<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586</id><updated>2012-01-27T18:59:19.568+01:00</updated><title type='text'>باغ  در  باغ </title><subtitle type='html'>&lt;center&gt; Editor Khalil Paknia   &lt;/center&gt;</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://khalil.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>399</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8529309992187675226</id><published>2009-10-08T11:03:00.015+02:00</published><updated>2009-10-09T17:08:41.414+02:00</updated><title type='text'>هرتا مولر برنده‌ی نوبل ادبی سال ۲۰۰۹</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;دوستان گرامی&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="background-color: white; color: red;"&gt;باغ در باغ&lt;/span&gt; &amp;nbsp;به «&lt;a href="http://khpaknia.wordpress.com/"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;وردپرس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;» می‌رود. از این پس اگر مطلب تازه‌ای بود در &lt;span style="color: blue;"&gt;«&lt;/span&gt;&lt;a href="http://khpaknia.wordpress.com/"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;وردپرس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;» منتشر می‌شود&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;strong&gt;مطالب گذشته هم چنان در همین جا در دسترس است&lt;/strong&gt;. &lt;/div&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8529309992187675226?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8529309992187675226'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8529309992187675226'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/10/blog-post_08.html' title='هرتا مولر برنده‌ی نوبل ادبی سال ۲۰۰۹'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-4786867942176959394</id><published>2009-10-08T05:01:00.012+02:00</published><updated>2010-04-15T14:55:35.244+02:00</updated><title type='text'>ديوار چين و کتاب‌ها</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: red;"&gt;ديوار چين و کتاب‌ها&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;خورخه لوئيس بورخس&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;ترجمه: ابوالحسن نجفی &lt;/div&gt;در ايام اخير چنين خواندم که مردی که دستور ساختن آن ديوار تقريباً بی‌انتهای چين را داد همان «شی هوانگ تی» نخستين امپراتوری بود که نيز مقرر داشت تا همه‌ی کتاب‌های پيش از او سوخته شود. اين‌که اين عمليات دوگانه‌ی عظيم- نصب پانصد تا ششصد فرسخ سنگ در برابر وحشيان و نسخ بی‌چون و چرای تاريخ، يعنی نسخ گذشته -از يک تن واحد ناشی شده و بر روی هم جزو صفات او باشد بی‌دليل مرا خرسند کرد و در عين حال نگران. جستجوی علل بروز اين احساس هدف يادداشت فعلی است. &amp;nbsp; &amp;nbsp;از نظر تاريخی، هيچ رازی در اين اقدام دوگانه نيست. «شی هوانگ تی» پادشاه «تسينگ» که معاصر با جنگ‌های «هانيبال» است شش حکومت را به زير سلطه‌ی خود آورد و دستگاه خان‌خانی را بر‌انداخت؛ ديوار بزرگ چين را برافراشت زيرا ديوار در آن زمان از وسايل دفاعی بود. کتاب‌ها را سوخت زيرا مخالفان با استناد به آن‌ها امپراتوران گذشته را می‌ستودند. &amp;nbsp; &amp;nbsp;ساختن قلاع و سوختن کتب کار مشترک همه‌ی سلاطين است، تنها خصوصيت ويژه‌ی «شی هوانگ تی» عمل کردن در مقياسی چنين وسيع است. اين نکته را برخی از چين‌شناسان نيز تلويحاً تذکر داده‌اند، اما احساس من اين است که در شواهدی که آوردم چيزی هست بيش از افراط و يا غلو در اقدامی متداول. &amp;nbsp; محصور کردن جاليز با باغ امری است عادی و عام، اما نه محصور کردن يک امپراتوری. و نيز اراده کردن که سنت‌پرست‌ترين نژادها از خاطره‌ی گذشته‌اش، چه اساطيری و چه تاريخی، دست بردارد مزاح و تفنن نيست. &amp;nbsp; چينيان در آن زمان سه‌هزار سال تاريخ مدون در پشت سر داشتند (و نيز در آن زمان «امپراتور زرد» و «چوانگ تسو» و «کنفوسيوس» و «لائوتسو» را داشتند) که آنگاه «شی هوانگ تی» دستور داد تا تاريخ از زمان او آغاز شود. &amp;nbsp; شی هوانگ تی مادرش را به گناه فسق و فجور تبعيد کرده بود، در عدالت سخت او علمای مذهبی چيزی جز کفر نديدند، شی هوانگ تی شايد از آن رو خواست تا کتاب‌های قانون را براندازد که اين کتاب‌ها او را گناه‌کار می‌شمردند، شی هوانگ تی شايد از آن رو می‌خواست تا همه‌ی گذشته را منسوخ کند که فقط يک خاطره را از ميان بردارد: فضيحت مادرش را. (بر همين نهج، يکی از شاهان يهود همه‌ی کودکان را نابود کرد تا تنها يک کودک را از ميان بردارد.) &amp;nbsp; اين حدس موجه است، اما مسئله‌ی ديوار، يعنی روی دوم اين اسطوره را حل نمی‌کند. بنا بر گفته‌ی مورخان، شی هوانگ تی قدغن کرد که از مرگ سخن رود و به جستجوی آب حيات برآمد و در کاخی نگارين بست نشست که عدد حجره‌هايش با عدد روزهای سال برابر بود. از اين شواهد چنين برمی‌آيد که ديوار در مکان و آتش در زمان سدهايی جاودانه در برابر پيشروی مرگ بوده‌اند. &amp;nbsp; «باروخ اسپينوزا» نوشته است که همه‌ی چيزها می‌خواهند در هستی خود دوام آورند. شايد امپراتور و جادوگران‌ش گمان کرده‌اند جاودانگی امری باطنی و «درون‌ذاتی» است و فساد نمی‌تواند در مداری بسته داخل شود. شايد امپراتور خواسته است مبدأ زمان را از نو بيافريند و خود را «نخستين» ناميده است تا واقعاً نخستين شود و خود را «هوانگ تی» ناميده است تا حتی‌المقدور هوانگ تی شود، يعنی امپراتور افسانه‌ای که خط و قطب‌نما را اختراع کرد. &amp;nbsp; اين امپراتور اخيرالذکر، به موجب «کتاب شعائر» نام درست اشياء را بر اشياء نهاد. بر همين نهج، شی هوانگ تی، در کتيبه‌هايی که هنوز هم باقی است لاف زد که همه‌ی اشياء در روزگار او نامی شايسته يافتند. آرزو کرد که سلسله‌ای جاودان پايه گذاری کند و دستور داد که جانشين‌انش امپراتور دوم، امپراتور سوم، امپراتور چهارم ناميده شوند و هکذا الی غيرالنهايه ...&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; من از نيتی جاودانه سخن گفتم. نيز شايسته است که فرض کنيم که ساختن کتب و سوختن کتب اعمالی هم‌زمان نبوده‌اند. اين نکته (برطبق ترتيبی که ما به کار برديم) تصوير پادشاهی را در نظر می‌آورد که از ويران کردن آغاز کرد و سپس به نگه داشتن گردن نهاد، يا تصوير پادشاهی مأيوس را که آن‌چه قبلاً از آن دفاع می‌کرد از ميان برداشت. &amp;nbsp; اين دو حدس تأثرانگيز است، اما تا آن‌جا که من می‌دانم متکی بر سندی تاريخی نيست: «هربر آلن ژيل» روايت می‌کند که بر کسانی که کتاب‌ها را پنهان کردند داغ زدند و محکوم‌شان کردند که تا روز مرگ، آن ديوار بيکران را بسازند. اين نکته مجاز يا مقبول می‌دارد که تفسير ديگری بکنيم: شايد ديوار، استعاره‌ای بوده است، شايد شی هوانگ تی کسانی را که «گذشته‌پرستی» می‌کردند به کاری محکوم کرد که به اندازه‌ی گذشته وسيع بود و به همان اندازه ابلهانه و به همان اندازه بيهوده. &amp;nbsp; شايد ديوار در حکم دعوت به مبارزه بوده و شی هوانگ تی با خود انديشيده است: «مردم گذشته را دوست دارند و من با اين دوستی برنمی‌آيم و دژخيمان من با آن برنمی‌آيند، اما روزی کسی خواهد آمد که همانند من حس کند و آن کس ديوار مرا نابود خواهد کرد هم‌چنانکه من کتاب‌ها را نابود کردم و آن کس ياد مرا محو خواهد کرد و سايه‌ی من و آيينه‌ی من خواهد شد، و خود اين را نخواهد دانست». شايد شی هوانگ تی از آن به گرد امپراتوری ديوار کشيد که امپراتوری را ناپايدار می‌دانست و از آن رو کتاب‌ها را نابود کرد که آنها کتاب‌های مقدس بودند، يعنی به عبارت ديگر کتاب‌هایی بودند که چيزی را تعليم می‌دادند که سراسر آفاق يا شعور هر انسان تعليم می‌دهد. &amp;nbsp; شايد سوختن کتاب‌خانه‌ها و ساختن ديوار اعمالی باشند که به شيوه‌ای مرموز يکديگر را نفی می‌کنند. اين ديوار پابرجا که، در اين زمان و در همه‌ی زمان‌های ديگر، بر زمين‌هايی که هرگز نخواهيم ديد دستگاه سايه‌اش را می‌افکند سايه‌ی قيصری است که فرمان داد تا احترام‌گذارنده‌ترين ملل گذشته‌ی خود را بسوزد. بعيد نيست که اين نکته به خودی خود، و خارج از هرگونه حدس جايزی، ما را متأثر کند. (خاصيتش ممکن است در همين تضاد ميان ساختن و سوختن به مقياسی عظيم باشد.) &amp;nbsp; اگر اين مورد را کليت بدهيم می‌توانيم نتيجه بگيريم که همه‌ی «صورت» (فرم)ها خاصيت خود را در خود دارند و نه در «محتوا»ی فرضی خود. و اين نکته با نظريه‌ی «بندتو کروچه» نيز وفق می‌دهد. و نيز «پاتر» در سال ١۸۷۷ می‌گفت که همه‌ی هنرها آرزوی رسيدن به وضع موسيقی دارند که چيزی نيست مگر صورت. &amp;nbsp; موسيقی، حالات وجد، اساطير، چهره‌های شکسته از زمان، بعضی از شفق‌ها و بعضی از جاها، می‌خواهند چيزی به ما بگويند يا چيزی به ما گفته‌اند، که هرگز نمی‌بايست آن را فراموش کرده باشيم، يا در شرف آنند که چيزی به ما بگويند. اين حالت قريب‌الوقوع کشفی که هرگز رخ نخواهد نمود شايد همان رمز زيبايی و هنر باشد.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;nbsp; &amp;nbsp; &lt;span style="color: #999999;"&gt;از مجموعه‌ی: باغ گذرگاه‌های هزار پيچ، احمد ميرعلايی، تهران، ۱۳۶۹&lt;/span&gt; &lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-4786867942176959394?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4786867942176959394'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4786867942176959394'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/10/blog-post.html' title='ديوار چين و کتاب‌ها'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-687160908782574674</id><published>2009-09-28T10:07:00.004+02:00</published><updated>2009-09-28T10:35:35.110+02:00</updated><title type='text'>تهران، شهر بی‌دفاع</title><content type='html'>&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.mghaed.com/index.htm"&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;كهولت، دارو، چـُرت‌ناكی&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;6 مهر ۱۳۸۸- محمد قائد&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;ul&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Roma_(1972_film)"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;رم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; فدريكو فلينی‌ را كه دوستی نسخه‌ای از آن به من داده بار ديگر تماشا می‌كنم. پر از ايجاز و كنايه و اشاره است گرچه پس از چهار دهه فصل‌هايی شايد به نظر بينندگانی غيرايتاليايی قدری طولانی برسد. درهرحال، فصل نمايش لباس در واتيكان حتماً چنين نيست: برای ابواب‌جمعی كليسا از راهب و راهبه و كشيش و اسقف و كاردينال تا پاپ و حتی پروردگار عالم لباس طراحی كرده‌اند. آدمی كه به‌عنوان مانكن در اين خرقه‌ی سوپرباشكوه آخری نصب شده نَوَد را شيرين دارد.&lt;/big&gt; &lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;&amp;nbsp;ميكل آنژ برای تجسم آفريدگار در سقف كليسای سيستين مردی سن‌وسال‌دار اما توپـُر نقاشی كرده است - مثل ميان‌سالیِ خليل عقاب با محاسن و موی‌ سپيد. پرسوناژ فيلم فلينی فقط سالخورده نيست، فزناك و پيزری هم هست. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;سن و سال لزوماً مترادف معرفت و خرد است؟‌ شب پيش از آن وقتی منتظر بودم ببينم فيلم سيخنمايیِ تلويزيون وطنی قابل تماشا هست يا نه (نبود)، اعضای مجلس خبرگان را نشان می‌داد. لابد چند دوجينی بودند اما تعداد حاضران را نمی‌شد تشخيص داد. تلويزيون وطنی چنان وسواس لاپوشانی و نشان‌ندادن و قطع و حذف دارد كه تقريباً در هيچ جا قواعد معرفی بصری ِ محيط رعايت نمی‌شود - حتی در استاديوم فوتبال. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;از ميان غيرممنوع‌القيافه‌ها دست‌كم دو نفر خواب بودند و چندين نفر پلك‌هايشان شديداً سنگين می‌نمود. تقريباً همه ملول و پكر و دمغ به نظر می‌رسيدند و شايد نگران عاقبت كار خويش در دنيا و آخرت. قيافه‌های فلينی‌وار و چهره‌ی بيرنگ و ورم‌كرده‌ی اكثر دامة‌افاضاته‌ها خبر می‌داد چندين نوع دارو برای چربی و غلظت و فشار و قند خون و امراض ديگر مصرف می‌كنند. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;حداكثر مدت تمركز مفيد آدم سالم چيزی حدود ده دقيقه است. چه در كلاس درس و سخنرانی و چه در فيلم سينمايی، هر ده‌پانزده دقيقه بايد جوری ‌بيدارباش داد و دنده عوض كرد. در مملكتی كه حضور شجاعانه‌ی اين همه زن و مرد جوان و قبراق و زيبا و رعنا و باهوش و امروزی و درس‌خوانده در خيابان‌هايش دنيا را به حيرت انداخته، اين بنده‌ی خداها كجای كارند؟‌ &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;چندی پيش تصاويری در عنترنت گذاشتند از ميهمانان خارجی دهه‌ی ‌فجر يا چيزی در همان مايه: يك مشت سياهی‌لشكرِ پاكستانی و افغان و عرب در مبل‌های سالن كنفرانس سران در تهران به خواب رفته‌اند. چندان مسن و مستهلك به نظر نمی‌رسند اما بعد از صرف چلوكباب و زرشك‌پلو با مرغ و مخلفات و نوشابه و دوغ، بيدارماندن حين استماع رجزخوانی در باب وحدت مسلمانان شايد زيادی ايثارگرانه باشد. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;كاردينال فيلم فلينی هم به محض نشستن عينك تيره به چشم می‌زند و سرش روی ‌سينه می‌افتد ـ شايد يعنی بنا به وظيفه حضور يافته است و ترجيح می‌دهد چـُرتی بزند. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;big&gt;و در همان شهر مورد علاقه‌ی فلينی، در پی افتضاحات سياسی ايتاليا و رويگردان‌شدن جماعت از سياسيون‌ دغل، در دهه‌ی۱۹۸۰ &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Cicciolina"&gt;يك خواننده&lt;/a&gt; و هنرپيشه‌ی پورنو با رأی خاطرخواه‌هايش به پارلمان رفت از بانوی بزم‌آرا و آدرنالين‌افزا نقل شد: جوان‌هايی‌ كه برای تفريح به محله‌ی ‌كاباره‌‌ و شبكده‌ می‌آيند شايد خيلی‌ عقل نداشته باشند اما كلـّی انرژی دارند؛ نماينده‌های چـُرت‌آلودِ به‌اصطلاح مجلس ملی هيچ‌كدام را ندارند. &lt;/big&gt;&lt;/div&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://www.mghaed.com/index.htm"&gt;&lt;span style="color: blue;"&gt;6 مهر ۱۳۸۸- محمد قائد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;i&gt;&lt;a href="http://www.youtube.com/watch?v=CYzRL9YIswQ"&gt;Fellini's Roma - Catholic Church Fashion Show&lt;/a&gt;&lt;/i&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-687160908782574674?