کنم؟&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;object style="BORDER-RIGHT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-BOTTOM: 3px solid" height="46" width="147" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"&gt;&lt;param name="URL" value="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Etraf.wma"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="100"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="full"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="0"&gt;&lt;param name="_cx" value="3889"&gt;&lt;param name="_cy" value="1217"&gt;&lt;br /&gt;&lt;embed src="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Etraf.wma" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا باید اعتراف کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موهایم هنوز سیاه‌ست&lt;br /&gt;مثل سرنوشت‌ آن‌ها&lt;br /&gt;که در روزِ روشن گم شدند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نور نیمکت را روشن کرده است&lt;br /&gt;پشت نیمکت&lt;br /&gt;سایه‌ها نشسته‌اند و انتظار می‌کشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ساکت‌اند پشت نیمکت&lt;br /&gt;و نور&lt;br /&gt;روشن‌شان نمی‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا باید به سایه‌ها اعتراف کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;از دفتر شعر"چند صحنه"&lt;br /&gt;شعرهای ۱۳۸۲- ۱۳۷۰&lt;br /&gt;محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2476902574272854219?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2476902574272854219'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2476902574272854219'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/08/blog-post_11.html' title='چرا باید اعتراف کنم؟- محمود داوودی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SoF619xFFfI/AAAAAAAAA1E/NWpZkvyOn5g/s72-c/varforinteparadiset_450px.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5242920502887172090</id><published>2009-07-26T09:49:00.008+02:00</published><updated>2009-10-06T16:57:12.346+02:00</updated><title type='text'>«گودو در سرزمین عجایب»</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;یادبود&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;Reichenberger Straße 166, 10999 Berlin&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; &lt;/center&gt;شهری در انتظار موعود بی‌قرار است. مردم اين شهر هر روز صبح اسبی را با كبكبه و دبدبه تا "دروازه‌های مشرق" می‌برند تا اگر آن سوار آمد، پياده نماند. آن‌ها هم‌چنين در پايان سال اسبی را در كوچه‌های شهر می‌گردانند و بعد با طلوع خورشيد او را سنگسار می‌كنند و"تكه‌ای از گوشتش"را به نشانه‌ی تبرک به خانه‌هايشان می‌برند به اين اميد كه با اين مقدمات روزی آن سوار خواهد آمد. ولی باز شب است و در"دوردست، صدای تاخت اسبی در دشت". &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;◄&lt;a href="http://jostar1.blogspot.com/2004_07_06_archive.html"&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;اسطوره و خرافات&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;(تلاشی برای تفسير"معصوم ها" از هوشنگ گلشيری&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;)&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #3333ff;"&gt;کاظم امیری&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5242920502887172090?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5242920502887172090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5242920502887172090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post_26.html' title='«گودو در سرزمین عجایب»'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2693009352007350717</id><published>2009-07-22T06:47:00.009+02:00</published><updated>2009-07-22T09:41:03.502+02:00</updated><title type='text'>پشت پرده‌ها</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;۱&lt;/center&gt;...روی هم می‌چید شاخه‌های سوزان را&lt;br /&gt;وز ره دودی که برمی‌خاست از آن‌ها&lt;br /&gt;نقش آن مطرود حیله‌جوی را می‌دید&lt;br /&gt;آن مزور میهمان پُرخطر را خوب می‌پائید&lt;br /&gt;چون به بانگ باد و باران گوش می‌داد&lt;br /&gt;به‌نظر می‌آمدش کان فتنه آزار مردم دوست&lt;br /&gt;هست در کار سخن گفتن..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;منظومه«سریویلی»- نیمایوشیج&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۲&lt;/center&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Smabxmn14wI/AAAAAAAAA0U/8LJchN5SwCo/s1600-h/Civil_Disorder_Street_Fight_Tehran_1979.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5361143682914706178" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 276px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Smabxmn14wI/AAAAAAAAA0U/8LJchN5SwCo/s400/Civil_Disorder_Street_Fight_Tehran_1979.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;...وقتی جمعيتی عظيم كه بچه‌ی دانشگاه است بيرون‌ نگه داشته می‌شود و دوگانه‌ را از خيابان‌های اطراف به درگاه يگانه می‌گزارد، عملاً يعنی آن‌ها كه چمن دانشگاه را (‌در هر دو معنی) آسفالت كرده‌اند در محاصره‌اند؟ آيا با رُمبيدن حصارهای ذهنی، دژبانان قلعه‌های سابقاً پرهيبت به مدافعان حريمی پشت نرده‌ها تبديل می‌شوند كه به‌سرعت آب می‌رود و مدام كوچك‌تر می‌شود؟&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.mghaed.com/index.htm"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نرده‌های ظريف دژها&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمد قائد- ۳۰ تیر ۸۸&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۳&lt;/center&gt;...پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانه‌هایشان روند و منتظر باشند تا بازی دیگری آغاز شود. سوژه‌ها، ذهن‌ها، دگرگون می‌شوند. بیزاری پدید می‌آید، از هرچه دل‌انگیزش خوانده‌اند. برای همه، این جنگ با خدا نخواهد بود. کاری که توده‌ی مردم می‌کنند، این است که میان خدای خود و خدای آن‌ها فرق بگذارند. مردم در طول تاریخ چنین کرده‌اند، باز هم چنین خواهان کرد و این حق آنان است. این بار اول نیست که مردم در برابر مقدسان قرار گرفته‌اند. باز هم این بار، خدای این طرف و خدای آن طرف یکدیگر را خنثی می‌کنند و ستیز، زمینه‌ای زمینی می‌یابد. در جنبش این روزها، خدایان هنوز به جنگ یکدیگر نرفته‌اند. آنان هنوز در سازش با یکدیگر به سر می‌برند و می‌توانیم با نظر به نقش سوژه‌ساز آنان بگوییم که سوژه‌ها، هنوز سوژه‌هایی یکسر متفاوت نشده‌اند....&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.nilgoon.org/archive/mohammadrezanikfar/articles/Nikfar_Election_88_2.html"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در ایران چه می‌گذرد؟ مقاله‌ی دوم&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمدرضا نیکفر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2693009352007350717?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2693009352007350717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2693009352007350717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post_22.html' title='پشت پرده‌ها'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Smabxmn14wI/AAAAAAAAA0U/8LJchN5SwCo/s72-c/Civil_Disorder_Street_Fight_Tehran_1979.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-4012288080481764750</id><published>2009-07-20T13:31:00.009+02:00</published><updated>2009-07-20T13:58:11.226+02:00</updated><title type='text'>مشروع و مقبول</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مشروع و مقبول&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SmRZVMmQfBI/AAAAAAAAA0M/6OgnTBMQnOk/s1600-h/Englishmen_Yazd_Bicycles1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5360507677171547154" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 248px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SmRZVMmQfBI/AAAAAAAAA0M/6OgnTBMQnOk/s320/Englishmen_Yazd_Bicycles1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اما کار در محدوده جنگِ الفاظ خلاصه نمی‌شد. جنگ کلمات، از پسِ جنگ عمیق‌تری سر برمی‌کشید: جنگ عمیق‌تری بر سر مفاهیم اساسی و اصولی، و به آسانی هم نمی‌شد از چنین جنگی خلاصی یافت. هنوز فرمان مشروطیت صادر نشده بود که در جمع گروهی مشروطه‌خواه، در حضور مجتهد تبریز، یکی ندا در داد که«دولت مشروطه داده است» گفتند سندش کجاست و تلگرافش کو؟ گفت: دولت به شما مجلسِ مشورت داده‌است و تلگراف آنهم رسیده‌است. من خبر دارم، حاج علی گفت: ما مشروطه می‌خواهیم نه مجلس مشورت. گفت: مجلس مشورت، همان مشروطه است. حاج علی آشوب کرد که من مردِ عوام هستم جز لفظ مشروطه چیزی نمی‌دانم، باید این لفظ را بدهند. لفظ دیگری به کار نمی خورد. قال‌ و مقال زیاد شد و هر کسی حرفی زد. آقا میرهاشم گفت:نزاع لفظی است. آقا میرزا علی اکبر خطاب به میرهاشم کرد که:آقا راحت بنشینید و فساد نکنید و کار را ما را معیوب ننماید.. »&lt;br /&gt;ظاهرا بعضی مردمِ«عوام» آن روزگار، هوشیارتر و روشن‌بین‌تر از روشنفکران زمانه خود بودند. از این جماعت، حکایت‌های خواندنی‌تری در دست است. این بار راوی تقی‌زاده است و زمان، زمانی است که محمد‌علی شاه بر سریر قدرت نشسته است و کشمکش‌ها و دعوای «مشروعه» یا «مشروطه» آغاز شده‌است.&lt;br /&gt;تقی‌زاده می‌گوید:«...مخبرالسلطنه میان شاه و ملت، رفت و آمد می‌کرد. شاه می‌گفت من مشروعه را قبول دارم نه مشروطه را. آخوندها گفتند بلی این درست است ما مدعی شدیم. آقا سیدعبداله بهبهانی و دیگران گفتند مشروعه درست است. در این میان مشهدی باقر، وکیلِ صنف بقال فریاد کرد و به علما گفت: آقایان ما عوام این اصطلاحات عربی سرمان نمی‌شود. ما مشروطه گرفته‌ایم. سعدالدوله مدعی‌شد گفت: اصلا مشروطه درست نیست غلط است. این را اوایل که از فرانسه ترجمه کردند «&lt;em&gt;کنستی توسیونل&lt;/em&gt;» را «&lt;em&gt;کوندیسیونل&lt;/em&gt;» کردند...