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/687160908782574674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/687160908782574674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/09/blog-post_28.html' title='تهران، شهر بی‌دفاع'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5171289674630362621</id><published>2009-09-09T10:36:00.009+02:00</published><updated>2009-09-25T13:32:01.552+02:00</updated><title type='text'>ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SqdssUG1L9I/AAAAAAAAA1U/oVp_VRf4gYg/s1600-h/war.jpg"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5379387788484751314" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SqdssUG1L9I/AAAAAAAAA1U/oVp_VRf4gYg/s400/war.jpg" style="cursor: hand; display: block; height: 241px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;بالای همه‌ی سردرها سیاه بود و همه‌ی دیوارها سیاه بود و از پنجره‌های دو طرف خیابان بیرق‌های سیاهی بیرون زده بود به چه قشنگی! باد هم تکانشان می‌داد و بس که تعدادشان زیاد بود گاهی نسیمی مثل بادبزن حصیری جمعیت را باد می‌زد. خوشم آمد که هر قولی در کتاب سیاهشان داده بودند، خوش قولی کرده عمل کرده بودند. درخت‌ها را هم سیاه کرده بودند و اگر بگویم یک برگ سبز گذاشته بودند نگذاشته بودند. یکی یک پرچم سیاه کوچک هم به هر کدام داده بودند. انجمن آنقدر خوب عزا را هماهنگ کرده بود که چشم‌های تراب خان از غرور اشک افتاده بود. آنقدر قشنگ همه چیز را سیاه کرده بودند که حتی ایوب خان که همیشه از همه چیز دلخور است، نتوانست ایرادی بگیرد. فقط آسمانِ بالای خیابان، بین ساختمان‌های بلند و سیاهِ دوطرف، بدبختانه هنوز عینِ رودخانه‌ای که آبش را عینهو آبِ دریا آبی کرده باشند.آبی بود. من هیچوقت دریا ندیده‌ام.&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;رمان«سورةالغُراب»: محمود مسعودی، چاپ اول- پاریس ۱۳۶۹&lt;/span&gt; &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5171289674630362621?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5171289674630362621'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5171289674630362621'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/09/blog-post.html' title='ترانه‌ی گارد سیویل اسپانیا'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SqdssUG1L9I/AAAAAAAAA1U/oVp_VRf4gYg/s72-c/war.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8548781926965335330</id><published>2009-08-18T19:52:00.006+02:00</published><updated>2009-08-18T21:20:04.372+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;... حکایت خود را گفتم و دلیل ماتم و سیاه‌پوشی مردم شهر را جویا شدم... چون این سخن بشنید دگرگون شد، لختی ساکت ماند و بعد گفت: "وقت آنست آنچه را که می‌خواهی بدانی، ببینی ...این سخن بگفت و از خانه بیرون شد. او می‌رفت و من به دنبالش تا از شهر بیرون شدیم و به خرابه‌ای رسیدیم. آن‌جا سبدی بود که به طنابی بسته شده بود. مرا گفت:" در آن سبد بنشین و بر آسمان و زمین بنگر تا دلیل سیاهی و خموشی آن‌ها را دریابی."&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;شاه سیاپوشان&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;هوشنگ گلشیری&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانست که بازجویی می‌برندش. اما نه آنطور که فکر می‌کرد. از راهروهایی که می‌گذشت پاهایش به آدم‌هایی خورد، خوابیده یا نشسته؛ ناله‌هایی هم شنید و حتی آن که می‌بردش پا و گاهی دستی تکان می‌داد، طوری که او لنگر می‌خورد. یک بار هم افتاد که دو دست آدمی خفته بر زمین نگهش داشت. با آداب بازجویی‌شان هم آشنا نبود. در کدام رساله‌شان بود که ندیده بود؟ موقع نوشتن بایست پشت به بازجو می‌کرد و یک بار هم که به بهانۀ پرسشی رو برگرداند دید که فقط دو چشم از سوراخ یک کیسه نگاهش می‌کند و آن حرفها هم از سوراخی به جای دهان می‌آمده است. قبا داشت، مطمئن بود. همان جا بود که حکم تعزیر دادند، اما به بهانۀ دروغ او بود که نوشته بود مرادش از عشرۀ مشئومه دهۀ خودش بوده است. نشمرد. همان‌جا می‌زدند. کنار همان دالان بی انتها و غرقه در آدم‌های خفته و نیم‌خفته و نشسته و گاه نالان. نشسته و به پشت زدند. ندید کدام می‌زد. و کدام می‌شمرد. مگر مهم بود؟ همان دستی بود که کتاب سوزان را حکم فرموده بود یا همان دهان که قتل همۀ مردان قبیلۀ بنی قریطه را حلال کرده و زنان و کودکان‌ِ ِ‌شان را برده کرد. فقط همان دو سه ضربۀ اول کافی بود تا دهان به فریاد بگشاید. از حد تحملش بیرون بود. از پایین چشم‌بند زیر شلوار راه راه به پایی را دید که قرآنی به دست داشت. می‌گفت:”ثواب هر ضربه از نماز و روزه بیشتر است.”…..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sor-TM_u9eI/AAAAAAAAA1M/Vr-my4P0Nlw/s1600-h/golshiri_shahe-siahpooshan.jpg"&gt;&lt;img style="MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 100px; FLOAT: right; HEIGHT: 152px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5371385111452251618" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sor-TM_u9eI/AAAAAAAAA1M/Vr-my4P0Nlw/s400/golshiri_shahe-siahpooshan.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Shahe-Siapooshan-HG.pdf"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;متن کامل(اسکن کتاب)-پ.د.اف، ۱۰مگابایت&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8548781926965335330?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8548781926965335330'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8548781926965335330'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/08/blog-post_18.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sor-TM_u9eI/AAAAAAAAA1M/Vr-my4P0Nlw/s72-c/golshiri_shahe-siahpooshan.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5242920502887172090</id><published>2009-07-26T09:49:00.008+02:00</published><updated>2009-10-06T16:57:12.346+02:00</updated><title type='text'>«گودو در سرزمین عجایب»</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;یادبود&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;Reichenberger Straße 166, 10999 Berlin&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; &lt;/center&gt;شهری در انتظار موعود بی‌قرار است. مردم اين شهر هر روز صبح اسبی را با كبكبه و دبدبه تا "دروازه‌های مشرق" می‌برند تا اگر آن سوار آمد، پياده نماند. آن‌ها هم‌چنين در پايان سال اسبی را در كوچه‌های شهر می‌گردانند و بعد با طلوع خورشيد او را سنگسار می‌كنند و"تكه‌ای از گوشتش"را به نشانه‌ی تبرک به خانه‌هايشان می‌برند به اين اميد كه با اين مقدمات روزی آن سوار خواهد آمد. ولی باز شب است و در"دوردست، صدای تاخت اسبی در دشت". &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;◄&lt;a href="http://jostar1.blogspot.com/2004_07_06_archive.html"&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;اسطوره و خرافات&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;(تلاشی برای تفسير"معصوم ها" از هوشنگ گلشيری&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;)&lt;/span&gt; &lt;span style="color: #3333ff;"&gt;کاظم امیری&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5242920502887172090?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5242920502887172090'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5242920502887172090'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post_26.html' title='«گودو در سرزمین عجایب»'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2693009352007350717</id><published>2009-07-22T06:47:00.009+02:00</published><updated>2009-07-22T09:41:03.502+02:00</updated><title type='text'>پشت پرده‌ها</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;۱&lt;/center&gt;...روی هم می‌چید شاخه‌های سوزان را&lt;br /&gt;وز ره دودی که برمی‌خاست از آن‌ها&lt;br /&gt;نقش آن مطرود حیله‌جوی را می‌دید&lt;br /&gt;آن مزور میهمان پُرخطر را خوب می‌پائید&lt;br /&gt;چون به بانگ باد و باران گوش می‌داد&lt;br /&gt;به‌نظر می‌آمدش کان فتنه آزار مردم دوست&lt;br /&gt;هست در کار سخن گفتن..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;منظومه«سریویلی»- نیمایوشیج&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۲&lt;/center&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Smabxmn14wI/AAAAAAAAA0U/8LJchN5SwCo/s1600-h/Civil_Disorder_Street_Fight_Tehran_1979.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5361143682914706178" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 276px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Smabxmn14wI/AAAAAAAAA0U/8LJchN5SwCo/s400/Civil_Disorder_Street_Fight_Tehran_1979.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;...وقتی جمعيتی عظيم كه بچه‌ی دانشگاه است بيرون‌ نگه داشته می‌شود و دوگانه‌ را از خيابان‌های اطراف به درگاه يگانه می‌گزارد، عملاً يعنی آن‌ها كه چمن دانشگاه را (‌در هر دو معنی) آسفالت كرده‌اند در محاصره‌اند؟ آيا با رُمبيدن حصارهای ذهنی، دژبانان قلعه‌های سابقاً پرهيبت به مدافعان حريمی پشت نرده‌ها تبديل می‌شوند كه به‌سرعت آب می‌رود و مدام كوچك‌تر می‌شود؟&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.mghaed.com/index.htm"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;نرده‌های ظريف دژها&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمد قائد- ۳۰ تیر ۸۸&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۳&lt;/center&gt;...پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانه‌هایشان روند و منتظر باشند تا بازی دیگری آغاز شود. سوژه‌ها، ذهن‌ها، دگرگون می‌شوند. بیزاری پدید می‌آید، از هرچه دل‌انگیزش خوانده‌اند. برای همه، این جنگ با خدا نخواهد بود. کاری که توده‌ی مردم می‌کنند، این است که میان خدای خود و خدای آن‌ها فرق بگذارند. مردم در طول تاریخ چنین کرده‌اند، باز هم چنین خواهان کرد و این حق آنان است. این بار اول نیست که مردم در برابر مقدسان قرار گرفته‌اند. باز هم این بار، خدای این طرف و خدای آن طرف یکدیگر را خنثی می‌کنند و ستیز، زمینه‌ای زمینی می‌یابد. در جنبش این روزها، خدایان هنوز به جنگ یکدیگر نرفته‌اند. آنان هنوز در سازش با یکدیگر به سر می‌برند و می‌توانیم با نظر به نقش سوژه‌ساز آنان بگوییم که سوژه‌ها، هنوز سوژه‌هایی یکسر متفاوت نشده‌اند....&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.nilgoon.org/archive/mohammadrezanikfar/articles/Nikfar_Election_88_2.html"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در ایران چه می‌گذرد؟ مقاله‌ی دوم&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمدرضا نیکفر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2693009352007350717?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2693009352007350717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2693009352007350717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post_22.html' title='پشت پرده‌ها'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Smabxmn14wI/AAAAAAAAA0U/8LJchN5SwCo/s72-c/Civil_Disorder_Street_Fight_Tehran_1979.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-4012288080481764750</id><published>2009-07-20T13:31:00.009+02:00</published><updated>2009-07-20T13:58:11.226+02:00</updated><title type='text'>مشروع و مقبول</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مشروع و مقبول&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SmRZVMmQfBI/AAAAAAAAA0M/6OgnTBMQnOk/s1600-h/Englishmen_Yazd_Bicycles1.JPG"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5360507677171547154" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 248px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SmRZVMmQfBI/AAAAAAAAA0M/6OgnTBMQnOk/s320/Englishmen_Yazd_Bicycles1.JPG" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;اما کار در محدوده جنگِ الفاظ خلاصه نمی‌شد. جنگ کلمات، از پسِ جنگ عمیق‌تری سر برمی‌کشید: جنگ عمیق‌تری بر سر مفاهیم اساسی و اصولی، و به آسانی هم نمی‌شد از چنین جنگی خلاصی یافت. هنوز فرمان مشروطیت صادر نشده بود که در جمع گروهی مشروطه‌خواه، در حضور مجتهد تبریز، یکی ندا در داد که«دولت مشروطه داده است» گفتند سندش کجاست و تلگرافش کو؟ گفت: دولت به شما مجلسِ مشورت داده‌است و تلگراف آنهم رسیده‌است. من خبر دارم، حاج علی گفت: ما مشروطه می‌خواهیم نه مجلس مشورت. گفت: مجلس مشورت، همان مشروطه است. حاج علی آشوب کرد که من مردِ عوام هستم جز لفظ مشروطه چیزی نمی‌دانم، باید این لفظ را بدهند. لفظ دیگری به کار نمی خورد. قال‌ و مقال زیاد شد و هر کسی حرفی زد. آقا میرهاشم گفت:نزاع لفظی است. آقا میرزا علی اکبر خطاب به میرهاشم کرد که:آقا راحت بنشینید و فساد نکنید و کار را ما را معیوب ننماید.. »&lt;br /&gt;ظاهرا بعضی مردمِ«عوام» آن روزگار، هوشیارتر و روشن‌بین‌تر از روشنفکران زمانه خود بودند. از این جماعت، حکایت‌های خواندنی‌تری در دست است. این بار راوی تقی‌زاده است و زمان، زمانی است که محمد‌علی شاه بر سریر قدرت نشسته است و کشمکش‌ها و دعوای «مشروعه» یا «مشروطه» آغاز شده‌است.&lt;br /&gt;تقی‌زاده می‌گوید:«...مخبرالسلطنه میان شاه و ملت، رفت و آمد می‌کرد. شاه می‌گفت من مشروعه را قبول دارم نه مشروطه را. آخوندها گفتند بلی این درست است ما مدعی شدیم. آقا سیدعبداله بهبهانی و دیگران گفتند مشروعه درست است. در این میان مشهدی باقر، وکیلِ صنف بقال فریاد کرد و به علما گفت: آقایان ما عوام این اصطلاحات عربی سرمان نمی‌شود. ما مشروطه گرفته‌ایم. سعدالدوله مدعی‌شد گفت: اصلا مشروطه درست نیست غلط است. این را اوایل که از فرانسه ترجمه کردند «&lt;em&gt;کنستی توسیونل&lt;/em&gt;» را «&lt;em&gt;کوندیسیونل&lt;/em&gt;» کردند...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;برگرفته: مشروطه ایرانی- ماشاءالله آجودانی&lt;br /&gt;چاپ اول- لندن ۱۹۹۷، ص ۳۶۷-۳۶۶&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-4012288080481764750?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4012288080481764750'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4012288080481764750'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post_20.html' title='مشروع و مقبول'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SmRZVMmQfBI/AAAAAAAAA0M/6OgnTBMQnOk/s72-c/Englishmen_Yazd_Bicycles1.JPG' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-820064185516064817</id><published>2009-07-16T11:59:00.000+02:00</published><updated>2009-07-16T12:00:15.694+02:00</updated><title type='text'>«کتاب مشاهیر» - و. م. آیرو</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sl74qMsRSxI/AAAAAAAAAz8/BgR0JFjtHhI/s1600-h/shepwreck.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5358994010462571282" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 240px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sl74qMsRSxI/AAAAAAAAAz8/BgR0JFjtHhI/s320/shepwreck.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;ده برگ از «&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;کتاب مشاهیر&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;و. م. آیرو&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فروغ فرخ‌زاد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تابستان سال ۲۰۰۷، در قایق ماهی‌گیری"یورکی"(یکی از دوستان فنلاندی)ام،&lt;br /&gt;جشنی الکی‌خوشانه گرفته بودیم و کله‌مان گرم&lt;br /&gt;از ودکای اسمیرنوف شده بود.&lt;br /&gt;از دور زنی ‌را دیدیم که کنار ساحل تنها نشسته بود، پاهای‌اش را&lt;br /&gt;تا زانو در آب کرده بود و چشم از جست‌وخیز قورباغه‌ها&lt;br /&gt;و وزغ‌های خوشبخت برنمی‌داشت.&lt;br /&gt;به یورکی گفتم: برویم نزدیک ساخل. قایق را روشن کرد&lt;br /&gt;و نزدیک که شدیم دیدم فروغ بود، خودِ خودش:&lt;br /&gt;فروغ فرخ‌زاد در "&lt;em&gt;ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد&lt;/em&gt;".&lt;br /&gt;پیاده شدم.&lt;br /&gt;گفتم: سلام.&lt;br /&gt;بعد گفتم: من عاشق شما هستم.&lt;br /&gt;زانو زدم، دست‌های‌ام را در هم گره کردم و گفتم: حاضری با من ازدواج ‌کنی؟&lt;br /&gt;خندید و گفت: من؟! من مُرده‌م.&lt;br /&gt;به او فهماندم که این مسئله برای من اهمیتی ندارد، و قضیه‌ی کاملاً پیش پا افتاده‌ای‌ست.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;گفت: ما حالا در شعر تو هستیم؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;گفتم: شعر کدام است! ما در فنلاندیم. همین‌جا، کنار این برکه&lt;br /&gt;و دریاچه. این هم دوستم،ـ یادم رفت معرفی کنم،&lt;br /&gt;اسم‌اش "یورکی"ست...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مستی داشت فروکش می‌کرد و ما دیگر ودکایی در چنته نداشتیم.&lt;br /&gt;یورکی هم دیرش شده بود و باید می‌رفت از مادرش&lt;br /&gt;که پای‌اش شکسته بود عیادت کند.&lt;br /&gt;لعنت به این شانس و هزاران لعنت!ـ&lt;br /&gt;وگرنه میان قورقور شادی‌بخش وزغ‌ها و قورباغه‌ها&lt;br /&gt;کنار همان برکه، داخل همان قایق، ازدواج‌مان را جشن می‌گرفتیم&lt;br /&gt;و اسم بچه‌های‌مان را هم به‌ترتیب می‌گذاشتیم:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کامیار&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;و &lt;strong&gt;کلارا&lt;/strong&gt;!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;نیمایوشیج&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که به‌دنیا آمد&lt;br /&gt;"توکا"یی نبود&lt;br /&gt;طبیعتی نبود&lt;br /&gt;"ری‌را"یی نبود.&lt;br /&gt;وقتی که از دنیا رفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;توکا، طبیعت و ری‌را،&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;هرسه شدند&lt;/dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;نیما.&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اورهان ولی کانیک&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اورهان ولی، یادش به‌خیر&lt;br /&gt;در "قره گمرکِ" استانبول&lt;br /&gt;در یک قهوه‌خانه نشسته بودیم...&lt;br /&gt;من از شرایط زندگی در فنلاند برای‌اش گفتم&lt;br /&gt;و او از شرایط مرگ در آن دنیا...&lt;br /&gt;چشم‌های‌اش گرد شدند وقتی از من شنید:&lt;br /&gt;«همه‌جای فنلاند دریاچه و جنگل است، و آن‌جا اصلاً تپه و کوه نیست»&lt;br /&gt;و او اظهار پشیمانی کرد از این‌که مُرده است&lt;br /&gt;می‌گفت:&lt;br /&gt;از بس که آن‌جا سربالایی‌ست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ویسواوا شیمبورسکا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شیمبورسکا تنها شاعرِ برنده‌ی نوبلی‌ست، که هروقت با کسی دوست می‌شود،&lt;br /&gt;از ته دل آرزو می‌کند که او به‌جایش نوبل را برده بود!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فرانتس کافکا&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌قدر اصرار کردم که قبول کرد،&lt;br /&gt;کلید را از جیبش درآوَرْد&lt;br /&gt;و درِ "قصر" را گشود.&lt;br /&gt;نیم ساعتی آن‌جا را گشتیم:&lt;br /&gt;هیچ چیز عجیب و غریبی آن‌جا نبود&lt;br /&gt;جایی بود مثل همه‌جای دیگر در این دنیا&lt;br /&gt;و کمی شبیه به یک موزه‌ی قدیمیِ متروک&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از پله‌ها که پایین می‌آمدیم&lt;br /&gt;خدابیامرزدش کافکا&lt;br /&gt;بالاتر از من&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;روی یکی از پله‌ها &lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;ایستاد&lt;br /&gt;و لبخندی زد&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;معنادار.&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;من اما بی‌معنا خندیدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۶&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;پل الوآر&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او بلد است آسمان را یک‌جا با تمام گنجشک‌های‌ توی‌اش&lt;br /&gt;جا بدهد داخل جیب؛ پالتوی‌اش.&lt;br /&gt;و در این هیچ رمز و استعاره‌ای نیست&lt;br /&gt;او فقط می‌خواهد این راز را مخفی نگه دارد،&lt;br /&gt;اما گاهی وقت‌ها که آسمان توی جیب‌اش&lt;br /&gt;ابری می شود&lt;br /&gt;و ابرها به‌هم می‌خورند وُ رعد درمی‌گیرد&lt;br /&gt;و جوجه گنجشک‌ها توی لانه‌های‌شان نوک‌های‌شان را رو به بالا وا می‌کنند و جیک‌جیکِ پرجیغ‌و‌دادی راه می‌اندازند&lt;br /&gt;او قدم‌های‌اش را تندتر می‌کند&lt;br /&gt;و از فرط دستپاچه‌گی به چندتا از عابران تنه می‌زند&lt;br /&gt;و از چندتاشان vittu* می‌شنود&lt;br /&gt;تا به خانه برسد و رازش همچنان مخفی بماند،&lt;br /&gt;همچنان مخفی:&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;گرومب گرومب، جیک جیک،&lt;br /&gt;گرومب گرومب،&lt;br /&gt;جیــک جیــک!&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;Vittu* فحشی به فنلاندی:&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۷&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ما همه ونسان ون گوگ بودیم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما چندنفر بوديم كه گپ می‏زديم سر ميز غذا.&lt;br /&gt;گل ‏آفتاب‌گردان مرحوم ون‏ گوگ هم روی ميز&lt;br /&gt;جلای ديگری به اين فضا می‏داد.&lt;br /&gt;اما خوب كه دقت می‏كردی:&lt;br /&gt;ما نبوديم؛&lt;br /&gt;چند نفر ديگر بود&lt;br /&gt;كه گپ می‏زدند سر ميز غذا،&lt;br /&gt;خودِ ون گوگ هم بود:&lt;br /&gt;ما&lt;br /&gt;فقط یک نفر بوديم&lt;br /&gt;كه سر ميز غذا نبوديم&lt;br /&gt;و قبلاً گوش‌مان را بريده بوديم&lt;br /&gt;و به‌خوردِ دهان‌مان داده بوديم&lt;br /&gt;از بس كه گل می‏گفتيم&lt;br /&gt;و هیچ نمی‏شنفتيم.&lt;br /&gt;آن یک‌نفر هم&lt;br /&gt;من نبودم؛&lt;br /&gt;ون گوگ بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;ما&lt;br /&gt;همه ون گوگ بودیم.&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۸&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;جکسون پولاگ&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی‌ که داشت رنگ‌ را روی آخرین تابلوی‌اش می‌پاشید، سرش را خاراند:&lt;br /&gt;چیزی را فراموش کرده بود انگار.&lt;br /&gt;بله، چیزی آن‌وسط کم بود.&lt;br /&gt;برای همین، رفت سریع توی آشپزخانه یک شیشه ودکا سرکشید،&lt;br /&gt;قرص‌های خواب‌اش را ‌یک‌جا خورد، پشت فرمان نشست،&lt;br /&gt;محکم به یک درخت کوبید و درجا مُرد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد برگشت&lt;br /&gt;و تابلوی نیمه‌کاره‌اش را کشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۹&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;فردینان سلین (یا فرانتس کافکا)&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گلوله‌ی درسینه‌‌نشسته‌اش را می‌گوید:&lt;br /&gt;یادگار زخم‌های جوانی!&lt;br /&gt;هرجا که می‌رود،&lt;br /&gt;یقه‌اش را باز می‌کند&lt;br /&gt;و آن را به همه نشان می‌دهد.&lt;br /&gt;همه فرار می‌کنند&lt;br /&gt;و خیال می‌کنند&lt;br /&gt;گلوله‌اش مُسری‌ست!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او از آن‌دسته آدم‌هایی‌ست&lt;br /&gt;که همواره بین چرخ‌دنده‌های ساعت مچی‌شان،&lt;br /&gt;و بلاهت بزرگی به‌نام &lt;strong&gt;بشریت&lt;/strong&gt; گیر کرده‌اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۰&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هانری میشو&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاه در بمبئی پیدای‌اش می‌کنی، در متلی محقر&lt;br /&gt;و گاه پرسه‌زنان در اطرافِ تاج‌محل&lt;br /&gt;گاه در بوداپست ـ "&lt;em&gt;جاگرفته میان نفس‌هایِ نیم‌گرمِ دخترک&lt;/em&gt;"*، و گاه در پاریس ـ&lt;br /&gt;کنار میدانِ سن میشل&lt;br /&gt;خیره به فواره‌ی بلند&lt;br /&gt;در باورِ این‌که عقابی‌ست خشک‌شده بر دماغه‌یِ یک کشتیِ سیاحتی...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه فکر می‌کند شعری که می‌نویسد اولین شعرِ زندگی‌ش است&lt;br /&gt;و سیاه‌قلم‌ی که می‌زند، اولین سیاه‌قلم‌ِِ زندگی‌ش&lt;br /&gt;و قهوه‌ای که می‌نوشد، آخرین قهوه‌یِ زندگی‌ش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تمامِ این اوصاف&lt;br /&gt;همه‌جا و هیچ‌جاست،&lt;br /&gt;نه گامی به پس، نه گامی به پیش،&lt;br /&gt;نه ترکِ جا گفته، نه دورتر رفته:&lt;br /&gt;همان‌جا&lt;br /&gt;سرجایِ همیشگیِِ خودش&lt;br /&gt;و سرِ کارِ همیشگی‌اش:&lt;br /&gt;حاضر&lt;br /&gt;کمین‌کرده&lt;br /&gt;در کتابخانه‌ها&lt;br /&gt;با یک‌دست لباسِ ورزشی برتن درهمه‌حال&lt;br /&gt;شبیه مجسمه‌ای بُرُنزی&lt;br /&gt;پشتِ قفسه‌یِ کتاب‌ها:&lt;br /&gt;چشم ریزکرده ـ گوش تیزکرده&lt;br /&gt;به پچپچه‌یِ اسرار میانِ‌شان:&lt;br /&gt;میان کتاب‌هایِ شیمی و شعر،&lt;br /&gt;میان کتاب‌هایِ فیزیک و داستان.&lt;br /&gt;به دل گرفتن‌ها و قلوه دادن‌هاشان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;* سطری از میشو، با یک جابه‌جاییِ کوچک&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-820064185516064817?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/820064185516064817'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/820064185516064817'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post_16.html' title='«کتاب مشاهیر» - و. م. آیرو'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sl74qMsRSxI/AAAAAAAAAz8/BgR0JFjtHhI/s72-c/shepwreck.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-3903037242414824404</id><published>2009-07-06T02:34:00.003+02:00</published><updated>2009-07-06T02:43:30.301+02:00</updated><title type='text'>از ميان یادداشت‌های روزانه‌ی يک دانشجوی ساکن اميرآباد- نادر ابراهیمی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;باد، باد مهرگان...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;«از ميان یادداشت‌های روزانه‌ی يک دانشجوی ساکن اميرآباد»&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نادر ابراهیمی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SlFHjGbM7jI/AAAAAAAAAzU/Zg90K13kei0/s1600-h/Ahmad_Shah.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 190px; DISPLAY: block; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5355140100265930290" border="0" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SlFHjGbM7jI/AAAAAAAAAzU/Zg90K13kei0/s320/Ahmad_Shah.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;… می‌گويد: نه، اين‌ها به جايی نمی‌رسند. اگر تاريخ خوانده بودی می‌دانستی. حرف از همان موج نابهنگام است و کثافت‌هايی که در پيش می‌راند. ديده‌ای؟ در جويی، تازه آب انداخته‌اند، آب می‌آيد و تمام مانده‌ها و کثافت‌ها را برمی‌دارد و جلوی خود می‌راند. شايد آن کثافت‌ها، برگ‌های خشک، تف و آب دماغ‌هايی که توی جوی انداخته شده، اين طور نشان بدهند که مقدم‌اند و پيشتاز و فرمانده و اين جور حرف‌ها. اما، کشک. خودشان خوب می‌دانند که چه خبر است. اصل موج است و علت موج. اصل حرکت است و علت حرکت.