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;برگرفته: مشروطه ایرانی- ماشاءالله آجودانی&lt;br /&gt;چاپ اول- لندن ۱۹۹۷، ص ۳۶۷-۳۶۶&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-4012288080481764750?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4012288080481764750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4012288080481764750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post_20.html' title='مشروع و مقبول'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SmRZVMmQfBI/AAAAAAAAA0M/6OgnTBMQnOk/s72-c/Englishmen_Yazd_Bicycles1.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-820064185516064817</id><published>2009-07-16T11:59:00.000+02:00</published><updated>2009-07-16T12:00:15.694+02:00</updated><title type='text'>«کتاب مشاهیر» - و. م. آیرو</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sl74qMsRSxI/AAAAAAAAAz8/BgR0JFjtHhI/s1600-h/shepwreck.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5358994010462571282" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sl74qMsRSxI/AAAAAAAAAz8/BgR0JFjtHhI/s320/shepwreck.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;ده برگ از «&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;کتاب مشاهیر&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;و. م. آیرو&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فروغ فرخ‌زاد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابستان سال ۲۰۰۷، در قایق ماهی‌گیری"یورکی"(یکی از دوستان فنلاندی)ام،&lt;br /&gt;جشنی الکی‌خوشانه گرفته بودیم و کله‌مان گرم&lt;br /&gt;از ودکای اسمیرنوف شده بود.&lt;br /&gt;از دور زنی ‌را دیدیم که کنار ساحل تنها نشسته بود، پاهای‌اش را&lt;br /&gt;تا زانو در آب کرده بود و چشم از جست‌وخیز قورباغه‌ها&lt;br /&gt;و وزغ‌های خوشبخت برنمی‌داشت.&lt;br /&gt;به یورکی گفتم: برویم نزدیک ساخل. قایق را روشن کرد&lt;br /&gt;و نزدیک که شدیم دیدم فروغ بود، خودِ خودش:&lt;br /&gt;فروغ فرخ‌زاد در "&lt;em&gt;ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد&lt;/em&gt;".&lt;br /&gt;پیاده شدم.&lt;br /&gt;گفتم: سلام.&lt;br /&gt;بعد گفتم: من عاشق شما هستم.&lt;br /&gt;زانو زدم، دست‌های‌ام را در هم گره کردم و گفتم: حاضری با من ازدواج ‌کنی؟&lt;br /&gt;خندید و گفت: من؟! من مُرده‌م.&lt;br /&gt;به او فهماندم که این مسئله برای من اهمیتی ندارد، و قضیه‌ی کاملاً پیش پا افتاده‌ای‌ست.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;گفت: ما حالا در شعر تو هستیم؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;گفتم: شعر کدام است! ما در فنلاندیم. همین‌جا، کنار این برکه&lt;br /&gt;و دریاچه. این هم دوستم،ـ یادم رفت معرفی کنم،&lt;br /&gt;اسم‌اش "یورکی"ست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مستی داشت فروکش می‌کرد و ما دیگر ودکایی در چنته نداشتیم.&lt;br /&gt;یورکی هم دیرش شده بود و باید می‌رفت از مادرش&lt;br /&gt;که پای‌اش شکسته بود عیادت کند.&lt;br /&gt;لعنت به این شانس و هزاران لعنت!ـ&lt;br /&gt;وگرنه میان قورقور شادی‌بخش وزغ‌ها و قورباغه‌ها&lt;br /&gt;کنار همان برکه، داخل همان قایق، ازدواج‌مان را جشن می‌گرفتیم&lt;br /&gt;و اسم بچه‌های‌مان را هم به‌ترتیب می‌گذاشتیم:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کامیار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و &lt;strong&gt;کلارا&lt;/strong&gt;!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیمایوشیج&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که به‌دنیا آمد&lt;br /&gt;"توکا"یی نبود&lt;br /&gt;طبیعتی نبود&lt;br /&gt;"ری‌را"یی نبود.&lt;br /&gt;وقتی که از دنیا رفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;توکا، طبیعت و ری‌را،&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;هرسه شدند&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;نیما.&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اورهان ولی کانیک&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اورهان ولی، یادش به‌خیر&lt;br /&gt;در "قره گمرکِ" استانبول&lt;br /&gt;در یک قهوه‌خانه نشسته بودیم...&lt;br /&gt;من از شرایط زندگی در فنلاند برای‌اش گفتم&lt;br /&gt;و او از شرایط مرگ در آن دنیا...&lt;br /&gt;چشم‌های‌اش گرد شدند وقتی از من شنید:&lt;br /&gt;«همه‌جای فنلاند دریاچه و جنگل است، و آن‌جا اصلاً تپه و کوه نیست»&lt;br /&gt;و او اظهار پشیمانی کرد از این‌که مُرده است&lt;br /&gt;می‌گفت:&lt;br /&gt;از بس که آن‌جا سربالایی‌ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ویسواوا شیمبورسکا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شیمبورسکا تنها شاعرِ برنده‌ی نوبلی‌ست، که هروقت با کسی دوست می‌شود،&lt;br /&gt;از ته دل آرزو می‌کند که او به‌جایش نوبل را برده بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فرانتس کافکا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌قدر اصرار کردم که قبول کرد،&lt;br /&gt;کلید را از جیبش درآوَرْد&lt;br /&gt;و درِ "قصر" را گشود.&lt;br /&gt;نیم ساعتی آن‌جا را گشتیم:&lt;br /&gt;هیچ چیز عجیب و غریبی آن‌جا نبود&lt;br /&gt;جایی بود مثل همه‌جای دیگر در این دنیا&lt;br /&gt;و کمی شبیه به یک موزه‌ی قدیمیِ متروک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از پله‌ها که پایین می‌آمدیم&lt;br /&gt;خدابیامرزدش کافکا&lt;br /&gt;بالاتر از من&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;روی یکی از پله‌ها &lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;ایستاد&lt;br /&gt;و لبخندی زد&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;معنادار.&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;من اما بی‌معنا خندیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۶&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پل الوآر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او بلد است آسمان را یک‌جا با تمام گنجشک‌های‌ توی‌اش&lt;br /&gt;جا بدهد داخل جیب؛ پالتوی‌اش.&lt;br /&gt;و در این هیچ رمز و استعاره‌ای نیست&lt;br /&gt;او فقط می‌خواهد این راز را مخفی نگه دارد،&lt;br /&gt;اما گاهی وقت‌ها که آسمان توی جیب‌اش&lt;br /&gt;ابری می شود&lt;br /&gt;و ابرها به‌هم می‌خورند وُ رعد درمی‌گیرد&lt;br /&gt;و جوجه گنجشک‌ها توی لانه‌های‌شان نوک‌های‌شان را رو به بالا وا می‌کنند و جیک‌جیکِ پرجیغ‌و‌دادی راه می‌اندازند&lt;br /&gt;او قدم‌های‌اش را تندتر می‌کند&lt;br /&gt;و از فرط دستپاچه‌گی به چندتا از عابران تنه می‌زند&lt;br /&gt;و از چندتاشان vittu* می‌شنود&lt;br /&gt;تا به خانه برسد و رازش همچنان مخفی بماند،&lt;br /&gt;همچنان مخفی:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گرومب گرومب، جیک جیک،&lt;br /&gt;گرومب گرومب،&lt;br /&gt;جیــک جیــک!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;Vittu* فحشی به فنلاندی:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۷&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ما همه ونسان ون گوگ بودیم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما چندنفر بوديم كه گپ می‏زديم سر ميز غذا.&lt;br /&gt;گل ‏آفتاب‌گردان مرحوم ون‏ گوگ هم روی ميز&lt;br /&gt;جلای ديگری به اين فضا می‏داد.&lt;br /&gt;اما خوب كه دقت می‏كردی:&lt;br /&gt;ما نبوديم؛&lt;br /&gt;چند نفر ديگر بود&lt;br /&gt;كه گپ می‏زدند سر ميز غذا،&lt;br /&gt;خودِ ون گوگ هم بود:&lt;br /&gt;ما&lt;br /&gt;فقط یک نفر بوديم&lt;br /&gt;كه سر ميز غذا نبوديم&lt;br /&gt;و قبلاً گوش‌مان را بريده بوديم&lt;br /&gt;و به‌خوردِ دهان‌مان داده بوديم&lt;br /&gt;از بس كه گل می‏گفتيم&lt;br /&gt;و هیچ نمی‏شنفتيم.&lt;br /&gt;آن یک‌نفر هم&lt;br /&gt;من نبودم؛&lt;br /&gt;ون گوگ بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;ما&lt;br /&gt;همه ون گوگ بودیم.&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۸&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جکسون پولاگ&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی‌ که داشت رنگ‌ را روی آخرین تابلوی‌اش می‌پاشید، سرش را خاراند:&lt;br /&gt;چیزی را فراموش کرده بود انگار.&lt;br /&gt;بله، چیزی آن‌وسط کم بود.&lt;br /&gt;برای همین، رفت سریع توی آشپزخانه یک شیشه ودکا سرکشید،&lt;br /&gt;قرص‌های خواب‌اش را ‌یک‌جا خورد، پشت فرمان نشست،&lt;br /&gt;محکم به یک درخت کوبید و درجا مُرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد برگشت&lt;br /&gt;و تابلوی نیمه‌کاره‌اش را کشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۹&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فردینان سلین (یا فرانتس کافکا)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلوله‌ی درسینه‌‌نشسته‌اش را می‌گوید:&lt;br /&gt;یادگار زخم‌های جوانی!&lt;br /&gt;هرجا که می‌رود،&lt;br /&gt;یقه‌اش را باز می‌کند&lt;br /&gt;و آن را به همه نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;همه فرار می‌کنند&lt;br /&gt;و خیال می‌کنند&lt;br /&gt;گلوله‌اش مُسری‌ست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او از آن‌دسته آدم‌هایی‌ست&lt;br /&gt;که همواره بین چرخ‌دنده‌های ساعت مچی‌شان،&lt;br /&gt;و بلاهت بزرگی به‌نام &lt;strong&gt;بشریت&lt;/strong&gt; گیر کرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۰&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هانری میشو&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاه در بمبئی پیدای‌اش می‌کنی، در متلی محقر&lt;br /&gt;و گاه پرسه‌زنان در اطرافِ تاج‌محل&lt;br /&gt;گاه در بوداپست ـ "&lt;em&gt;جاگرفته میان نفس‌هایِ نیم‌گرمِ دخترک&lt;/em&gt;"*، و گاه در پاریس ـ&lt;br /&gt;کنار میدانِ سن میشل&lt;br /&gt;خیره به فواره‌ی بلند&lt;br /&gt;در باورِ این‌که عقابی‌ست خشک‌شده بر دماغه‌یِ یک کشتیِ سیاحتی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه فکر می‌کند شعری که می‌نویسد اولین شعرِ زندگی‌ش است&lt;br /&gt;و سیاه‌قلم‌ی که می‌زند، اولین سیاه‌قلم‌ِِ زندگی‌ش&lt;br /&gt;و قهوه‌ای که می‌نوشد، آخرین قهوه‌یِ زندگی‌ش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تمامِ این اوصاف&lt;br /&gt;همه‌جا و هیچ‌جاست،&lt;br /&gt;نه گامی به پس، نه گامی به پیش،&lt;br /&gt;نه ترکِ جا گفته، نه دورتر رفته:&lt;br /&gt;همان‌جا&lt;br /&gt;سرجایِ همیشگیِِ خودش&lt;br /&gt;و سرِ کارِ همیشگی‌اش:&lt;br /&gt;حاضر&lt;br /&gt;کمین‌کرده&lt;br /&gt;در کتابخانه‌ها&lt;br /&gt;با یک‌دست لباسِ ورزشی برتن درهمه‌حال&lt;br /&gt;شبیه مجسمه‌ای بُرُنزی&lt;br /&gt;پشتِ قفسه‌یِ کتاب‌ها:&lt;br /&gt;چشم ریزکرده ـ گوش تیزکرده&lt;br /&gt;به پچپچه‌یِ اسرار میانِ‌شان:&lt;br /&gt;میان کتاب‌هایِ شیمی و شعر،&lt;br /&gt;میان کتاب‌هایِ فیزیک و داستان.