&lt;br /&gt;من قانع نشده‌ام، اما فکر می‌کنم اگر انصاف داشته باشم بايد قانع بشوم. بعد فکر می‌کنم اگر قانع بشوم حتماً انصاف دارم. البته قانع شدن خيلی مشکل است. آدم مجبور است بزند زير حرف خودش و از حرف ديگری دفاع کند. اين مشکل است ديگر. آدم زحمت می‌کشد، کتاب می‌خواند، زور می‌زند، فکر می‌کند و عقيده‌ای پيدا می‌کند و يکی از راه می‌رسد و می‌گويد: زکی به عقيده‌ات. آدم جوشی می‌شود. مگر عقيده مفت است که آدم عوضش کند و زيرش بزند. نه ... بايد بروم يکی ديگر را پيدا کنم و مسئله را برايش مطرح کنم. البته اول بايد جواب‌هايی هم برای هم‌اتاقی سابق خودم پيدا کنم. و پيدا هم می‌کنم. حتماً….&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://ravayt.blogspot.com/2009_07_05_archive.html#3987636726052238216#3987636726052238216"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;متن کامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در «&lt;a href="http://ravayt.blogspot.com/2009_07_05_archive.html#3987636726052238216#3987636726052238216"&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;باغ داستان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-3903037242414824404?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3903037242414824404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3903037242414824404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/07/blog-post.html' title='از ميان یادداشت‌های روزانه‌ی يک دانشجوی ساکن اميرآباد- نادر ابراهیمی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SlFHjGbM7jI/AAAAAAAAAzU/Zg90K13kei0/s72-c/Ahmad_Shah.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7422704786170469362</id><published>2009-06-30T11:48:00.000+02:00</published><updated>2009-06-30T11:49:47.208+02:00</updated><title type='text'>نمی‌گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;سه شعر&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SknY3rcb-8I/AAAAAAAAAy8/o6PLoaIS8ak/s1600-h/First_Baloon_Iran_1877.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 231px; DISPLAY: block; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5353048083172948930" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SknY3rcb-8I/AAAAAAAAAy8/o6PLoaIS8ak/s320/First_Baloon_Iran_1877.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۱&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;به خاطرآوردن آن، که گم شده‌است&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارد جلد کتاب‌ها را پاره می‌کند&lt;br /&gt;قرارهايش را به هم می‌زند&lt;br /&gt;تا در ايوان بنشيند&lt;br /&gt;ليوانی عرق دست ساز&lt;br /&gt;با ذرات خاطره مزه کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودک کنار حوض&lt;br /&gt;خيره به ماهی‌هاست&lt;br /&gt;زن&lt;br /&gt;موی سياه به آب می‌زند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجا بود آن سرود&lt;br /&gt;که نخست بار شنيدم&lt;br /&gt;دسته گلی به دستم بود&lt;br /&gt;دادم به اولين بشری که دیدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکست در جبين شما خوانده می‌شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من&lt;br /&gt;زيباترین پرنده‌ی سال را من&lt;br /&gt;با چشم‌های خودم ديدم&lt;br /&gt;نشسته بود&lt;br /&gt;روی درخت سرو&lt;br /&gt;و مردی آن دست خيابان&lt;br /&gt;به جایی که نديدم&lt;br /&gt;اشاره کرد و رفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودکان&lt;br /&gt;بعد آمدند&lt;br /&gt;دست در دست مادران&lt;br /&gt;انگار چيزی ديده بودند&lt;br /&gt;دست‌هايشان مثل پرنده بود&lt;br /&gt;در اولين وزش گم می‌شد&lt;br /&gt;مادران&lt;br /&gt;دسته دسته&lt;br /&gt;موی کندند&lt;br /&gt;پارچه‌ی سبز&lt;br /&gt;بر درخت بی پرنده می‌بستند&lt;br /&gt;و در وردی که می‌خواندند&lt;br /&gt;غروب چادری سياه شد&lt;br /&gt;بر پارک‌ها و قهوه‌خانه‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودک روی پنجه‌ی پا می‌ايستد&lt;br /&gt;تا دهان ماهی ببوسد&lt;br /&gt;زن&lt;br /&gt;ماه به دهان دارد&lt;br /&gt;آب پرتاب می‌کند به آب&lt;br /&gt;گل‌های ياس مچاله می‌کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لعنت بر شما&lt;br /&gt;که نمی گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلد کتاب&lt;br /&gt;بال پرنده است&lt;br /&gt;با عطف نقره‌ی مهتاب&lt;br /&gt;که در ظلمات هم ديده می شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لعنت بر شما&lt;br /&gt;که نمی‌گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند گفتم&lt;br /&gt;چنين مکن با ياس&lt;br /&gt;تو که ماه به دهان داری&lt;br /&gt;تو که سياه مویی&lt;br /&gt;چنين مکن&lt;br /&gt;با پرنده&lt;br /&gt;تو که دوست داری&lt;br /&gt;دست‌ها سايبان چشم کنی&lt;br /&gt;چنين مکن&lt;br /&gt;با من که خواندن نمی‌توانم&lt;br /&gt;چند سال&lt;br /&gt;چند صد سال&lt;br /&gt;به انتظار عروج آدم بنشينم&lt;br /&gt;آدم معروض به چند کوچه و بقالی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمستان سخت بود امسال&lt;br /&gt;حوض ترک بر داشته‌است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کنار در بزرگ سبز&lt;br /&gt;با قامت شکسته می‌گذرد&lt;br /&gt;ترس را چون پالتویی بلند&lt;br /&gt;به خود می‌پيچد&lt;br /&gt;حرف نمی‌زند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سکوت نمی‌کند&lt;br /&gt;زمزمه می‌کند&lt;br /&gt;هر چه به ياد می‌آرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اطعمه و اشربه‌ی بسيار&lt;br /&gt;بر سفره نهاده بودند&lt;br /&gt;شمع‌ها در روز آفتابی می‌سوخت&lt;br /&gt;ليوان‌های تمیز&lt;br /&gt;پيشخدمتی که با زبانی غریب&lt;br /&gt;سخن می‌گويد&lt;br /&gt;و مذهب غريب‌تری دارد&lt;br /&gt;دير وقت شب به خانه می‌آيد&lt;br /&gt;پالتوی خود را بر درخت سرو می‌آويزد&lt;br /&gt;شعر می‌گويد&lt;br /&gt;کتابی کهن را یک بند و یک نفس می‌خواند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کجا بود آن سرود&lt;br /&gt;که نخست بار شنيده شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب شد چکار کنيم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايوان سرخ شده از جلد کتاب&lt;br /&gt;کودک&lt;br /&gt;با ماه خفته است&lt;br /&gt;زن به بام رفته&lt;br /&gt;تا ماه نو ببيند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه ماهی که بود خاموش شد&lt;br /&gt;آسمان چون طبقی واژگون شد&lt;br /&gt;چاهی شد&lt;br /&gt;که طنابی تاريک&lt;br /&gt;تا انتهايش می‌رفت.&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;مجموعه شعر«چند صحنه»، (شعرهای۱۳۸۲-۱۳۷۰)&lt;br /&gt;چاپ اول- تهران ۱۳۸۳، نشر آرویج.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۲&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شبی دیگر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مرتضی ثقفیان&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گودالِ عصر پُر و خالی می‌شود&lt;br /&gt;از رنگ‌ها و صدا‌های ناآشنا&lt;br /&gt;بر ایوان می‌ایستی&lt;br /&gt;تا کلاغی سر برسد&lt;br /&gt;روبرویت می‌نشیند، بال و پر می‌تکاند&lt;br /&gt;و نوک می‌کوبد&lt;br /&gt;به چتری شکسته، روی برف‌های گذرگاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه در می‌یابی&lt;br /&gt;که شبی دیگر در کار آمدن است&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;br /&gt;مجموعه شعر« طبل‌های قبیله‌ی مُرده»&lt;br /&gt;چاپ اول- استکهلم ۱۳۷۲&lt;br /&gt;نشر باران.&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۳&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جمشید مشکانی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دارند آخرین کتاب‌های فارسی را، سوخته و نیم‌سوخته، بار وانت می‌کنند&lt;br /&gt;خوشه‌ای انگور ارغوانی لهیده کنار بقچه‌ی ناهار کارگران&lt;br /&gt;و رفته‌اند ایرانی‌ها&lt;br /&gt;از این‌جا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دور بساط ِ لبوفروش‌ها ول می‌گردند&lt;br /&gt;جیب‌برها، عملی‌ها، بچه‌بازها&lt;br /&gt;کامیونی مونتاژ میهن اسلام‌پارسی&lt;br /&gt;زلزله‌ی کوچکی می‌ریزد از بتن‌پاره‌ها بر آسفالت داغ&lt;br /&gt;بالای چارپایه‌ای لق، آخوندی زاغ قرآن را غلط می‌خواند&lt;br /&gt;- در حال پاک کردن خُرده‌های شلغم و خرچنگ از ریشش-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دو چاله‌ایم و&lt;br /&gt;در یک گونی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سر خالی من&lt;br /&gt;و دشوارترین چشم‌های فرانگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;br /&gt;مجموعه شعر« کتاب ترس»&lt;br /&gt;چاپ اول- استکهلم ۲۰۰۲&lt;br /&gt;نشر باران.&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7422704786170469362?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7422704786170469362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7422704786170469362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_30.html' title='نمی‌گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SknY3rcb-8I/AAAAAAAAAy8/o6PLoaIS8ak/s72-c/First_Baloon_Iran_1877.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8612539884329559727</id><published>2009-06-28T04:53:00.004+02:00</published><updated>2009-07-01T10:11:50.039+02:00</updated><title type='text'>پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانه‌هایشان روند</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;خدایان هنوز به جنگ یکدیگر نرفته‌اند.&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SkbeFQBvxVI/AAAAAAAAAy0/x65QfzJiaZM/s1600-h/Ahmad_Shah.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 237px; DISPLAY: block; HEIGHT: 400px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5352209388959417682" border="0" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SkbeFQBvxVI/AAAAAAAAAy0/x65QfzJiaZM/s400/Ahmad_Shah.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;&lt;br /&gt;...پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانه‌هایشان روند و منتظر باشند تا بازی دیگری آغاز شود. سوژه‌ها، ذهن‌ها، دگرگون می‌شوند. بیزاری پدید می‌آید، از هرچه دل‌انگیزش خوانده‌اند. برای همه، این جنگ با خدا نخواهد بود. کاری که توده‌ی مردم می‌کنند، این است که میان خدای خود و خدای آن‌ها فرق بگذارند. مردم در طول تاریخ چنین کرده‌اند، باز هم چنین خواهان کرد و این حق آنان است. این بار اول نیست که مردم در برابر مقدسان قرار گرفته‌اند. باز هم این بار، خدای این طرف و خدای آن طرف یکدیگر را خنثی می‌کنند و ستیز، زمینه‌ای زمینی می‌یابد. در جنبش این روزها، خدایان هنوز به جنگ یکدیگر نرفته‌اند. آنان هنوز در سازش با یکدیگر به سر می‌برند و می‌توانیم با نظر به نقش سوژه‌ساز آنان بگوییم که سوژه‌ها، هنوز سوژه‌هایی یکسر متفاوت نشده‌اند....&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.nilgoon.org/archive/mohammadrezanikfar/articles/Nikfar_Election_88_2.html"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در ایران چه می‌گذرد؟ مقاله‌ی دوم&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمدرضا نیکفر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8612539884329559727?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8612539884329559727'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8612539884329559727'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_28.html' title='پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانه‌هایشان روند'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SkbeFQBvxVI/AAAAAAAAAy0/x65QfzJiaZM/s72-c/Ahmad_Shah.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2090667631008231222</id><published>2009-06-23T10:48:00.001+02:00</published><updated>2009-06-23T11:12:19.686+02:00</updated><title type='text'>زبان ما را نمی‌فهمند، خودشان هم فاقد زبان‌اند.</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;نمی‌توانم بگویم آن‌چه را که قصد گفتن‌اش را دارم&lt;br /&gt;اما انگار فانوسِ خیال نقش عصب‌هایم را انداخت&lt;br /&gt;بر پرده:&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;object width="425" height="344"&gt;&lt;param name="movie" value="http://www.youtube.com/v/CYzRL9YIswQ&amp;amp;hl=sv&amp;amp;fs=1&amp;amp;"&gt;&lt;param name="allowFullScreen" value="true"&gt;&lt;param name="allowscriptaccess" value="always"&gt;&lt;embed src="http://www.youtube.com/v/CYzRL9YIswQ&amp;hl=sv&amp;fs=1&amp;" type="application/x-shockwave-flash" allowscriptaccess="always" allowfullscreen="true" width="425" height="344"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;نوشته‌ای کهن&lt;br /&gt;فرانتس کافکا&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد در دفاع از سرزمین‌مان سخت کوتاهی شده است. تا کنون ما به این موضوع توجهی نداشتیم و کار خود را پی می‌گرفتیم. ولی وقایع اخیر اسباب نگرانی‌مان را فراهم کرده است.&lt;br /&gt;من در میدان‌گاه مقابل کاخ امپراطوری کارگاه کفاشی دارم. صبح‌ها پیش از طلوع خورشید همین که مغازه‌ی خود را باز می‌کنم، می‌بینم دهانه‌ی تمامی کوچه‌ها که به میدان می‌انجامد مملو از مردان مسلح است. ولی این مردان سربازان ما نیستند، چادرنشینان شمالی‌اند که به طریقی بر من نامعلوم تا درون پایتخت که به واقع با مرز فاصله ی بسیار دارد رخنه کرده‌اند. به هر تقدیر حالا این جا هستند و به نظر می‌رسد هر صبح بر تعدادشان افزوده می‌شود.