&lt;br /&gt;به دل گرفتن‌ها و قلوه دادن‌هاشان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;* سطری از میشو، با یک جابه‌جاییِ کوچک&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-820064185516064817?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/820064185516064817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/820064185516064817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post_16.html' title='«کتاب مشاهیر» - و. م. آیرو'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sl74qMsRSxI/AAAAAAAAAz8/BgR0JFjtHhI/s72-c/shepwreck.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-3903037242414824404</id><published>2009-07-06T02:34:00.003+02:00</published><updated>2009-07-06T02:43:30.301+02:00</updated><title type='text'>از ميان یادداشت‌های روزانه‌ی يک دانشجوی ساکن اميرآباد- نادر ابراهیمی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;باد، باد مهرگان...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;«از ميان یادداشت‌های روزانه‌ی يک دانشجوی ساکن اميرآباد»&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نادر ابراهیمی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SlFHjGbM7jI/AAAAAAAAAzU/Zg90K13kei0/s1600-h/Ahmad_Shah.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 190px; DISPLAY: block; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5355140100265930290" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SlFHjGbM7jI/AAAAAAAAAzU/Zg90K13kei0/s320/Ahmad_Shah.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;… می‌گويد: نه، اين‌ها به جايی نمی‌رسند. اگر تاريخ خوانده بودی می‌دانستی. حرف از همان موج نابهنگام است و کثافت‌هايی که در پيش می‌راند. ديده‌ای؟ در جويی، تازه آب انداخته‌اند، آب می‌آيد و تمام مانده‌ها و کثافت‌ها را برمی‌دارد و جلوی خود می‌راند. شايد آن کثافت‌ها، برگ‌های خشک، تف و آب دماغ‌هايی که توی جوی انداخته شده، اين طور نشان بدهند که مقدم‌اند و پيشتاز و فرمانده و اين جور حرف‌ها. اما، کشک. خودشان خوب می‌دانند که چه خبر است. اصل موج است و علت موج. اصل حرکت است و علت حرکت.&lt;br /&gt;من قانع نشده‌ام، اما فکر می‌کنم اگر انصاف داشته باشم بايد قانع بشوم. بعد فکر می‌کنم اگر قانع بشوم حتماً انصاف دارم. البته قانع شدن خيلی مشکل است. آدم مجبور است بزند زير حرف خودش و از حرف ديگری دفاع کند. اين مشکل است ديگر. آدم زحمت می‌کشد، کتاب می‌خواند، زور می‌زند، فکر می‌کند و عقيده‌ای پيدا می‌کند و يکی از راه می‌رسد و می‌گويد: زکی به عقيده‌ات. آدم جوشی می‌شود. مگر عقيده مفت است که آدم عوضش کند و زيرش بزند. نه ... بايد بروم يکی ديگر را پيدا کنم و مسئله را برايش مطرح کنم. البته اول بايد جواب‌هايی هم برای هم‌اتاقی سابق خودم پيدا کنم. و پيدا هم می‌کنم. حتماً….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://ravayt.blogspot.com/2009_07_05_archive.html#3987636726052238216#3987636726052238216"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;متن کامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در «&lt;a href="http://ravayt.blogspot.com/2009_07_05_archive.html#3987636726052238216#3987636726052238216"&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;باغ داستان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-3903037242414824404?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3903037242414824404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3903037242414824404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='از ميان یادداشت‌های روزانه‌ی يک دانشجوی ساکن اميرآباد- نادر ابراهیمی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SlFHjGbM7jI/AAAAAAAAAzU/Zg90K13kei0/s72-c/Ahmad_Shah.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7422704786170469362</id><published>2009-06-30T11:48:00.000+02:00</published><updated>2009-06-30T11:49:47.208+02:00</updated><title type='text'>نمی‌گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;سه شعر&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SknY3rcb-8I/AAAAAAAAAy8/o6PLoaIS8ak/s1600-h/First_Baloon_Iran_1877.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 231px; DISPLAY: block; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353048083172948930" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SknY3rcb-8I/AAAAAAAAAy8/o6PLoaIS8ak/s320/First_Baloon_Iran_1877.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۱&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;به خاطرآوردن آن، که گم شده‌است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارد جلد کتاب‌ها را پاره می‌کند&lt;br /&gt;قرارهايش را به هم می‌زند&lt;br /&gt;تا در ايوان بنشيند&lt;br /&gt;ليوانی عرق دست ساز&lt;br /&gt;با ذرات خاطره مزه کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودک کنار حوض&lt;br /&gt;خيره به ماهی‌هاست&lt;br /&gt;زن&lt;br /&gt;موی سياه به آب می‌زند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجا بود آن سرود&lt;br /&gt;که نخست بار شنيدم&lt;br /&gt;دسته گلی به دستم بود&lt;br /&gt;دادم به اولين بشری که دیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست در جبين شما خوانده می‌شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من&lt;br /&gt;زيباترین پرنده‌ی سال را من&lt;br /&gt;با چشم‌های خودم ديدم&lt;br /&gt;نشسته بود&lt;br /&gt;روی درخت سرو&lt;br /&gt;و مردی آن دست خيابان&lt;br /&gt;به جایی که نديدم&lt;br /&gt;اشاره کرد و رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودکان&lt;br /&gt;بعد آمدند&lt;br /&gt;دست در دست مادران&lt;br /&gt;انگار چيزی ديده بودند&lt;br /&gt;دست‌هايشان مثل پرنده بود&lt;br /&gt;در اولين وزش گم می‌شد&lt;br /&gt;مادران&lt;br /&gt;دسته دسته&lt;br /&gt;موی کندند&lt;br /&gt;پارچه‌ی سبز&lt;br /&gt;بر درخت بی پرنده می‌بستند&lt;br /&gt;و در وردی که می‌خواندند&lt;br /&gt;غروب چادری سياه شد&lt;br /&gt;بر پارک‌ها و قهوه‌خانه‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودک روی پنجه‌ی پا می‌ايستد&lt;br /&gt;تا دهان ماهی ببوسد&lt;br /&gt;زن&lt;br /&gt;ماه به دهان دارد&lt;br /&gt;آب پرتاب می‌کند به آب&lt;br /&gt;گل‌های ياس مچاله می‌کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لعنت بر شما&lt;br /&gt;که نمی گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلد کتاب&lt;br /&gt;بال پرنده است&lt;br /&gt;با عطف نقره‌ی مهتاب&lt;br /&gt;که در ظلمات هم ديده می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لعنت بر شما&lt;br /&gt;که نمی‌گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند گفتم&lt;br /&gt;چنين مکن با ياس&lt;br /&gt;تو که ماه به دهان داری&lt;br /&gt;تو که سياه مویی&lt;br /&gt;چنين مکن&lt;br /&gt;با پرنده&lt;br /&gt;تو که دوست داری&lt;br /&gt;دست‌ها سايبان چشم کنی&lt;br /&gt;چنين مکن&lt;br /&gt;با من که خواندن نمی‌توانم&lt;br /&gt;چند سال&lt;br /&gt;چند صد سال&lt;br /&gt;به انتظار عروج آدم بنشينم&lt;br /&gt;آدم معروض به چند کوچه و بقالی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمستان سخت بود امسال&lt;br /&gt;حوض ترک بر داشته‌است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کنار در بزرگ سبز&lt;br /&gt;با قامت شکسته می‌گذرد&lt;br /&gt;ترس را چون پالتویی بلند&lt;br /&gt;به خود می‌پيچد&lt;br /&gt;حرف نمی‌زند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سکوت نمی‌کند&lt;br /&gt;زمزمه می‌کند&lt;br /&gt;هر چه به ياد می‌آرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اطعمه و اشربه‌ی بسيار&lt;br /&gt;بر سفره نهاده بودند&lt;br /&gt;شمع‌ها در روز آفتابی می‌سوخت&lt;br /&gt;ليوان‌های تمیز&lt;br /&gt;پيشخدمتی که با زبانی غریب&lt;br /&gt;سخن می‌گويد&lt;br /&gt;و مذهب غريب‌تری دارد&lt;br /&gt;دير وقت شب به خانه می‌آيد&lt;br /&gt;پالتوی خود را بر درخت سرو می‌آويزد&lt;br /&gt;شعر می‌گويد&lt;br /&gt;کتابی کهن را یک بند و یک نفس می‌خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجا بود آن سرود&lt;br /&gt;که نخست بار شنيده شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب شد چکار کنيم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايوان سرخ شده از جلد کتاب&lt;br /&gt;کودک&lt;br /&gt;با ماه خفته است&lt;br /&gt;زن به بام رفته&lt;br /&gt;تا ماه نو ببيند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه ماهی که بود خاموش شد&lt;br /&gt;آسمان چون طبقی واژگون شد&lt;br /&gt;چاهی شد&lt;br /&gt;که طنابی تاريک&lt;br /&gt;تا انتهايش می‌رفت.&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;مجموعه شعر«چند صحنه»، (شعرهای۱۳۸۲-۱۳۷۰)&lt;br /&gt;چاپ اول- تهران ۱۳۸۳، نشر آرویج.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۲&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شبی دیگر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مرتضی ثقفیان&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گودالِ عصر پُر و خالی می‌شود&lt;br /&gt;از رنگ‌ها و صدا‌های ناآشنا&lt;br /&gt;بر ایوان می‌ایستی&lt;br /&gt;تا کلاغی سر برسد&lt;br /&gt;روبرویت می‌نشیند، بال و پر می‌تکاند&lt;br /&gt;و نوک می‌کوبد&lt;br /&gt;به چتری شکسته، روی برف‌های گذرگاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه در می‌یابی&lt;br /&gt;که شبی دیگر در کار آمدن است&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;br /&gt;مجموعه شعر« طبل‌های قبیله‌ی مُرده»&lt;br /&gt;چاپ اول- استکهلم ۱۳۷۲&lt;br /&gt;نشر باران.&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۳&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جمشید مشکانی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارند آخرین کتاب‌های فارسی را، سوخته و نیم‌سوخته، بار وانت می‌کنند&lt;br /&gt;خوشه‌ای انگور ارغوانی لهیده کنار بقچه‌ی ناهار کارگران&lt;br /&gt;و رفته‌اند ایرانی‌ها&lt;br /&gt;از این‌جا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دور بساط ِ لبوفروش‌ها ول می‌گردند&lt;br /&gt;جیب‌برها، عملی‌ها، بچه‌بازها&lt;br /&gt;کامیونی مونتاژ میهن اسلام‌پارسی&lt;br /&gt;زلزله‌ی کوچکی می‌ریزد از بتن‌پاره‌ها بر آسفالت داغ&lt;br /&gt;بالای چارپایه‌ای لق، آخوندی زاغ قرآن را غلط می‌خواند&lt;br /&gt;- در حال پاک کردن خُرده‌های شلغم و خرچنگ از ریشش-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دو چاله‌ایم و&lt;br /&gt;در یک گونی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر خالی من&lt;br /&gt;و دشوارترین چشم‌های فرانگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;br /&gt;مجموعه شعر« کتاب ترس»&lt;br /&gt;چاپ اول- استکهلم ۲۰۰۲&lt;br /&gt;نشر باران.&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7422704786170469362?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7422704786170469362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7422704786170469362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_30.html' title='نمی‌گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SknY3rcb-8I/AAAAAAAAAy8/o6PLoaIS8ak/s72-c/First_Baloon_Iran_1877.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8612539884329559727</id><published>2009-06-28T04:53:00.004+02:00</published><updated>2009-07-01T10:11:50.039+02:00</updated><title type='text'>پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانه‌هایشان روند</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;خدایان هنوز به جنگ یکدیگر نرفته‌اند.&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SkbeFQBvxVI/AAAAAAAAAy0/x65QfzJiaZM/s1600-h/Ahmad_Shah.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 237px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352209388959417682" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SkbeFQBvxVI/AAAAAAAAAy0/x65QfzJiaZM/s400/Ahmad_Shah.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;&lt;br /&gt;...پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانه‌هایشان روند و منتظر باشند تا بازی دیگری آغاز شود. سوژه‌ها، ذهن‌ها، دگرگون می‌شوند. بیزاری پدید می‌آید، از هرچه دل‌انگیزش خوانده‌اند. برای همه، این جنگ با خدا نخواهد بود. کاری که توده‌ی مردم می‌کنند، این است که میان خدای خود و خدای آن‌ها فرق بگذارند. مردم در طول تاریخ چنین کرده‌اند، باز هم چنین خواهان کرد و این حق آنان است. این بار اول نیست که مردم در برابر مقدسان قرار گرفته‌اند. باز هم این بار، خدای این طرف و خدای آن طرف یکدیگر را خنثی می‌کنند و ستیز، زمینه‌ای زمینی می‌یابد. در جنبش این روزها، خدایان هنوز به جنگ یکدیگر نرفته‌اند. آنان هنوز در سازش با یکدیگر به سر می‌برند و می‌توانیم با نظر به نقش سوژه‌ساز آنان بگوییم که سوژه‌ها، هنوز سوژه‌هایی یکسر متفاوت نشده‌اند....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.nilgoon.org/archive/mohammadrezanikfar/articles/Nikfar_Election_88_2.html"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در ایران چه می‌گذرد؟ مقاله‌ی دوم&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمدرضا نیکفر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8612539884329559727?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8612539884329559727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8612539884329559727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_28.html' title='پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانه‌هایشان روند'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SkbeFQBvxVI/AAAAAAAAAy0/x65QfzJiaZM/s72-c/Ahmad_Shah.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2090667631008231222</id><published>2009-06-23T10:48:00.001+02:00</published><updated>2009-06-23T11:12:19.686+02:00</updated><title type='text'>زبان ما را نمی‌فهمند، خودشان هم فاقد زبان‌اند.</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;نمی‌توانم بگویم آن‌چه را که قصد گفتن‌اش را دارم&lt;br /&gt;اما انگار فانوسِ خیال نقش عصب‌هایم را انداخت&lt;br /&gt;بر پرده:&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;object width="425" height="344"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/CYzRL9YIswQ&amp;amp;hl=sv&amp;amp;fs=1&amp;amp;"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/CYzRL9YIswQ&amp;hl=sv&amp;fs=1&amp;" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;نوشته‌ای کهن&lt;br /&gt;فرانتس کافکا&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد در دفاع از سرزمین‌مان سخت کوتاهی شده است. تا کنون ما به این موضوع توجهی نداشتیم و کار خود را پی می‌گرفتیم. ولی وقایع اخیر اسباب نگرانی‌مان را فراهم کرده است.&lt;br /&gt;من در میدان‌گاه مقابل کاخ امپراطوری کارگاه کفاشی دارم. صبح‌ها پیش از طلوع خورشید همین که مغازه‌ی خود را باز می‌کنم، می‌بینم دهانه‌ی تمامی کوچه‌ها که به میدان می‌انجامد مملو از مردان مسلح است. ولی این مردان سربازان ما نیستند، چادرنشینان شمالی‌اند که به طریقی بر من نامعلوم تا درون پایتخت که به واقع با مرز فاصله ی بسیار دارد رخنه کرده‌اند. به هر تقدیر حالا این جا هستند و به نظر می‌رسد هر صبح بر تعدادشان افزوده می‌شود.&lt;br /&gt;این‌ها بنا بر طبیعت خود از خانه و کاشانه نفرت دارند و از این رو در هوای آزاد اردو می‌زنند. کارشان تیزکردن شمشیر، تراشیدن پیکان و تمرین سوارکاری است. این میدان بی سر و صدا را که با واسوسی دلهره‌آمیز پاکیزه نگاه داشته می‌شد به طویله‌ای واقعی بدل کرده‌اند. البته ما گاهی سعی می‌کنیم از مغازه‌ی خود بیرون بیاییم و دست‌کم کثافات خیلی ناجور را از سر راه برداریم ولی روز به روز افراد کمتری دست به این کار می‌زنند، زیرا قبول چنین زحمتی بی‌فایده است و در ضمن این خطر را هم در بر دارد که زیر سم اسب‌های وحشی برویم یا آن‌که به ضرب تازیانه زخمی بشویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت‌و‌گو با این چادرنشیانان شدنی نیست. زبان ما را نمی‌فهمند، خودشان هم فاقد زبان‌اند. حرف‌زدنشان با هم به قار قار کلاغ می‌ماند. مدام مثل زاغچه جیغ می‌کشند. طرز زندگی ما و امکانات ما برایشان بی‌معنی است و به آن اعتنایی ندارند. در نتیجه به زبان ایما و اشاره هم روی خوش نشان نمی‌دهند. هر اندازه هم چانه‌ات را بجنبانی و دست وبالت را کج و کوله کنی، چیزی نمی‌فهمند و هرگز هم نخواهند فهمید. اغلب شکلک در می‌آورند، چشم می‌درانند و کف به لب می‌آورند. ولی از این کار نه قصد ترساندن کسی را دارند و نه می‌خواهند چیزی بگویند. این کارشان فقط از روی عادت است و بس. ما پیش از آن‌که برای برداشتن چیزی دست دراز کنند، از برابرشان پس می‌نشینیم و همه چیز را به آن‌ها وامی‌گذاریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اندوخته‌های من هم کم دست‌درازی نکرده‌اند. البته با دیدن حال و روز قصاب‌ آن طرف میدان، برای من جای گله و شکایت چندانی نمی‌ماند. هر روز پیش از آن‌که او فرصت عرضه کردن کالای خود را بیابد چادرنشینان همه‌اش را به تاراج می‌برند و آن را می‌بلعند. حتی اسب‌هاشان گوشت‌خوارند. چه بسا دیده می‌شود که سوارکاری کنار اسب خود دراز کشیده است و هر دو با هم، هر یک از سویی، شقه گوشتی را به دندان می‌کشند.. قصاب مرد ترسویی است و جرئت ندارد عرضه‌ی گوشت را متوقف کند. البته ما وضع او را درک می‌کنیم، این است که برای حمایت از او پول روی هم می‌گذاریم. معلوم نیست اگر چادرنشینان گوشت گیرشان نیاید چه خواهند کرد ولی کسی هم نمی‌داند اگر هر روز گوشت داشته باشند، چه خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش قصاب به صرافت افتاد شاید لازم نباشد زحمت سلاخی را بر خود هموار کند و صبح روز بعد نره‌گاو زنده‌ای به مغازه آورد. ولی دیگر اجازه ندارد این کار را تکرار کند. من یک ساعت تمام در انتهای کارگاه روی زمین دراز کشیدم، هرچه لباس، روانداز و تشک بود روی خود انداختم که نعره‌ی گاو را نشنوم. چادر نشینان از همه طرف به سر و کول حیوان می‌پریدند که تکه‌ای از گوشت گرم او را به دندان بکشند. پس از آن‌که سر و صدا فرو نشست، مدتی طول کشید تا جرئت کنم از کارگاه بیرون بیایم. چادرنشینان مثل آدم‌های مست که دور خمره‌های شراب حلقه زده باشند، کنار باقی مانده‌ی لاشه‌ی گاو روی زمین پراکنده بودند.&lt;br /&gt;همان روز به نظرم رسید شخص امپراتور را پشت یکی از پنجره‌های کاخ دیدم. امپراتور معمولا هیچ‌وقت به اتاق‌های بخش بیرونی پا نمی‌گذارد و همیشه فقط در باغ اندرونی به سر می‌برد. ولی آن‌روز به نظرم رسید که کنار یکی از پنجره‌ها ایستاده است و سر به زیر گرفته قیل و قال جلوی کاخ خود را نظاره می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه از خود می‌پرسیم:«سرانجام چه خواهد شد؟ تا کی باید این درد و رنج را تحمل کنیم. کاخ امپراتوری چادرنشینان را به این‌جا کشانده‌است، ولی نمی‌تواند آن‌ها را پس براند. دروازه‌ی کاخ بسته است. نگهبانانی که پیش‌تر با شکوه و جلال فراوان بیرون می‌آمدند و به درون می‌رفتند، اکنون پشت پنجره‌های میله‌دار پناه‌ گرفته‌اند. نجات سرزمین ما به صنعت گران و پیشه‌وران محول شده است. ولی ما از انجام این وظیفه عاجزیم، هرگز هم ادعا نکرده‌ایم از عهده‌ی چنین کاری برمی‌آییم. سوءتفاهمی پیش آمده که سرانجام مایه‌ی هلاکمان خواهد شد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;داستان‌های کوتاه- فرانتس کافکا، ترجمه:&lt;br /&gt;علی اصغر حداد- نشر ماهی،&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;a href="http://www.ferdosi.com/Book/ShowBookDetail.asp?BkCode=10004143"&gt;سرزمین ویران&lt;/a&gt;- تی‌. اس. الیوت&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2090667631008231222?