&lt;br /&gt;این‌ها بنا بر طبیعت خود از خانه و کاشانه نفرت دارند و از این رو در هوای آزاد اردو می‌زنند. کارشان تیزکردن شمشیر، تراشیدن پیکان و تمرین سوارکاری است. این میدان بی سر و صدا را که با واسوسی دلهره‌آمیز پاکیزه نگاه داشته می‌شد به طویله‌ای واقعی بدل کرده‌اند. البته ما گاهی سعی می‌کنیم از مغازه‌ی خود بیرون بیاییم و دست‌کم کثافات خیلی ناجور را از سر راه برداریم ولی روز به روز افراد کمتری دست به این کار می‌زنند، زیرا قبول چنین زحمتی بی‌فایده است و در ضمن این خطر را هم در بر دارد که زیر سم اسب‌های وحشی برویم یا آن‌که به ضرب تازیانه زخمی بشویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت‌و‌گو با این چادرنشیانان شدنی نیست. زبان ما را نمی‌فهمند، خودشان هم فاقد زبان‌اند. حرف‌زدنشان با هم به قار قار کلاغ می‌ماند. مدام مثل زاغچه جیغ می‌کشند. طرز زندگی ما و امکانات ما برایشان بی‌معنی است و به آن اعتنایی ندارند. در نتیجه به زبان ایما و اشاره هم روی خوش نشان نمی‌دهند. هر اندازه هم چانه‌ات را بجنبانی و دست وبالت را کج و کوله کنی، چیزی نمی‌فهمند و هرگز هم نخواهند فهمید. اغلب شکلک در می‌آورند، چشم می‌درانند و کف به لب می‌آورند. ولی از این کار نه قصد ترساندن کسی را دارند و نه می‌خواهند چیزی بگویند. این کارشان فقط از روی عادت است و بس. ما پیش از آن‌که برای برداشتن چیزی دست دراز کنند، از برابرشان پس می‌نشینیم و همه چیز را به آن‌ها وامی‌گذاریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اندوخته‌های من هم کم دست‌درازی نکرده‌اند. البته با دیدن حال و روز قصاب‌ آن طرف میدان، برای من جای گله و شکایت چندانی نمی‌ماند. هر روز پیش از آن‌که او فرصت عرضه کردن کالای خود را بیابد چادرنشینان همه‌اش را به تاراج می‌برند و آن را می‌بلعند. حتی اسب‌هاشان گوشت‌خوارند. چه بسا دیده می‌شود که سوارکاری کنار اسب خود دراز کشیده است و هر دو با هم، هر یک از سویی، شقه گوشتی را به دندان می‌کشند.. قصاب مرد ترسویی است و جرئت ندارد عرضه‌ی گوشت را متوقف کند. البته ما وضع او را درک می‌کنیم، این است که برای حمایت از او پول روی هم می‌گذاریم. معلوم نیست اگر چادرنشینان گوشت گیرشان نیاید چه خواهند کرد ولی کسی هم نمی‌داند اگر هر روز گوشت داشته باشند، چه خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز پیش قصاب به صرافت افتاد شاید لازم نباشد زحمت سلاخی را بر خود هموار کند و صبح روز بعد نره‌گاو زنده‌ای به مغازه آورد. ولی دیگر اجازه ندارد این کار را تکرار کند. من یک ساعت تمام در انتهای کارگاه روی زمین دراز کشیدم، هرچه لباس، روانداز و تشک بود روی خود انداختم که نعره‌ی گاو را نشنوم. چادر نشینان از همه طرف به سر و کول حیوان می‌پریدند که تکه‌ای از گوشت گرم او را به دندان بکشند. پس از آن‌که سر و صدا فرو نشست، مدتی طول کشید تا جرئت کنم از کارگاه بیرون بیایم. چادرنشینان مثل آدم‌های مست که دور خمره‌های شراب حلقه زده باشند، کنار باقی مانده‌ی لاشه‌ی گاو روی زمین پراکنده بودند.&lt;br /&gt;همان روز به نظرم رسید شخص امپراتور را پشت یکی از پنجره‌های کاخ دیدم. امپراتور معمولا هیچ‌وقت به اتاق‌های بخش بیرونی پا نمی‌گذارد و همیشه فقط در باغ اندرونی به سر می‌برد. ولی آن‌روز به نظرم رسید که کنار یکی از پنجره‌ها ایستاده است و سر به زیر گرفته قیل و قال جلوی کاخ خود را نظاره می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه از خود می‌پرسیم:«سرانجام چه خواهد شد؟ تا کی باید این درد و رنج را تحمل کنیم. کاخ امپراتوری چادرنشینان را به این‌جا کشانده‌است، ولی نمی‌تواند آن‌ها را پس براند. دروازه‌ی کاخ بسته است. نگهبانانی که پیش‌تر با شکوه و جلال فراوان بیرون می‌آمدند و به درون می‌رفتند، اکنون پشت پنجره‌های میله‌دار پناه‌ گرفته‌اند. نجات سرزمین ما به صنعت گران و پیشه‌وران محول شده است. ولی ما از انجام این وظیفه عاجزیم، هرگز هم ادعا نکرده‌ایم از عهده‌ی چنین کاری برمی‌آییم. سوءتفاهمی پیش آمده که سرانجام مایه‌ی هلاکمان خواهد شد.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;داستان‌های کوتاه- فرانتس کافکا، ترجمه:&lt;br /&gt;علی اصغر حداد- نشر ماهی،&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;a href="http://www.ferdosi.com/Book/ShowBookDetail.asp?BkCode=10004143"&gt;سرزمین ویران&lt;/a&gt;- تی‌. اس. الیوت&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2090667631008231222?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2090667631008231222'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2090667631008231222'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_23.html' title='زبان ما را نمی‌فهمند، خودشان هم فاقد زبان‌اند.'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5815219367780097238</id><published>2009-06-19T07:19:00.002+02:00</published><updated>2009-06-19T22:42:34.779+02:00</updated><title type='text'>پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد</title><content type='html'>&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjsEtAR405I/AAAAAAAAAyc/UZFvqMAc2Mk/s1600-h/tt.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 153px; DISPLAY: block; HEIGHT: 203px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5348874153648247698" border="0" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjsEtAR405I/AAAAAAAAAyc/UZFvqMAc2Mk/s400/tt.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;دوشعر:&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tomas_Transtr%C3%B6mer"&gt; &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;توماس ترانسترومر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;(با صدای شاعر) &lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۱&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;object style="BORDER-BOTTOM: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-RIGHT: 3px solid" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6" width="147" height="46"&gt;&lt;param name="URL" value="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Allergo.mp3"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="100"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="full"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="0"&gt;&lt;param name="_cx" value="3889"&gt;&lt;param name="_cy" value="1217"&gt;&lt;br /&gt; &lt;embed src="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Allergo.mp3" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;Allegro&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Jag spelar Haydn efter en svart dag&lt;br /&gt;och känner en enkel värme i händerna&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پس از روزی سیاه &lt;strong&gt;هایدن&lt;/strong&gt; می‌نوازم&lt;br /&gt;و گرمایی ملایم در دست‌هایم احساس ‌می‌کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Tangenterna vill. Milda hammera slår.&lt;br /&gt;Klangen är grön, livlig och stilla.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;کلیدها می‌خواهند. چکشی‌های نرم می‌کوبند&lt;br /&gt;پژواک سبزاست، پرشور و آرام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Klangen säger att friheten finns&lt;br /&gt;och att nogon inte ger kejsaren skatt.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد&lt;br /&gt;و کسی به قیصر خراج نمی‌دهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Jag kör ned händerna i mina haydnfickor&lt;br /&gt;och härmar en som ser lugnt på världen.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;دست‌هایم را در جیب‌های هایدنی‌ام فرومی‌برم&lt;br /&gt;و ادای کسی را درمی‌آورم که آرام جهان را می‌نگرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Jag hissar haydnflaggan - det betyder:&lt;br /&gt;"Vi ger oss inte. Men vill fred."&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;پرچم هایدنی را بالا می‌برم - یعنی&lt;br /&gt;" تسلیم نمی‌شویم. اما صلح می‌خواهیم"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Musiken är ett glashus på sluttningen&lt;br /&gt;där stenarna flyger, stenarna rullar.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;موسیقی خانه‌ای شيشه‌ای‌ست بر سراشیبی&lt;br /&gt;آن‌جا که سنگ‌ها پرواز می‌کنند، سنگ‌ها می‌غلتند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Och stenarna rullar tvärs igenom&lt;br /&gt;men varje ruta förblir hel.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;و سنگ‌ها می‌غلتند از درون آن&lt;br /&gt;اما پنجره‌ها همه سالم می‌مانند&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;۲&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;object style="BORDER-BOTTOM: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-RIGHT: 3px solid" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6" width="147" height="46"&gt;&lt;param name="URL" value="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Kyrie.mp3"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="100"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="full"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="0"&gt;&lt;param name="_cx" value="3889"&gt;&lt;param name="_cy" value="1217"&gt;&lt;br /&gt; &lt;embed src="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Kyrie.mp3" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;Kyrie*&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Ibland slog mitt liv upp ögonen i mörker.&lt;br /&gt;En känsla som om folkmassor drog genom gatorna&lt;br /&gt;i blindhet och oro på väg till ett mirakel,&lt;br /&gt;medan jag osynligt förblir stående.&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;گاهی زندگی‌ام چشمانش‌ را در تاریکی باز می‌کرد&lt;br /&gt;احساسی مثل اینکه انبوه مردم در خیابان‌ها راه بروند&lt;br /&gt;در کوری وهراس به سوی معجزه‌ای&lt;br /&gt;در حالی که من نامریی ایستاده باشم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Som barnet somnar in med skräck&lt;br /&gt;lyssnande till hjärtats tunga steg.&lt;br /&gt;Långt, långt tills morgonen sätter strålarna i låsen&lt;br /&gt;och mörkrets dörrar öppnar sig. &lt;/em&gt;&lt;br /&gt;چون کودکی که با شنیدن ضربان سنگین قلبش&lt;br /&gt;از وحشت به خواب رود&lt;br /&gt;طولانی، طولانی، تا صبح نورهایش را درقفل‌ها بریزد&lt;br /&gt;و در‌های تاریکی بازشوند&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/div&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱- از مجموعه شعر« آسمان نیمه تمام»،۱۹۶۲&lt;br /&gt;۲-دعایی کلیسایی که با آواز می‌خوانند*. از مجموعه‌ شعر« رازها در راه»،۱۹۵۸&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5815219367780097238?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5815219367780097238'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5815219367780097238'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_19.html' title='پژواک می‌گوید آزادی وجود دارد'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjsEtAR405I/AAAAAAAAAyc/UZFvqMAc2Mk/s72-c/tt.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-9134336627154580815</id><published>2009-06-17T08:25:00.004+02:00</published><updated>2009-06-17T08:41:51.686+02:00</updated><title type='text'>شيشكیِ اشباح- محمد قائد</title><content type='html'>&lt;big&gt;&lt;ul&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;big&gt;&lt;a href="http://www.mghaed.com/essays/observation/raspberry.htm"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;شيشكیِ‌اشباح&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;محمد قائد&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;چگونه وقتی نسيم به قوطی برنگشت ستون‌ها به باد رفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-9134336627154580815?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9134336627154580815'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9134336627154580815'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_17.html' title='شيشكیِ اشباح- محمد قائد'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2894196005386747350</id><published>2009-06-11T11:33:00.004+02:00</published><updated>2009-06-12T01:06:46.938+02:00</updated><title type='text'>قمر در عقرب</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjDNzLBY13I/AAAAAAAAAyU/PScg7MS4wJ8/s1600-h/Qajar_Lady_Riding_Bicycle.