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2090667631008231222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2090667631008231222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_23.html' title='زبان ما را نمی‌فهمند، خودشان هم فاقد زبان‌اند.'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5815219367780097238</id><published>2009-06-19T07:19:00.002+02:00</published><updated>2009-06-19T22:42:34.779+02:00</updated><title type='text'>پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjsEtAR405I/AAAAAAAAAyc/UZFvqMAc2Mk/s1600-h/tt.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 153px; DISPLAY: block; HEIGHT: 203px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5348874153648247698" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjsEtAR405I/AAAAAAAAAyc/UZFvqMAc2Mk/s400/tt.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;دوشعر:&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tomas_Transtr%C3%B6mer"&gt; &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;توماس ترانسترومر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;(با صدای شاعر) &lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۱&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;object style="BORDER-BOTTOM: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-RIGHT: 3px solid" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6" width="147" height="46"&gt;&lt;param name="URL" value="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Allergo.mp3"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="100"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="full"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="0"&gt;&lt;param name="_cx" value="3889"&gt;&lt;param name="_cy" value="1217"&gt;&lt;br /&gt; &lt;embed src="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Allergo.mp3" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;Allegro&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Jag spelar Haydn efter en svart dag&lt;br /&gt;och känner en enkel värme i händerna&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پس از روزی سیاه &lt;strong&gt;هایدن&lt;/strong&gt; می‌نوازم&lt;br /&gt;و گرمایی ملایم در دست‌هایم احساس ‌می‌کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Tangenterna vill. Milda hammera slår.&lt;br /&gt;Klangen är grön, livlig och stilla.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;کلیدها می‌خواهند. چکشی‌های نرم می‌کوبند&lt;br /&gt;پژواک سبزاست، پرشور و آرام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Klangen säger att friheten finns&lt;br /&gt;och att nogon inte ger kejsaren skatt.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد&lt;br /&gt;و کسی به قیصر خراج نمی‌دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Jag kör ned händerna i mina haydnfickor&lt;br /&gt;och härmar en som ser lugnt på världen.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;دست‌هایم را در جیب‌های هایدنی‌ام فرومی‌برم&lt;br /&gt;و ادای کسی را درمی‌آورم که آرام جهان را می‌نگرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Jag hissar haydnflaggan - det betyder:&lt;br /&gt;"Vi ger oss inte. Men vill fred."&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پرچم هایدنی را بالا می‌برم - یعنی&lt;br /&gt;" تسلیم نمی‌شویم. اما صلح می‌خواهیم"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Musiken är ett glashus på sluttningen&lt;br /&gt;där stenarna flyger, stenarna rullar.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;موسیقی خانه‌ای شيشه‌ای‌ست بر سراشیبی&lt;br /&gt;آن‌جا که سنگ‌ها پرواز می‌کنند، سنگ‌ها می‌غلتند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Och stenarna rullar tvärs igenom&lt;br /&gt;men varje ruta förblir hel.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و سنگ‌ها می‌غلتند از درون آن&lt;br /&gt;اما پنجره‌ها همه سالم می‌مانند&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۲&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;object style="BORDER-BOTTOM: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-RIGHT: 3px solid" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6" width="147" height="46"&gt;&lt;param name="URL" value="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Kyrie.mp3"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="100"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="full"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="0"&gt;&lt;param name="_cx" value="3889"&gt;&lt;param name="_cy" value="1217"&gt;&lt;br /&gt; &lt;embed src="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Kyrie.mp3" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;Kyrie*&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Ibland slog mitt liv upp ögonen i mörker.&lt;br /&gt;En känsla som om folkmassor drog genom gatorna&lt;br /&gt;i blindhet och oro på väg till ett mirakel,&lt;br /&gt;medan jag osynligt förblir stående.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;گاهی زندگی‌ام چشمانش‌ را در تاریکی باز می‌کرد&lt;br /&gt;احساسی مثل اینکه انبوه مردم در خیابان‌ها راه بروند&lt;br /&gt;در کوری وهراس به سوی معجزه‌ای&lt;br /&gt;در حالی که من نامریی ایستاده باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Som barnet somnar in med skräck&lt;br /&gt;lyssnande till hjärtats tunga steg.&lt;br /&gt;Långt, långt tills morgonen sätter strålarna i låsen&lt;br /&gt;och mörkrets dörrar öppnar sig. &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;چون کودکی که با شنیدن ضربان سنگین قلبش&lt;br /&gt;از وحشت به خواب رود&lt;br /&gt;طولانی، طولانی، تا صبح نورهایش را درقفل‌ها بریزد&lt;br /&gt;و در‌های تاریکی بازشوند&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- از مجموعه شعر« آسمان نیمه تمام»،۱۹۶۲&lt;br /&gt;۲-دعایی کلیسایی که با آواز می‌خوانند*. از مجموعه‌ شعر« رازها در راه»،۱۹۵۸&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5815219367780097238?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5815219367780097238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5815219367780097238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_19.html' title='پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjsEtAR405I/AAAAAAAAAyc/UZFvqMAc2Mk/s72-c/tt.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-9134336627154580815</id><published>2009-06-17T08:25:00.004+02:00</published><updated>2009-06-17T08:41:51.686+02:00</updated><title type='text'>شيشكیِ اشباح- محمد قائد</title><content type='html'>&lt;big&gt;&lt;ul&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;big&gt;&lt;a href="http://www.mghaed.com/essays/observation/raspberry.htm"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;شيشكیِ‌اشباح&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;محمد قائد&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;چگونه وقتی نسيم به قوطی برنگشت ستون‌ها به باد رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-9134336627154580815?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9134336627154580815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9134336627154580815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_17.html' title='شيشكیِ اشباح- محمد قائد'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2894196005386747350</id><published>2009-06-11T11:33:00.004+02:00</published><updated>2009-06-12T01:06:46.938+02:00</updated><title type='text'>قمر در عقرب</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjDNzLBY13I/AAAAAAAAAyU/PScg7MS4wJ8/s1600-h/Qajar_Lady_Riding_Bicycle.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 285px; DISPLAY: block; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5345999036704413554" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjDNzLBY13I/AAAAAAAAAyU/PScg7MS4wJ8/s320/Qajar_Lady_Riding_Bicycle.