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 285px; DISPLAY: block; HEIGHT: 320px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5345999036704413554" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjDNzLBY13I/AAAAAAAAAyU/PScg7MS4wJ8/s320/Qajar_Lady_Riding_Bicycle.jpg" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;قمر در عقرب&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«بارون درخت‌نشین» مثل یک بیانیه‌ی اخلاقی-سیاسی مرا در طول زندگی همراهی کرده است. شاید به نظر عجیب برسد که از درس اخلاقی-سیاسی این رمان حرف بزنیم، کتابی که بعد از انتشارش به خاطر نداشتن تعهد سیاسی مورد انتقاد قرار گرفت و بسیاری از روشنفکران ایتالیا را برآشفته کرد. &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کاسیمو&lt;/strong&gt; می‌پذیرد که باید از دنیا، فاصله مورد نیاز را داشته باشد تا آن را درست ببیند. تصمیم می‌گیرد برای همیشه در میان درخت‌ها زندگی کند و از روی جهان زمینی پرواز کند. اما برای او این درخت‌ها برج عاج نیستند. &lt;strong&gt;کاسیمو&lt;/strong&gt; روی آن درخت‌ها به دیدگاه برتری دست می‌یابد. وقتی آدم‌ها را می‌بیند که به عقیده‌ی او کوچک به نظر می‌رسند، بهتر از هر کسی مشکلات انسان‌های بیچاره‌ای را درک می کند که بدبختی‌شان این است که روی پاهایشان راه بروند، اما &lt;strong&gt;کاسیمو&lt;/strong&gt; به موقع مجبور می‌شود نقش فعالانه‌ای برای زندگی در سرزمین‌اش بر عهده بگیرد. با تبدیل شدن به یک رب‌النوع خدعه‌گر که خیلی هم بی‌شباهت به حیواناتی نیستند که دوست، غذا و پوشاک او هستند. او طبیعت را به فرهنگ تبدیل می‌کند بدون این‌که آن را نابود کند و این تا جایی پیش می‌رود که او کم کم خودش را به زندگی اجتماعی - نه فقط در منطقه‌ی کوچک خودش بلکه در سرتاسر اروپا- متعهد می‌بیند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در یکی از تظاهرات داغ دانش‌جویی در سال ۱۹۶۸ وقتی از من خواستند نقش روشنفکر را تعریف کنم، گفتم: اولین وظیفه روشنفکران زندگی کردن روی درخت‌هاست. این که از همراهان‌شان فاصله بگیرند تا بتوانند آن‌ها را تحلیل کنند. دومین وظیفه‌شان این است که علیه این و آن شعار ندهند. هم چنین گفتم که روشنفکران باید آمادگی رویارویی با جوخه‌ی آتش را داشته باشند. آن‌وقت‌ها این تصویری عامه‌پسند نبود اما بسیاری از دانش‌جویان که در ان هنگام هو می‌کشیدند حالا برای &lt;strong&gt;برلوسکنی &lt;/strong&gt;کار می‌کنند.&lt;br /&gt;چرا؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;کالوینو&lt;/strong&gt; در «شش یادداشت برای هزاره‌ی بعد» غیرمستقیم توضیح می‌دهد:"&lt;em&gt;درس‌های اخلاقی معمولا خیلی سنگین هستند&lt;/em&gt;" و نتیجه می‌گیرد که:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"هر بار که فضای انسانی سنگین می‌شود، به خودم می‌گویم باید مثل پرسئوس به فضای دیگری پرواز کنم. منظورم فرار به عالمِ رویا نیست. منظورم این است که باید چشم‌اندازم را عوض کنم، باید دنیا را از زاویه‌ی دیگری بنگرم، یا با منطقی دیگر، با روش‌های تازه‌ای در نقد و شناخت. تصاویری از سبُکی که من دنبالش هستم نباید در برخورد به واقعیات گذشته و حال، مثل یک رویا محو شوند."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;«&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;اومبرتو اکو&lt;/span&gt;»&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;برگرفته و بازنویسی از:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.pen.org/viewmedia.php/prmMID/118/prmID/547"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;&lt;em&gt;Umberto Eco: Aerial Maneuvers&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2894196005386747350?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2894196005386747350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2894196005386747350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post_11.html' title='قمر در عقرب'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SjDNzLBY13I/AAAAAAAAAyU/PScg7MS4wJ8/s72-c/Qajar_Lady_Riding_Bicycle.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-3948223535848886623</id><published>2009-06-02T02:23:00.016+02:00</published><updated>2009-06-03T13:48:22.995+02:00</updated><title type='text'>کربن ۱۴- محمود داوودی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;این شعر تازه نیست قبلا خوانده بودم و خوشم آمده بود از ریتم شعر و لکنت سطرها. حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم فضایش شفاف‌تر شده است. ربط‌های شعر که بیشتر زبانی بود حالا انگار یک جوری با زمانه هم ربط دارد. شاید به خاطر رنگ سبز یا شاید به خاطر کانون‌ها و قلم‌ها یا نه شاید به خاطر درهای باز باز باز.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;«باغ در باغ»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SiRyWh7e8DI/AAAAAAAAAyE/27Bh_amfgB8/s1600-h/Shahrefarang.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5342520789358800946" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 214px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SiRyWh7e8DI/AAAAAAAAAyE/27Bh_amfgB8/s320/Shahrefarang.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;مردم در فضا هستند. برای همین نمی‌بینند روزی را که می‌گذرانند. مردم پرچم‌ها، تمثال‌ها و هاله‌های نور می‌بینند. فرهیخته یا شاعر نیستند که خُرده ریزها را ببینند که به طرز غریبی سرنوشت سازند. زبان وقتی ناکار است از وصف ساده‌ی برگ هم برنمی‌آید چه رسد به سرنوشت بشر، و سرنوشت روایت می‌شود با زبان منحط. این زبانی که بیشترین مایه‌اش را از فرهیختگان و شاعران می‌گیرد. از گردآمده‌گان در میدان. نقاب‌ها&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;strong&gt;استراگون&lt;/strong&gt;: اهه ... از این ور و آن ور، چیز مهمی نبود.&lt;br /&gt;آها، حالا یادم اومد، ما دیشب همش در باره‌ی هیچ موضوع خاصی مزخرف گفتیم.&lt;br /&gt;حالا تقریباً نیم قرنی می‌شه.&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;کربن ۱۴&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جا&lt;br /&gt;روشن و شفاف و خیلی شفاف&lt;br /&gt;حتی زیر نور ِخیلی شدید آفتابِ ظهر&lt;br /&gt;که پایین می‌آید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دنبال خواهند کرد خواهند رفت خواهند دید&lt;br /&gt;البته به سادگی‌ی نوشتن&lt;br /&gt;یا هدایتِ هواپیمای جنگی نیست&lt;br /&gt;خیال هست&lt;br /&gt;در دور دست‌ها چشم انداز&lt;br /&gt;در ساحل ِ شنی&lt;br /&gt;با فاحشه‌ها و معادلات بانک&lt;br /&gt;آرامشی طولانی‌تر&lt;br /&gt;تا آدم در گوشه‌ای دنج‌تر&lt;br /&gt;و آدم باید هی به حافظه بسپارد&lt;br /&gt;خُرده ریزهای اضافی جایی در گونی با نظامی قدرتمند&lt;br /&gt;زنجیری قفلی یا شمشیری در هوا چرخان لازم&lt;br /&gt;نیست&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;شاید&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;ولی لازم است آدم وقتی&lt;br /&gt;از روی شن‌های پرداخته با منطق دقیق ریاضی عبور می‌کند&lt;br /&gt;و زیر سایه‌ای&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;شاید دو متر در نیم متر&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;شاید دو متر در نیم متر&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;می‌ایستد&lt;br /&gt;شاید&lt;br /&gt;باید حساب دقیق را با منطق معاملات حساب کند&lt;br /&gt;تا سایه‌ها بلند‌تر از صفر ِ ابدیت نشوند&lt;br /&gt;گام‌ها سریع‌تر از هنگام که زمان دارد&lt;br /&gt;داخل‌اش یا توی ِ درونش به اندازه‌ی گام‌ها&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;بیشتر یا زیادتر&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;یا زیادتر از بیشتر&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;نشود&lt;br /&gt;بماند ته مانده‌ی چیزها عقیده‌ها&lt;br /&gt;که خبرنگاران و شاعران رفیقانه تقسیم می‌کنند&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;در کانون‌ها&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;انجمن‌ها&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;اتحادیه‌ها&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;بلندگوها&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;مذاکره تا هنگام که زمان به صفر ِ پایان نرسیده&lt;br /&gt;و عقیده‌ها و چیزها هنوز جا می‌گیرند و سطر‌ها&lt;br /&gt;دراز می‌آیند و می‌گذرند از دلِ هم تا حساب ِدقیق&lt;br /&gt;کتاب تازه‌ی روشن روشن‌تر تا همه&lt;br /&gt;وقتی اجتماع هستند و یکی را از آن‌جا&lt;br /&gt;به صفرِ پایان می‌رسانند&lt;br /&gt;که بعد&lt;br /&gt;از زیر سایه‌ی حساب شده‌ی معاملات&lt;br /&gt;اظهارلحیه دقیقاً در ساختارهای هوایی&lt;br /&gt;همین‌طور که از چپ به راست می‌غلتند&lt;br /&gt;ته مانده‌ی عقیده‌ها و چیزها را&lt;br /&gt;رو به راهِ اجتماع کنند&lt;br /&gt;کپه‌ی باستانی‌ی سنگ‌های افتخار&lt;br /&gt;در گونی&lt;br /&gt;مثل ورق‌های پاره پاره پاره&lt;br /&gt;مثل آدم‌ها با حرف‌ها یک‌جا در سطرهای&lt;br /&gt;این جا&lt;br /&gt;یا از آن‌جا بر ‌دارند&lt;br /&gt;جای خاطره‌ و حافظه‌&lt;br /&gt;جا به جا کنند&lt;br /&gt;زمان و عقربه‌ها را&lt;br /&gt;با شن‌های ساحل ِ فاحشه‌خانه‌ها&lt;br /&gt;و عشق‌ها که ابدیت هنوز آن دور&lt;br /&gt;در تقویم ِ نزدیک ِ انزال ِ مرگی در راه&lt;br /&gt;با این&lt;br /&gt;ته‌مانده‌ی باقی‌مانده‌ی گونی‌‌ی سطرهای از جایی&lt;br /&gt;حس‌&lt;br /&gt;حس‌ها&lt;br /&gt;ورای احساسات با نبض ِ مرگ&lt;br /&gt;تا خبرنگارها و شاعران به خلبان‌ها عاشق شوند&lt;br /&gt;خلبان‌ها تیربارها را بارها فرو کنند&lt;br /&gt;تا آرامشی&lt;br /&gt;بر ساحل شنی‌ی فاحشه‌ها&lt;br /&gt;دوشیزه‌گان خانه‌های خوب شوند&lt;br /&gt;تیربارها بارها فرو شوند&lt;br /&gt;با صدایی از گوشه‌ی پنهان ِ حسرت و تمنا با هاله‌های سبز&lt;br /&gt;شمایل‌ها در شب با نور بمب‌ها&lt;br /&gt;زیر پرچم‌ها&lt;br /&gt;کانون‌ها&lt;br /&gt;نون و القلم&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;در انفجار ِ قلب ِ کبوترها &lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;موج‌های حسرت و تمنا&lt;br /&gt;تا رسیدن به ساحل هرجایی&lt;br /&gt;در سطرهای سبزِهاله‌های آویزان بر درهای باز&lt;br /&gt;باز&lt;br /&gt;باز&lt;br /&gt;باز&lt;br /&gt;رو به خاطره‌ی&lt;br /&gt;سرشارتر از سرشاری&lt;br /&gt;حافظه‌ی صفر&lt;br /&gt;سطرهای سنگ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-3948223535848886623?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3948223535848886623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3948223535848886623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/06/blog-post.html' title='کربن ۱۴- محمود داوودی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SiRyWh7e8DI/AAAAAAAAAyE/27Bh_amfgB8/s72-c/Shahrefarang.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-95072645112345654</id><published>2009-05-20T08:39:00.005+02:00</published><updated>2009-05-20T08:55:35.764+02:00</updated><title type='text'>معرکه حقیر</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ShOonj7ykJI/AAAAAAAAAx0/CQQdLT4lcdM/s1600-h/HutWeberHitlerChaplin_preview.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5337795380978552978" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 219px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ShOonj7ykJI/AAAAAAAAAx0/CQQdLT4lcdM/s320/HutWeberHitlerChaplin_preview.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;معرکه حقیر&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;...کمتر ادیب و هنرمندی است که توانسته باشد به دور از جنجال‌های سیاسی، بازی حکومتیان را به خودشان وا گذارد و اگر نمی‌تواند بر خلاف جریان آب شنا کند، دست کم اجازه ندهد از وجود وی برای تبلیغ همان فرهنگ ایدئولوژیک که نفس او و آثارش را بریده است، سوء استفاده شود. می‌گویم «کمتر» ولی با این همه زیادند آن‌هایی که حرمت وجود خود و زبان و قلم و هنر را حفظ کرده و نه تنها پای خویش را از این معرکه حقیر دور نگاه داشته‌اند، بلکه در برابر آن نیز ایستاده اند. اگر ایرادی بر محمود دولت آبادی و برخی ادیبان و هنرمندان وارد باشد، همانا شرکت آن‌ها در معرکه‌هایی است که اهل سیاست تنها از آن سوء استفاده می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آقای عبدالکریم سروش شرم کنید!&lt;/span&gt; ـ &lt;a href="http://www.alefbe.com/article_Dolatabadi_Sorush.htm"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;الاهه بقراط&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-95072645112345654?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/95072645112345654'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/95072645112345654'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/05/blog-post_20.html' title='معرکه حقیر'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ShOonj7ykJI/AAAAAAAAAx0/CQQdLT4lcdM/s72-c/HutWeberHitlerChaplin_preview.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1879410932902579683</id><published>2009-05-02T09:31:00.000+02:00</published><updated>2009-05-02T09:34:06.911+02:00</updated><title type='text'>در انتظار گودو و دایی وانیا- دو گزارش رادیویی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;دو گزارش رادیویی از اجرای دو نمایش‌نامه&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;استکهلم- رادیو پژواک&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0X8usgXI/AAAAAAAAAxk/RV3F0qNNL6I/s1600-h/MT.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5331123276199264626" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 199px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0X8usgXI/AAAAAAAAAxk/RV3F0qNNL6I/s200/MT.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;طاهر جام برسنگ در گفت‌وگو با محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0BaVceII/AAAAAAAAAxc/d--Smkw7KwE/s1600-h/godaksP.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5331122889009428610" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 133px" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0BaVceII/AAAAAAAAAxc/d--Smkw7KwE/s200/godaksP.