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;قمر در عقرب&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«بارون درخت‌نشین» مثل یک بیانیه‌ی اخلاقی-سیاسی مرا در طول زندگی همراهی کرده است. شاید به نظر عجیب برسد که از درس اخلاقی-سیاسی این رمان حرف بزنیم، کتابی که بعد از انتشارش به خاطر نداشتن تعهد سیاسی مورد انتقاد قرار گرفت و بسیاری از روشنفکران ایتالیا را برآشفته کرد. &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کاسیمو&lt;/strong&gt; می‌پذیرد که باید از دنیا، فاصله مورد نیاز را داشته باشد تا آن را درست ببیند. تصمیم می‌گیرد برای همیشه در میان درخت‌ها زندگی کند و از روی جهان زمینی پرواز کند. اما برای او این درخت‌ها برج عاج نیستند. &lt;strong&gt;کاسیمو&lt;/strong&gt; روی آن درخت‌ها به دیدگاه برتری دست می‌یابد. وقتی آدم‌ها را می‌بیند که به عقیده‌ی او کوچک به نظر می‌رسند، بهتر از هر کسی مشکلات انسان‌های بیچاره‌ای را درک می کند که بدبختی‌شان این است که روی پاهایشان راه بروند، اما &lt;strong&gt;کاسیمو&lt;/strong&gt; به موقع مجبور می‌شود نقش فعالانه‌ای برای زندگی در سرزمین‌اش بر عهده بگیرد. با تبدیل شدن به یک رب‌النوع خدعه‌گر که خیلی هم بی‌شباهت به حیواناتی نیستند که دوست، غذا و پوشاک او هستند. او طبیعت را به فرهنگ تبدیل می‌کند بدون این‌که آن را نابود کند و این تا جایی پیش می‌رود که او کم کم خودش را به زندگی اجتماعی - نه فقط در منطقه‌ی کوچک خودش بلکه در سرتاسر اروپا- متعهد می‌بیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در یکی از تظاهرات داغ دانش‌جویی در سال ۱۹۶۸ وقتی از من خواستند نقش روشنفکر را تعریف کنم، گفتم: اولین وظیفه روشنفکران زندگی کردن روی درخت‌هاست. این که از همراهان‌شان فاصله بگیرند تا بتوانند آن‌ها را تحلیل کنند. دومین وظیفه‌شان این است که علیه این و آن شعار ندهند. هم چنین گفتم که روشنفکران باید آمادگی رویارویی با جوخه‌ی آتش را داشته باشند. آن‌وقت‌ها این تصویری عامه‌پسند نبود اما بسیاری از دانش‌جویان که در ان هنگام هو می‌کشیدند حالا برای &lt;strong&gt;برلوسکنی &lt;/strong&gt;کار می‌کنند.&lt;br /&gt;چرا؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کالوینو&lt;/strong&gt; در «شش یادداشت برای هزاره‌ی بعد» غیرمستقیم توضیح می‌دهد:"&lt;em&gt;درس‌های اخلاقی معمولا خیلی سنگین هستند&lt;/em&gt;" و نتیجه می‌گیرد که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"هر بار که فضای انسانی سنگین می‌شود، به خودم می‌گویم باید مثل پرسئوس به فضای دیگری پرواز کنم. منظورم فرار به عالمِ رویا نیست. منظورم این است که باید چشم‌اندازم را عوض کنم، باید دنیا را از زاویه‌ی دیگری بنگرم، یا با منطقی دیگر، با روش‌های تازه‌ای در نقد و شناخت. تصاویری از سبُکی که من دنبالش هستم نباید در برخورد به واقعیات گذشته و حال، مثل یک رویا محو شوند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;«&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اومبرتو اکو&lt;/span&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرفته و بازنویسی از:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.pen.org/viewmedia.php/prmMID/118/prmID/547"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;em&gt;Umberto Eco: Aerial Maneuvers&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2894196005386747350?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2894196005386747350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2894196005386747350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_11.html' title='قمر در عقرب'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjDNzLBY13I/AAAAAAAAAyU/PScg7MS4wJ8/s72-c/Qajar_Lady_Riding_Bicycle.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-3948223535848886623</id><published>2009-06-02T02:23:00.016+02:00</published><updated>2009-06-03T13:48:22.995+02:00</updated><title type='text'>کربن ۱۴- محمود داوودی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;این شعر تازه نیست قبلا خوانده بودم و خوشم آمده بود از ریتم شعر و لکنت سطرها. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم فضایش شفاف‌تر شده است. ربط‌های شعر که بیشتر زبانی بود حالا انگار یک جوری با زمانه هم ربط دارد. شاید به خاطر رنگ سبز یا شاید به خاطر کانون‌ها و قلم‌ها یا نه شاید به خاطر درهای باز باز باز.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;«باغ در باغ»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SiRyWh7e8DI/AAAAAAAAAyE/27Bh_amfgB8/s1600-h/Shahrefarang.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5342520789358800946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 214px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SiRyWh7e8DI/AAAAAAAAAyE/27Bh_amfgB8/s320/Shahrefarang.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;مردم در فضا هستند. برای همین نمی‌بینند روزی را که می‌گذرانند. مردم پرچم‌ها، تمثال‌ها و هاله‌های نور می‌بینند. فرهیخته یا شاعر نیستند که خُرده ریزها را ببینند که به طرز غریبی سرنوشت سازند. زبان وقتی ناکار است از وصف ساده‌ی برگ هم برنمی‌آید چه رسد به سرنوشت بشر، و سرنوشت روایت می‌شود با زبان منحط. این زبانی که بیشترین مایه‌اش را از فرهیختگان و شاعران می‌گیرد. از گردآمده‌گان در میدان. نقاب‌ها&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;استراگون&lt;/strong&gt;: اهه ... از این ور و آن ور، چیز مهمی نبود.&lt;br /&gt;آها، حالا یادم اومد، ما دیشب همش در باره‌ی هیچ موضوع خاصی مزخرف گفتیم.&lt;br /&gt;حالا تقریباً نیم قرنی می‌شه.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;کربن ۱۴&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جا&lt;br /&gt;روشن و شفاف و خیلی شفاف&lt;br /&gt;حتی زیر نور ِخیلی شدید آفتابِ ظهر&lt;br /&gt;که پایین می‌آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنبال خواهند کرد خواهند رفت خواهند دید&lt;br /&gt;البته به سادگی‌ی نوشتن&lt;br /&gt;یا هدایتِ هواپیمای جنگی نیست&lt;br /&gt;خیال هست&lt;br /&gt;در دور دست‌ها چشم انداز&lt;br /&gt;در ساحل ِ شنی&lt;br /&gt;با فاحشه‌ها و معادلات بانک&lt;br /&gt;آرامشی طولانی‌تر&lt;br /&gt;تا آدم در گوشه‌ای دنج‌تر&lt;br /&gt;و آدم باید هی به حافظه بسپارد&lt;br /&gt;خُرده ریزهای اضافی جایی در گونی با نظامی قدرتمند&lt;br /&gt;زنجیری قفلی یا شمشیری در هوا چرخان لازم&lt;br /&gt;نیست&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;شاید&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;ولی لازم است آدم وقتی&lt;br /&gt;از روی شن‌های پرداخته با منطق دقیق ریاضی عبور می‌کند&lt;br /&gt;و زیر سایه‌ای&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;شاید دو متر در نیم متر&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;شاید دو متر در نیم متر&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;می‌ایستد&lt;br /&gt;شاید&lt;br /&gt;باید حساب دقیق را با منطق معاملات حساب کند&lt;br /&gt;تا سایه‌ها بلند‌تر از صفر ِ ابدیت نشوند&lt;br /&gt;گام‌ها سریع‌تر از هنگام که زمان دارد&lt;br /&gt;داخل‌اش یا توی ِ درونش به اندازه‌ی گام‌ها&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;بیشتر یا زیادتر&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;یا زیادتر از بیشتر&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;نشود&lt;br /&gt;بماند ته مانده‌ی چیزها عقیده‌ها&lt;br /&gt;که خبرنگاران و شاعران رفیقانه تقسیم می‌کنند&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;در کانون‌ها&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;انجمن‌ها&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;اتحادیه‌ها&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;بلندگوها&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;مذاکره تا هنگام که زمان به صفر ِ پایان نرسیده&lt;br /&gt;و عقیده‌ها و چیزها هنوز جا می‌گیرند و سطر‌ها&lt;br /&gt;دراز می‌آیند و می‌گذرند از دلِ هم تا حساب ِدقیق&lt;br /&gt;کتاب تازه‌ی روشن روشن‌تر تا همه&lt;br /&gt;وقتی اجتماع هستند و یکی را از آن‌جا&lt;br /&gt;به صفرِ پایان می‌رسانند&lt;br /&gt;که بعد&lt;br /&gt;از زیر سایه‌ی حساب شده‌ی معاملات&lt;br /&gt;اظهارلحیه دقیقاً در ساختارهای هوایی&lt;br /&gt;همین‌طور که از چپ به راست می‌غلتند&lt;br /&gt;ته مانده‌ی عقیده‌ها و چیزها را&lt;br /&gt;رو به راهِ اجتماع کنند&lt;br /&gt;کپه‌ی باستانی‌ی سنگ‌های افتخار&lt;br /&gt;در گونی&lt;br /&gt;مثل ورق‌های پاره پاره پاره&lt;br /&gt;مثل آدم‌ها با حرف‌ها یک‌جا در سطرهای&lt;br /&gt;این جا&lt;br /&gt;یا از آن‌جا بر ‌دارند&lt;br /&gt;جای خاطره‌ و حافظه‌&lt;br /&gt;جا به جا کنند&lt;br /&gt;زمان و عقربه‌ها را&lt;br /&gt;با شن‌های ساحل ِ فاحشه‌خانه‌ها&lt;br /&gt;و عشق‌ها که ابدیت هنوز آن دور&lt;br /&gt;در تقویم ِ نزدیک ِ انزال ِ مرگی در راه&lt;br /&gt;با این&lt;br /&gt;ته‌مانده‌ی باقی‌مانده‌ی گونی‌‌ی سطرهای از جایی&lt;br /&gt;حس‌&lt;br /&gt;حس‌ها&lt;br /&gt;ورای احساسات با نبض ِ مرگ&lt;br /&gt;تا خبرنگارها و شاعران به خلبان‌ها عاشق شوند&lt;br /&gt;خلبان‌ها تیربارها را بارها فرو کنند&lt;br /&gt;تا آرامشی&lt;br /&gt;بر ساحل شنی‌ی فاحشه‌ها&lt;br /&gt;دوشیزه‌گان خانه‌های خوب شوند&lt;br /&gt;تیربارها بارها فرو شوند&lt;br /&gt;با صدایی از گوشه‌ی پنهان ِ حسرت و تمنا با هاله‌های سبز&lt;br /&gt;شمایل‌ها در شب با نور بمب‌ها&lt;br /&gt;زیر پرچم‌ها&lt;br /&gt;کانون‌ها&lt;br /&gt;نون و القلم&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;در انفجار ِ قلب ِ کبوترها &lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;موج‌های حسرت و تمنا&lt;br /&gt;تا رسیدن به ساحل هرجایی&lt;br /&gt;در سطرهای سبزِهاله‌های آویزان بر درهای باز&lt;br /&gt;باز&lt;br /&gt;باز&lt;br /&gt;باز&lt;br /&gt;رو به خاطره‌ی&lt;br /&gt;سرشارتر از سرشاری&lt;br /&gt;حافظه‌ی صفر&lt;br /&gt;سطرهای سنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-3948223535848886623?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3948223535848886623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3948223535848886623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='کربن ۱۴- محمود داوودی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SiRyWh7e8DI/AAAAAAAAAyE/27Bh_amfgB8/s72-c/Shahrefarang.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-95072645112345654</id><published>2009-05-20T08:39:00.005+02:00</published><updated>2009-05-20T08:55:35.764+02:00</updated><title type='text'>معرکه حقیر</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ShOonj7ykJI/AAAAAAAAAx0/CQQdLT4lcdM/s1600-h/HutWeberHitlerChaplin_preview.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5337795380978552978" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 219px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ShOonj7ykJI/AAAAAAAAAx0/CQQdLT4lcdM/s320/HutWeberHitlerChaplin_preview.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;معرکه حقیر&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;...کمتر ادیب و هنرمندی است که توانسته باشد به دور از جنجال‌های سیاسی، بازی حکومتیان را به خودشان وا گذارد و اگر نمی‌تواند بر خلاف جریان آب شنا کند، دست کم اجازه ندهد از وجود وی برای تبلیغ همان فرهنگ ایدئولوژیک که نفس او و آثارش را بریده است، سوء استفاده شود. می‌گویم «کمتر» ولی با این همه زیادند آن‌هایی که حرمت وجود خود و زبان و قلم و هنر را حفظ کرده و نه تنها پای خویش را از این معرکه حقیر دور نگاه داشته‌اند، بلکه در برابر آن نیز ایستاده اند. اگر ایرادی بر محمود دولت آبادی و برخی ادیبان و هنرمندان وارد باشد، همانا شرکت آن‌ها در معرکه‌هایی است که اهل سیاست تنها از آن سوء استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آقای عبدالکریم سروش شرم کنید!&lt;/span&gt; ـ &lt;a href="http://www.alefbe.com/article_Dolatabadi_Sorush.htm"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;الاهه بقراط&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-95072645112345654?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/95072645112345654'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/95072645112345654'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/05/blog-post_20.html' title='معرکه حقیر'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ShOonj7ykJI/AAAAAAAAAx0/CQQdLT4lcdM/s72-c/HutWeberHitlerChaplin_preview.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1879410932902579683</id><published>2009-05-02T09:31:00.000+02:00</published><updated>2009-05-02T09:34:06.911+02:00</updated><title type='text'>در انتظار گودو و دایی وانیا- دو گزارش رادیویی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;دو گزارش رادیویی از اجرای دو نمایش‌نامه&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;استکهلم- رادیو پژواک&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0X8usgXI/AAAAAAAAAxk/RV3F0qNNL6I/s1600-h/MT.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5331123276199264626" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 199px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0X8usgXI/AAAAAAAAAxk/RV3F0qNNL6I/s200/MT.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;طاهر جام برسنگ در گفت‌وگو با محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0BaVceII/AAAAAAAAAxc/d--Smkw7KwE/s1600-h/godaksP.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5331122889009428610" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 133px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0BaVceII/AAAAAAAAAxc/d--Smkw7KwE/s200/godaksP.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sr.se/webbradio/include/player.asp?type=db&amp;amp;Id=1723522&amp;amp;MiniPlayer=False&amp;amp;BroadcastDate=&amp;amp;IsBlock=&amp;amp;preview=0="&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;در انتظار گودو&lt;/span&gt;- ساموئل بکت◄ &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv01_ioy6I/AAAAAAAAAxs/rrOnyudls_I/s1600-h/onkeld-wania.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5331123792350071714" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 134px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv01_ioy6I/AAAAAAAAAxs/rrOnyudls_I/s200/onkeld-wania.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sr.se/webbradio/include/player.asp?type=db&amp;amp;Id=1614770&amp;amp;MiniPlayer=False&amp;amp;BroadcastDate=&amp;amp;IsBlock=&amp;amp;preview=0="&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;دایی وانیا&lt;/span&gt;- انتون چخوف◄ &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1879410932902579683?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://khalil.blogspot.com' title='در انتظار گودو و دایی وانیا- دو گزارش رادیویی'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1879410932902579683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1879410932902579683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='در انتظار گودو و دایی وانیا- دو گزارش رادیویی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0X8usgXI/AAAAAAAAAxk/RV3F0qNNL6I/s72-c/MT.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7459626736773763533</id><published>2009-04-29T23:26:00.014+02:00</published><updated>2009-04-30T09:45:19.690+02:00</updated><title type='text'>انگار مصیبت ماست.</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SfjdGIuGh_I/AAAAAAAAAwc/dcTySY92cjg/s1600-h/am2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5330253256482785266" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 235px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SfjdGIuGh_I/AAAAAAAAAwc/dcTySY92cjg/s320/am2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;داشتم طرح‌های اردشیر محصص را می‌دیدم. بیشتر آدم‌هایش یا پا در هوا هستند یا سر در هوا، اگر سری داشته باشند، معلوم نیست کجا ایستاده‌اند و به کدام سو نگاه می‌کنند، همه به نوعی دفرمه شده‌اند. بعضی‌ها هم سرشان با ته‌شان بازی می‌کند مثل این یکی. انگار شرح مصیبت ماست.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.mghaed.com/safar/safar17.htm"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;قيمه و پرگار وجود&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#666666;"&gt;محمد قائد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...آماتورها را هميشه می‌توان با &lt;em&gt;ترانزيشن&lt;/em&gt; ضعيف شناخت و با حاشيه روی و زياده گويی..&lt;em&gt;ترانزيشن&lt;/em&gt; خوب، احتياج به ذهن تحليلی قوی و قوه‌ی تخيل بالا و فرهنگ گسترده دارد...اين نوع نوشته، توقع بالايی از خواننده دارد و از او می‌طلبد با درايت بالا و ظرفيت تفکری بالای حد ميانگين، سرنخ ها را خودش در ذهن خود به يکديگر گره بزند.&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://abdee-kalantari.blogspot.com/2009/04/blog-post_28.html"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;استايليست آنارشيست&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;span style="color:#666666;"&gt;عبدی کلانتری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;نیمه‌شبی دلگیر، که من خراب وخسته&lt;br /&gt;غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یاد‌رفته&lt;br /&gt;در میان سر تکان دادن‌ها، و گاه به خواب رفتن‌ها، ناگهان انگشتی به در خورد&lt;br /&gt;گویی رپ‌رپه‌ای بود، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد&lt;br /&gt;زیر لب گفتم: «میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زدـ&lt;br /&gt;همین و نه چیزی دیگر.»&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://khalil.blogspot.com/2006_11_21_khalil_archive.html#116410576218176555"&gt;غراب&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#666666;"&gt;ادگار آلن پو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7459626736773763533?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7459626736773763533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7459626736773763533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/04/blog-post_29.html' title='انگار مصیبت ماست.'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SfjdGIuGh_I/AAAAAAAAAwc/dcTySY92cjg/s72-c/am2.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-9056580611363749891</id><published>2009-04-21T10:47:00.004+02:00</published><updated>2009-04-21T11:26:01.261+02:00</updated><title type='text'>همان آش است و همان کاسه- بهرام صادقی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;مقدمه کتاب: تهران! تهران! ای شهر مُرده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;فصل اول- «طرح»&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست‌ها باهم می‌رود به جیب‌ها، باهم از جیب‌ها می‌آید بیرون، باهم می‌رود به دهان‌ها- چیک چیک چیک، بعد پوسته تخمه‌ها را تف می‌کنند روی زمین، می‌اندازند کف سالن سینما- سینمای درجه سوم.&lt;br /&gt;روی نیمکت نشسته‌اند، آرواره‌های‌شان باهم تکان می‌خورد، دهان‌شان باز می‌شود، بسته‌ می‌‌شود- لقمه را فرو می‌دهند، بعد کاغذ ساندویچ یا شکلات را مچاله می‌کنند و در زباله‌دانی سینما می چپاند- سینمای درجه اول.&lt;br /&gt;در آن یکی عشق‌های پسر امیر ارسلان و در این یکی عشق های پسر سندباد.&lt;br /&gt;چراغ‌ها خاموش می‌شود، پرده‌ها بالا می‌رود، اَکتورها می‌آیند روی سن، آن‌که در لُژ نشسته است می‌بیند، بهتر می‌بیند و آن‌که در آخر سالن نشسته است می‌بیند، بدتر می بیند.&lt;br /&gt;در این تاتر رقص دوشیزگان مه پیکر آلمانی و در آن تماشاخانه رقص بانوان عشوه گر ایرانی.&lt;br /&gt;صندلی را می کشد جلو و رویش می‌نشیند.&lt;br /&gt;-چی میل دارید؟&lt;br /&gt;صندلی را می‌کشد عقب و از رویش بلند می‌شود.&lt;br /&gt;-حساب شما؟&lt;br /&gt;آن‌که نشسته است می‌گوید«چی دارید؟» و آن‌که برخاسته است دست می‌کند به کیف پولش. این‌که می‌رود بیرون هنوز گرسنه است و آن‌که می‌خورد هنوز سیر نشده است.&lt;br /&gt;روزنامه‌ها را دسته می‌کنند، مجله‌ها را دسته می‌کنند، پهن می‌کنند روی بساط.&lt;br /&gt;یک روزنامه می‌خرد، یک مجله می‌خرد، یکی به این دستش و یکی به آن دستش. از پیش می‌داند چه نوشته‌اند:&lt;br /&gt;عکس و تفصیلات، برنامه خوراک سوفیالورن، چگونه می‌توان بدون زحمت یک خانه بیست هزار تومانی بدست آورد، قرعه‌کشی این هفته، جدول و مسابقات:« کدام حیوان است که موش می‌خورد؟» فراموش نکنید که دو ریال تمبر باطل نشده در پاکت بگذارید و بالاخره داستان:&lt;br /&gt;از شمع پرس قصه- آتش به‌جان شمع افتد- دنباله دارد دنباله دارد و دنباله دارد .