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sr.se/webbradio/include/player.asp?type=db&amp;amp;Id=1723522&amp;amp;MiniPlayer=False&amp;amp;BroadcastDate=&amp;amp;IsBlock=&amp;amp;preview=0="&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;در انتظار گودو&lt;/span&gt;- ساموئل بکت◄ &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv01_ioy6I/AAAAAAAAAxs/rrOnyudls_I/s1600-h/onkeld-wania.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5331123792350071714" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 200px; CURSOR: hand; HEIGHT: 134px" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv01_ioy6I/AAAAAAAAAxs/rrOnyudls_I/s200/onkeld-wania.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.sr.se/webbradio/include/player.asp?type=db&amp;amp;Id=1614770&amp;amp;MiniPlayer=False&amp;amp;BroadcastDate=&amp;amp;IsBlock=&amp;amp;preview=0="&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;دایی وانیا&lt;/span&gt;- انتون چخوف◄ &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1879410932902579683?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://khalil.blogspot.com' title='در انتظار گودو و دایی وانیا- دو گزارش رادیویی'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1879410932902579683'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1879410932902579683'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/05/blog-post.html' title='در انتظار گودو و دایی وانیا- دو گزارش رادیویی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sfv0X8usgXI/AAAAAAAAAxk/RV3F0qNNL6I/s72-c/MT.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7459626736773763533</id><published>2009-04-29T23:26:00.014+02:00</published><updated>2009-04-30T09:45:19.690+02:00</updated><title type='text'>انگار مصیبت ماست.</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SfjdGIuGh_I/AAAAAAAAAwc/dcTySY92cjg/s1600-h/am2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5330253256482785266" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 235px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SfjdGIuGh_I/AAAAAAAAAwc/dcTySY92cjg/s320/am2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;داشتم طرح‌های اردشیر محصص را می‌دیدم. بیشتر آدم‌هایش یا پا در هوا هستند یا سر در هوا، اگر سری داشته باشند، معلوم نیست کجا ایستاده‌اند و به کدام سو نگاه می‌کنند، همه به نوعی دفرمه شده‌اند. بعضی‌ها هم سرشان با ته‌شان بازی می‌کند مثل این یکی. انگار شرح مصیبت ماست.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.mghaed.com/safar/safar17.htm"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;قيمه و پرگار وجود&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#666666;"&gt;محمد قائد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...آماتورها را هميشه می‌توان با &lt;em&gt;ترانزيشن&lt;/em&gt; ضعيف شناخت و با حاشيه روی و زياده گويی..&lt;em&gt;ترانزيشن&lt;/em&gt; خوب، احتياج به ذهن تحليلی قوی و قوه‌ی تخيل بالا و فرهنگ گسترده دارد...اين نوع نوشته، توقع بالايی از خواننده دارد و از او می‌طلبد با درايت بالا و ظرفيت تفکری بالای حد ميانگين، سرنخ ها را خودش در ذهن خود به يکديگر گره بزند.&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://abdee-kalantari.blogspot.com/2009/04/blog-post_28.html"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;استايليست آنارشيست&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;span style="color:#666666;"&gt;عبدی کلانتری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**&lt;br /&gt;نیمه‌شبی دلگیر، که من خراب وخسته&lt;br /&gt;غرق مطالعه‌ی مجلدی عجیب و غریب بودم از دانش از یاد‌رفته&lt;br /&gt;در میان سر تکان دادن‌ها، و گاه به خواب رفتن‌ها، ناگهان انگشتی به در خورد&lt;br /&gt;گویی رپ‌رپه‌ای بود، رپ‌رپه‌ای نرم که کسی بر در اتاقم می‌زد&lt;br /&gt;زیر لب گفتم: «میهمانی آمده است، و بر در اتاقم انگشت می‌زدـ&lt;br /&gt;همین و نه چیزی دیگر.»&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://khalil.blogspot.com/2006_11_21_khalil_archive.html#116410576218176555"&gt;غراب&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#666666;"&gt;ادگار آلن پو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7459626736773763533?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7459626736773763533'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7459626736773763533'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/04/blog-post_29.html' title='انگار مصیبت ماست.'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SfjdGIuGh_I/AAAAAAAAAwc/dcTySY92cjg/s72-c/am2.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-9056580611363749891</id><published>2009-04-21T10:47:00.004+02:00</published><updated>2009-04-21T11:26:01.261+02:00</updated><title type='text'>همان آش است و همان کاسه- بهرام صادقی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;مقدمه کتاب: تهران! تهران! ای شهر مُرده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;فصل اول- «طرح»&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دست‌ها باهم می‌رود به جیب‌ها، باهم از جیب‌ها می‌آید بیرون، باهم می‌رود به دهان‌ها- چیک چیک چیک، بعد پوسته تخمه‌ها را تف می‌کنند روی زمین، می‌اندازند کف سالن سینما- سینمای درجه سوم.&lt;br /&gt;روی نیمکت نشسته‌اند، آرواره‌های‌شان باهم تکان می‌خورد، دهان‌شان باز می‌شود، بسته‌ می‌‌شود- لقمه را فرو می‌دهند، بعد کاغذ ساندویچ یا شکلات را مچاله می‌کنند و در زباله‌دانی سینما می چپاند- سینمای درجه اول.&lt;br /&gt;در آن یکی عشق‌های پسر امیر ارسلان و در این یکی عشق های پسر سندباد.&lt;br /&gt;چراغ‌ها خاموش می‌شود، پرده‌ها بالا می‌رود، اَکتورها می‌آیند روی سن، آن‌که در لُژ نشسته است می‌بیند، بهتر می‌بیند و آن‌که در آخر سالن نشسته است می‌بیند، بدتر می بیند.&lt;br /&gt;در این تاتر رقص دوشیزگان مه پیکر آلمانی و در آن تماشاخانه رقص بانوان عشوه گر ایرانی.&lt;br /&gt;صندلی را می کشد جلو و رویش می‌نشیند.&lt;br /&gt;-چی میل دارید؟&lt;br /&gt;صندلی را می‌کشد عقب و از رویش بلند می‌شود.&lt;br /&gt;-حساب شما؟&lt;br /&gt;آن‌که نشسته است می‌گوید«چی دارید؟» و آن‌که برخاسته است دست می‌کند به کیف پولش. این‌که می‌رود بیرون هنوز گرسنه است و آن‌که می‌خورد هنوز سیر نشده است.&lt;br /&gt;روزنامه‌ها را دسته می‌کنند، مجله‌ها را دسته می‌کنند، پهن می‌کنند روی بساط.&lt;br /&gt;یک روزنامه می‌خرد، یک مجله می‌خرد، یکی به این دستش و یکی به آن دستش. از پیش می‌داند چه نوشته‌اند:&lt;br /&gt;عکس و تفصیلات، برنامه خوراک سوفیالورن، چگونه می‌توان بدون زحمت یک خانه بیست هزار تومانی بدست آورد، قرعه‌کشی این هفته، جدول و مسابقات:« کدام حیوان است که موش می‌خورد؟» فراموش نکنید که دو ریال تمبر باطل نشده در پاکت بگذارید و بالاخره داستان:&lt;br /&gt;از شمع پرس قصه- آتش به‌جان شمع افتد- دنباله دارد دنباله دارد و دنباله دارد .&lt;br /&gt;آسیاهای شهر خاموشند. مثل هیکل‌های افسانه‌ای تنها می‌توان چشم‌شان را دید، آن هم از دور آن هم از دور و از پشت پرده‌ای مه‌آلود- آب‌ها از آسیاب‌ها افتاده است.&lt;br /&gt;در گذر‌ها دیگ‌ها بر سر بار است. مردم صف کشیده‌اند که نوبت‌شان برسد. این یکی می‌گوید یک کاسه برزگ آش بده، آن یکی می‌گوید یک کاسه کوچک.&lt;br /&gt;زرنگ‌ترها سعی می‌کنند کشک برای‌شان زیادتر بریزد و بیچاره‌ها آش‌شان را با نان می‌خورند.&lt;br /&gt;همان آش است و همان کاسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Se2OufQjG2I/AAAAAAAAAwU/szQheC3vOFM/s1600-h/baram+sadeghi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5327070863565200226" style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; WIDTH: 138px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Se2OufQjG2I/AAAAAAAAAwU/szQheC3vOFM/s200/baram+sadeghi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;بازمانده‌های غریبی آشنا&lt;br /&gt; بهرام صادقی،انتشارات نیلوفر،&lt;br /&gt;چاپ اول، تابستان ۱۳۸۴&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-9056580611363749891?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9056580611363749891'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9056580611363749891'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/04/blog-post_21.html' title='همان آش است و همان کاسه- بهرام صادقی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Se2OufQjG2I/AAAAAAAAAwU/szQheC3vOFM/s72-c/baram+sadeghi.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-6478053141730680826</id><published>2009-04-11T11:33:00.006+02:00</published><updated>2009-04-11T11:48:10.101+02:00</updated><title type='text'>طرح درست مسله- نامه چخوف به سوورین</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SeBeC0VqOQI/AAAAAAAAAwM/RBkgSpiVerQ/s1600-h/528px-A_s_suvorin.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5323358162054166786" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 282px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SeBeC0VqOQI/AAAAAAAAAwM/RBkgSpiVerQ/s320/528px-A_s_suvorin.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;به: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Alexey_Suvorin"&gt;آلکسی سرجی‌ویچ سوورین&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مسکو، ۲۷ اکتبر ۱۸۸۸&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...من همیشه در گفت‌و‌گو با هم‌کاران ادبی تاکید می‌کنم کار هنرمند حل مشکلاتی نیست که لازمه‌اش داشتن دانش کارشناسی است. باعث تاسف است اگر نویسنده‌ای خود را درگیر مسائلی کند که نمی‌فهمد. ما کارشناس‌هایی داریم که به مسائل اختصاصی می‌پردازند. این کار آن‌هاست که در باره‌ی آینده‌ی سرمایه‌داری، مشکلات شهرداری‌ها، امراض زنانه و مضرات مستی نظر بدهند. هنرمند فقط باید در باره‌ی آن‌چه می‌فهمد نظر بدهد. میدان عمل برای او همان‌قدر محدود است که برای هر متخصص دیگری. من همیشه این نکته را تکرار می‌کنم و بر آن تاکید دارم. قلم‌رویی که در آن هیچ سوالی مطرح نیست جز جواب‌ها، به کسانی تعلق دارد که هرگز چیزی ننوشته‌اند و هیچ تجربه‌ای از تخیل شاعرانه ندارند.&lt;br /&gt;هنرمند مشاهده می‌کند، حدس می‌زند، انتخاب می‌کند و ترکیبی خلق می‌کند و در این روند پیش‌فرض‌های مسله طرح می‌شود؛ مگر این‌که کسی از ابتدا دقیقا ناظر یک مسله باشد و هیچ جایی برای حدس و گمان یا انتخاب باقی نمانده باشد. خلاصه کنم، خود من هم می‌خواهم دیگر از زبان روان‌شناسی استفاده نکنم، اگر کسی قبول نکند کار خلاق با اهداف و مسائلی درگیر است، باید بپذیرد که هنرمند بدون هدف و تصور قبلی، در حالت اختلال روانی کاری خلق می‌کند. در نتیجه اگر نویسنده‌ای افتخار کند بدون طرح قبلی یا با الهام ناگهانی، رمانی نوشته است، می‌گویم دیوانه است. شما درست می‌گوید که هنرمند باید هوشمندانه با کارش برخورد کند اما دو مسله را قاتی می‌کنید: طرح درست مسله و راه حل آن. برای هنرمند فقط اولی ضروری است. در «آننا کارنینا» یا اپرای «اوژن اونگين» حتی یک مسله ساده هم حل نشده ست اما هر دو آن‌ها شما را کاملا راضی می‌کند، چون تمام مسائل به درستی بیان شده است. کار قاضی طرح درست سوال‌هاست، اما جواب‌ها باید توسط هیئت منصفه‌- در پرتو تجربیات‌اشان- ارائه شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;آنتوان چخوف &lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ از:&lt;a href="http://ebooks.adelaide.edu.au/c/chekhov/anton/c51lt/"&gt;&lt;em&gt;Letters of Anton Chekhov&lt;/em&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;«باغ در باغ»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-6478053141730680826?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6478053141730680826'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6478053141730680826'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/04/blog-post_3410.html' title='طرح درست مسله- نامه چخوف به سوورین'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SeBeC0VqOQI/AAAAAAAAAwM/RBkgSpiVerQ/s72-c/528px-A_s_suvorin.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-839015752140483516</id><published>2009-04-10T16:37:00.005+02:00</published><updated>2009-04-10T16:56:22.546+02:00</updated><title type='text'>«سعی نکن»- در باره‌ی بوکوفسکی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;در قلعه‌ای به نام &lt;em&gt;چشم‌انداز اقیانوس&lt;/em&gt; در &lt;strong&gt;سن پدرو،&lt;/strong&gt; واقع در پارک یادبود &lt;strong&gt;گرین هیلز، &lt;/strong&gt;نویسنده را برای آرامش ابدی به خاک سپردند. بر لوح گور او تصویری است از یک بوکس‌باز که بالای سر او نوشته شده است: &lt;big&gt;«سعی نکن!»&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مرگ در جیب پشتی&lt;/span&gt; ـ &lt;a href="http://www.cloob.com/profile/blog/one/username/taher_jam/logid/797335/redirectkey/6c6d465e7012df018acd4bf04d5b2be9"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مقاله‌ای در باره‌ی بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-839015752140483516?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/839015752140483516'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/839015752140483516'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/04/blog-post.html' title='«سعی نکن»- در باره‌ی بوکوفسکی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8102028311920295264</id><published>2009-03-31T09:22:00.005+02:00</published><updated>2009-03-31T09:36:46.106+02:00</updated><title type='text'>توصیه به آقایان سوارکار- فرانتس کافکا</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SdHFwZryFRI/AAAAAAAAAvI/HhKN86TIJNQ/s1600-h/chaplin3.