&lt;br /&gt;آسیاهای شهر خاموشند. مثل هیکل‌های افسانه‌ای تنها می‌توان چشم‌شان را دید، آن هم از دور آن هم از دور و از پشت پرده‌ای مه‌آلود- آب‌ها از آسیاب‌ها افتاده است.&lt;br /&gt;در گذر‌ها دیگ‌ها بر سر بار است. مردم صف کشیده‌اند که نوبت‌شان برسد. این یکی می‌گوید یک کاسه برزگ آش بده، آن یکی می‌گوید یک کاسه کوچک.&lt;br /&gt;زرنگ‌ترها سعی می‌کنند کشک برای‌شان زیادتر بریزد و بیچاره‌ها آش‌شان را با نان می‌خورند.&lt;br /&gt;همان آش است و همان کاسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Se2OufQjG2I/AAAAAAAAAwU/szQheC3vOFM/s1600-h/baram+sadeghi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5327070863565200226" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 138px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Se2OufQjG2I/AAAAAAAAAwU/szQheC3vOFM/s200/baram+sadeghi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;بازمانده‌های غریبی آشنا&lt;br /&gt; بهرام صادقی،انتشارات نیلوفر،&lt;br /&gt;چاپ اول، تابستان ۱۳۸۴&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-9056580611363749891?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9056580611363749891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9056580611363749891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/04/blog-post_21.html' title='همان آش است و همان کاسه- بهرام صادقی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Se2OufQjG2I/AAAAAAAAAwU/szQheC3vOFM/s72-c/baram+sadeghi.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-6478053141730680826</id><published>2009-04-11T11:33:00.006+02:00</published><updated>2009-04-11T11:48:10.101+02:00</updated><title type='text'>طرح درست مسله- نامه چخوف به سوورین</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SeBeC0VqOQI/AAAAAAAAAwM/RBkgSpiVerQ/s1600-h/528px-A_s_suvorin.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5323358162054166786" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 282px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SeBeC0VqOQI/AAAAAAAAAwM/RBkgSpiVerQ/s320/528px-A_s_suvorin.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;به: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Alexey_Suvorin"&gt;آلکسی سرجی‌ویچ سوورین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مسکو، ۲۷ اکتبر ۱۸۸۸&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...من همیشه در گفت‌و‌گو با هم‌کاران ادبی تاکید می‌کنم کار هنرمند حل مشکلاتی نیست که لازمه‌اش داشتن دانش کارشناسی است. باعث تاسف است اگر نویسنده‌ای خود را درگیر مسائلی کند که نمی‌فهمد. ما کارشناس‌هایی داریم که به مسائل اختصاصی می‌پردازند. این کار آن‌هاست که در باره‌ی آینده‌ی سرمایه‌داری، مشکلات شهرداری‌ها، امراض زنانه و مضرات مستی نظر بدهند. هنرمند فقط باید در باره‌ی آن‌چه می‌فهمد نظر بدهد. میدان عمل برای او همان‌قدر محدود است که برای هر متخصص دیگری. من همیشه این نکته را تکرار می‌کنم و بر آن تاکید دارم. قلم‌رویی که در آن هیچ سوالی مطرح نیست جز جواب‌ها، به کسانی تعلق دارد که هرگز چیزی ننوشته‌اند و هیچ تجربه‌ای از تخیل شاعرانه ندارند.&lt;br /&gt;هنرمند مشاهده می‌کند، حدس می‌زند، انتخاب می‌کند و ترکیبی خلق می‌کند و در این روند پیش‌فرض‌های مسله طرح می‌شود؛ مگر این‌که کسی از ابتدا دقیقا ناظر یک مسله باشد و هیچ جایی برای حدس و گمان یا انتخاب باقی نمانده باشد. خلاصه کنم، خود من هم می‌خواهم دیگر از زبان روان‌شناسی استفاده نکنم، اگر کسی قبول نکند کار خلاق با اهداف و مسائلی درگیر است، باید بپذیرد که هنرمند بدون هدف و تصور قبلی، در حالت اختلال روانی کاری خلق می‌کند. در نتیجه اگر نویسنده‌ای افتخار کند بدون طرح قبلی یا با الهام ناگهانی، رمانی نوشته است، می‌گویم دیوانه است. شما درست می‌گوید که هنرمند باید هوشمندانه با کارش برخورد کند اما دو مسله را قاتی می‌کنید: طرح درست مسله و راه حل آن. برای هنرمند فقط اولی ضروری است. در «آننا کارنینا» یا اپرای «اوژن اونگين» حتی یک مسله ساده هم حل نشده ست اما هر دو آن‌ها شما را کاملا راضی می‌کند، چون تمام مسائل به درستی بیان شده است. کار قاضی طرح درست سوال‌هاست، اما جواب‌ها باید توسط هیئت منصفه‌- در پرتو تجربیات‌اشان- ارائه شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;آنتوان چخوف &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ از:&lt;a href="http://ebooks.adelaide.edu.au/c/chekhov/anton/c51lt/"&gt;&lt;em&gt;Letters of Anton Chekhov&lt;/em&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;«باغ در باغ»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-6478053141730680826?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6478053141730680826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6478053141730680826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/04/blog-post_3410.html' title='طرح درست مسله- نامه چخوف به سوورین'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SeBeC0VqOQI/AAAAAAAAAwM/RBkgSpiVerQ/s72-c/528px-A_s_suvorin.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-839015752140483516</id><published>2009-04-10T16:37:00.005+02:00</published><updated>2009-04-10T16:56:22.546+02:00</updated><title type='text'>«سعی نکن»- در باره‌ی بوکوفسکی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;در قلعه‌ای به نام &lt;em&gt;چشم‌انداز اقیانوس&lt;/em&gt; در &lt;strong&gt;سن پدرو،&lt;/strong&gt; واقع در پارک یادبود &lt;strong&gt;گرین هیلز، &lt;/strong&gt;نویسنده را برای آرامش ابدی به خاک سپردند. بر لوح گور او تصویری است از یک بوکس‌باز که بالای سر او نوشته شده است: &lt;big&gt;«سعی نکن!»&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مرگ در جیب پشتی&lt;/span&gt; ـ &lt;a href="http://www.cloob.com/profile/blog/one/username/taher_jam/logid/797335/redirectkey/6c6d465e7012df018acd4bf04d5b2be9"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مقاله‌ای در باره‌ی بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-839015752140483516?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/839015752140483516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/839015752140483516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='«سعی نکن»- در باره‌ی بوکوفسکی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8102028311920295264</id><published>2009-03-31T09:22:00.005+02:00</published><updated>2009-03-31T09:36:46.106+02:00</updated><title type='text'>توصیه به آقایان سوارکار- فرانتس کافکا</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SdHFwZryFRI/AAAAAAAAAvI/HhKN86TIJNQ/s1600-h/chaplin3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5319250070220182802" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 246px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SdHFwZryFRI/AAAAAAAAAvI/HhKN86TIJNQ/s320/chaplin3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;توصیه به آقایان سوارکار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;فرانتس کافکا&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه: علی اصغر حداد&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر خوب فکرکنی، می‌بینی هیچ چیز نمی‌تواند انسان را وسوسه کند که در مسابقه‌ی اسب‌دوانی نفر اول شود.&lt;br /&gt;وقتی ارکستر شروع به نواختن می‌کند، شور و شوق کسب عنوان بهترین سوارکار کشور بیش از آن است که صبح روز بعد مایه‌ی پشیمانی نشود.&lt;br /&gt;بی‌شک حسادت حریفان، آدم‌هایی دغل‌باز و بانفوذ، به هنگام عبور از میان صفِ به‌هم فشرده‌ی تشویق‌کنندگان آزارمان می‌دهد، آن هم پس از پشت سرگذاشتن آن پهنه‌ای که خیلی زود در برابرمان خالی و خلوت شد و دیگر کسی را جلوی خود ندیدیم مگر معدود سوارکارانی که با جثه‌ای کوچک، یکی دو دور عقب‌تر از ما، به سوی حاشیه‌ی افق می‌تاختند.&lt;br /&gt;بسیاری از دوستان با شتاب می‌روند که بُرد خود را وصول کنند و فقط از کنار باجه‌هایی در فاصله‌ی دور، سر بر‌می‌گردانند و به نشان تشویق رو به ما های وهویی می‌کنند. بهترین دوستان هم که اصلا روی اسب ما شرط‌بندی نکرده‌اند، چون می‌ترسیدند مبادا در صورت باخت از ما دل‌گیر شوند. ولی حالا که اسب ما اول شده است و آن‌ها چیزی نبرده‌اند، وقتی از کنارشان می‌گذریم ترجیح می‌دهند سربرگردانند و جایگاه تماشاچیان را نگاه کنند.&lt;br /&gt;رقبا در پشت سر، قرص و محکم، روی زین‌ها نشسته اند و به بلایی که به سرشان آمده و این اجحافی که در حق‌شان رفته فکر می‌کنند. سپس چهره‌ای شاداب به خود می‌گیرند، چنان که گویی قرار است پس از این مسابقه‌ی بچگانه، مسابقه ای جدی آغاز شود.&lt;br /&gt;سوارکار برنده در نظر بسیاری از بانوان موجودی حقیر می‌نماید، زیرا بیش از اندازه به خود می‌بالد و نمی‌داند که با این همه دست‌فشردن‌ها، خبردارایستادن‌ها، تعظیم و تکریم‌ها، و از دور سلام گفتن‌ها چه کند. در حالی که بازندگان لب فرو بسته‌اند و گردن اسب‌های خود را که اغلب شیهه می‌کشند، نوازش می‌کنند.&lt;br /&gt;و سرانجام این که آسمان تیره وتار شده است و اکنون بارش آغاز خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;داستان‌های کوتاه- فرانتس کافکا، نشر ماهی۱۳۸۳،&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8102028311920295264?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8102028311920295264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8102028311920295264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/03/blog-post_31.html' title='توصیه به آقایان سوارکار- فرانتس کافکا'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:extendedProperty xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' name='OpenSocialUserId' value='15467364983979752108'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SdHFwZryFRI/AAAAAAAAAvI/HhKN86TIJNQ/s72-c/chaplin3.jpg' height='72' width='72'/></entry></feed>