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5319250070220182802" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 246px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SdHFwZryFRI/AAAAAAAAAvI/HhKN86TIJNQ/s320/chaplin3.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;توصیه به آقایان سوارکار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;فرانتس کافکا&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه: علی اصغر حداد&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر خوب فکرکنی، می‌بینی هیچ چیز نمی‌تواند انسان را وسوسه کند که در مسابقه‌ی اسب‌دوانی نفر اول شود.&lt;br /&gt;وقتی ارکستر شروع به نواختن می‌کند، شور و شوق کسب عنوان بهترین سوارکار کشور بیش از آن است که صبح روز بعد مایه‌ی پشیمانی نشود.&lt;br /&gt;بی‌شک حسادت حریفان، آدم‌هایی دغل‌باز و بانفوذ، به هنگام عبور از میان صفِ به‌هم فشرده‌ی تشویق‌کنندگان آزارمان می‌دهد، آن هم پس از پشت سرگذاشتن آن پهنه‌ای که خیلی زود در برابرمان خالی و خلوت شد و دیگر کسی را جلوی خود ندیدیم مگر معدود سوارکارانی که با جثه‌ای کوچک، یکی دو دور عقب‌تر از ما، به سوی حاشیه‌ی افق می‌تاختند.&lt;br /&gt;بسیاری از دوستان با شتاب می‌روند که بُرد خود را وصول کنند و فقط از کنار باجه‌هایی در فاصله‌ی دور، سر بر‌می‌گردانند و به نشان تشویق رو به ما های وهویی می‌کنند. بهترین دوستان هم که اصلا روی اسب ما شرط‌بندی نکرده‌اند، چون می‌ترسیدند مبادا در صورت باخت از ما دل‌گیر شوند. ولی حالا که اسب ما اول شده است و آن‌ها چیزی نبرده‌اند، وقتی از کنارشان می‌گذریم ترجیح می‌دهند سربرگردانند و جایگاه تماشاچیان را نگاه کنند.&lt;br /&gt;رقبا در پشت سر، قرص و محکم، روی زین‌ها نشسته اند و به بلایی که به سرشان آمده و این اجحافی که در حق‌شان رفته فکر می‌کنند. سپس چهره‌ای شاداب به خود می‌گیرند، چنان که گویی قرار است پس از این مسابقه‌ی بچگانه، مسابقه ای جدی آغاز شود.&lt;br /&gt;سوارکار برنده در نظر بسیاری از بانوان موجودی حقیر می‌نماید، زیرا بیش از اندازه به خود می‌بالد و نمی‌داند که با این همه دست‌فشردن‌ها، خبردارایستادن‌ها، تعظیم و تکریم‌ها، و از دور سلام گفتن‌ها چه کند. در حالی که بازندگان لب فرو بسته‌اند و گردن اسب‌های خود را که اغلب شیهه می‌کشند، نوازش می‌کنند.&lt;br /&gt;و سرانجام این که آسمان تیره وتار شده است و اکنون بارش آغاز خواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;داستان‌های کوتاه- فرانتس کافکا، نشر ماهی۱۳۸۳،&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8102028311920295264?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8102028311920295264'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8102028311920295264'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/03/blog-post_31.html' title='توصیه به آقایان سوارکار- فرانتس کافکا'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SdHFwZryFRI/AAAAAAAAAvI/HhKN86TIJNQ/s72-c/chaplin3.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-671767867877894714</id><published>2009-03-22T14:28:00.000+01:00</published><updated>2009-03-22T14:29:02.655+01:00</updated><title type='text'>داستانی، نه تازه</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ScY6QAZqJ2I/AAAAAAAAAu8/J6biLa5WtjE/s1600-h/citizen+kean.bmp"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5316000456817387362" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 251px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ScY6QAZqJ2I/AAAAAAAAAu8/J6biLa5WtjE/s320/citizen+kean.bmp" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;داستانی، نه تازه&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;« سنت تمامی نسل‌های مرده به مانند کابوسی بر ذهن و مغز زندگان سنگینی می‌کند. درست در لحظه‌ای که به نظر می‌رسد مردمان در گیر ایجاد انقلاب در خود و اشیاء پیرامون خود ، و خلق چیزی سرپا جدیدند ... اینان مضطربانه ارواح گذشته را فرا می‌خوانند و نام‌ها، شعار‌ها و لباس‌های قدیمی را از آن‌ها وام می‌گیرند تا واقعه و صحنه‌ی جدید تاریخ جهان را با این زبان قرض گرفته و در این قیافه و هیئت باستانی به نمایش گذارند»&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;کارل مارکس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;◄&lt;a href="http://www.we-are-ashamed.com/pages/languages/fars6cc.php"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ما شرمگینیم!&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; نامه سرگشاده با امضای ۲۶۷ نفر- سوم فوریه ۲۰۰۹&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;-پایه‌ی استدلال خود را بر مفاهیم کهنه و نادرستی چون "شرم همگانی" و "توبه‌ی عمومی" گذاشته است…&lt;br /&gt;-اولاً، همه‌ی روشنفکران را به "سکوت در برابر جنایت" متهم کردن نادرست است. هر فرد مسئول اعمال خویش است و نباید او را پاسخ‌گوی کارهای گروهی در گذشته و حال دانست.&lt;br /&gt;- ثانیاً، احساس شرم و ابراز پشیمانی از کار بد، یک مسئله‌ی وجدانی ست و هنگامی صادقانه خواهد بود که به صورت فردی بیان شده و تنها با شخص مظلوم یا وارثین او در میان گذارده شود…کشاندن فرد به ابراز شرم و توبه در برابر همگان یک ترفند کهنه‌ی دستگاه‌های تفتیش عقاید دینی و حکومت‌های تمامیت‌گرای هیتلر، استالین، مائو و خمینی است و هدف از آن اعمال فشار گروهی برای خرد کردن هویت مستقل فردی ست.&lt;br /&gt;- آزاداندیشی خردگرایانه برعکس، پاسدار حقوق فرد است و به او اجازه می‌دهد که به دور از فشارهای گروهی به تأمل و تفکر پرداخته و پس از اتخاذ تصمیم مسئولیت فردی آن را به عهده بگیرد. -"شرم خواهی عمومی" روشی‌ست که راهبان فرانسیسی دستگاه تفتیش عقاید در روستاهای کفرزده برای گرفتن اعتراف و درهم شکستن به کار می‌بردند، همان‌طور که کارگزاران حزبی استالین و مائو در "جلسات انتقاد از خود" و خمینی در برنامه‌های تلویزیونی "توابین" یا گردهمایی‌های "حسینیه"ی زندان اوین‌اش.&lt;br /&gt;- بگذار هر فرد داستان شخصی‌اش را خود بگوید و اگر در این راستا، نسبت به خاموش ماندن خود در برابر جنایت‌کاران در گذشته احساس شرم می‌کند خود مسئولیت فردی آن را به عهده بگیرد..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;◄&lt;a href="http://asre-nou.net/php/view.php?objnr=2616"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بهائیان: دادخواهی نه شرم خواهی،&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; مجید نفیسی- ۲۰ فوریه ۲۰۰۹&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-671767867877894714?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/671767867877894714'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/671767867877894714'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/03/blog-post_22.html' title='داستانی، نه تازه'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ScY6QAZqJ2I/AAAAAAAAAu8/J6biLa5WtjE/s72-c/citizen+kean.bmp' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-3817129681737680177</id><published>2009-03-17T20:06:00.004+01:00</published><updated>2009-03-17T20:24:13.762+01:00</updated><title type='text'>شکنجه‌ی سال نو- آنتون چخوف</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sb_2f0iny4I/AAAAAAAAAu0/8hOHL8Rn3bY/s1600-h/424px-Chekhov_family.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5314237111860710274" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 226px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sb_2f0iny4I/AAAAAAAAAu0/8hOHL8Rn3bY/s320/424px-Chekhov_family.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;big&gt;شکنجه‌ی سال نو&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;( چند کلمه‌ای از جدیدترین شکل تفتیش عقاید)&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;big&gt;آنتوان چخوف&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ترجمه: سروژ استاپانیان&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شما فراک تنتان می‌کنید، نشان «استانیسلاو»-البته اگر چنین نشانی داشته باشید- به گردن می‌آویزید، چند قطره عطر روی دستمال جیبی‌تان می‌چکانید، سیبل‌تان را با بطری‌بازکن می‌تابانید و این همه را آن‌قدر سریع و چنان خشم‌آلود انجام می‌دهید که انگار فراک را نه بر تن خود که برتن کین‌توزترین دشمن‌تان می‌پوشانید. و در همان حال، زیر لب غرولند می‌کنید:&lt;br /&gt;-مرده شور این زندگی را ببرد! نه در روزهای عادی راحتم می‌گذارند، نه در ایام عید! سر پیری از بام تا شام سگ‌دو می‌زنم! صد رحمت به پستچی‌ها!&lt;br /&gt;همسرتان«وروشکا» که با اجازه‌ی شما می‌خواهم او را«شریک زندگی»تان بنامم کنار شما ایستاده است و یک‌بند ور می‌زند:&lt;br /&gt;- آقارو! می‌گوید: «عید دیدنی نمی‌روم!» آخر این هم شد حرف؟ قبول دارم که عید دیدنی، رسمی بی معنی و ابلهانه است، قبول دارم که انسان نباید مرتکب حماقت‌هایی از این دست شود ولی اگر جرأت کنی و از دید و بازدید منصرف شوی، از تو جدا می‌شوم... از خانه‌ات می‌روم... برای همیشه! اصلاً می‌میرم! آخر مگر ما چندتا عمو داریم؟ فقط یکی.. و تو زورت می‌آید که سال نو را به او تبریک بگویی! یا خواهرزاده‌ام &lt;strong&gt;لنوچکا&lt;/strong&gt; را بگو که آن همه دوستمان دارد و تو... آدم بی شرم، نمی‌خواهی این افتخار را به او بدهی که به دیدنش بروی! &lt;strong&gt;فیودور نیکولایویچ&lt;/strong&gt; به تو پول قرض داده، برادرم &lt;strong&gt;پیتا&lt;/strong&gt;، ما را دوست دارد، &lt;strong&gt;ایوان آندره‌ییچ&lt;/strong&gt; تو را سر کار گذاشته و تو!... تو این چیزها را درک و احساس نمی‌کنی…!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;متن کامل&lt;/span&gt; در «&lt;a href="http://ravayt.blogspot.com/2009_03_15_archive.html#258152485518142952#258152485518142952"&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;باغ داستان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-3817129681737680177?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.khalil.blogspot.com/' title='شکنجه‌ی سال نو- آنتون چخوف'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3817129681737680177'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3817129681737680177'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/03/blog-post.html' title='شکنجه‌ی سال نو- آنتون چخوف'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/Sb_2f0iny4I/AAAAAAAAAu0/8hOHL8Rn3bY/s72-c/424px-Chekhov_family.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8158254258094741912</id><published>2009-02-27T15:03:00.002+01:00</published><updated>2009-02-28T03:15:24.772+01:00</updated><title type='text'>اولین مصاحبه چاپ شده از چارلز بوکوفسکی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SafwdlWcxhI/AAAAAAAAAto/duTfSTKo3Fk/s1600-h/charles_bukowski.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5307475076912563730" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 317px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SafwdlWcxhI/AAAAAAAAAto/duTfSTKo3Fk/s320/charles_bukowski.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;پای حرف‌های بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مترجم طاهر جام برسنگ&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;این نخستین مصاحبه‌ی چاپ شده‌ی بوکوفسکی است. زمانی که این مصاحبه صورت گرفت، بوک تنها برای عده‌ای معدود که کارهایش را در چند مجله‌ی ادبی خوانده بودند، شناخته شده بود. اولین کار او در سال ۱۹۴۴ منتشر شد، و طی ۵ سال پس از این تاریخ، هر از گاهی کاری از او در مجله‌ای چاپ می‌شد. اما پس از آن ۷ سال چیزی ننوشت و یا این که بسیار کم می‌نوشت. از سال ۱۹۵۶ پشت ماشین تحریر نشست تا «کمی» کار نوشتن خود را سازمان دهد و این «کمی» تا حدود ۴۰ سال طول کشید. اما این مصاحبه در زمانی انجام شد که بوکوفسکی هنوز ۷ سال را به عنوان کارگر پست‌خانه در پیش رو داشت تا این که از این کار رها شود و برای نوشتن و زندگی کردن فرصت بدست آورد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;مصاحبه از &lt;a href="http://bukowski.net/poems/int-first.php"&gt;&lt;strong&gt;آرنولد ال. کای،&lt;/strong&gt; &lt;/a&gt;خبرنگار لوس‌آنجلس مجله‌ی تایمز ادبی شیکاگو&lt;br /&gt;تاریخ چاپ: مارس ۱۹۶۳&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پیداکردن چارلز بوکوفسکی برای مصاحبه‌گر حکم جستجوی آدم برفی در هیمالیا را دارد. پیدا کردنش مشکل است و وقتی پیدایش کنی تازه دردسر آغاز می‌شود. کسی گفته است که شخصی بنام چارلز بوکوفسکی وجود ندارد. سال‌ها یک شایعه‌ی قوی وجود داشت که شعرهای پرشوری که امضاء او را دارد، در واقع توسط یک بانوی مسن بدهیبت با موهای بلند زیر بغل نوشته می‌شود.&lt;br /&gt;اما چارلز بوکوفسکی این‌جاست؛ در یک آپارتمان تک اتاقه در قلب هالیوود. آپارتمانی واقع در میان اداره‌ی مساعدت همگانی، دفتر امنیت عصر قدیم و بنیاد بیمارستان قیصر. بوکوفسکی بیچاره مثل یک شیره‌ای بازنشسته انگار به همان‌جا تعلق دارد.&lt;br /&gt;وقتی در را باز کرد، چشم‌های غمگین، صدای خسته و لباس بلند ابریشمی‌اش به من گفتند که او بیش از هر چیز دیگر انسانی خسته است. نشستیم به بحث و نوشیدن آبجو و ویسکی و چارلز سرانجام مثل یک باکره‌ی تسلیم شده، اولین مصاحبه‌ی خود را برگزار کرد. اگر سرت را به حد کافی از پنجره‌ی آپارتمانش بیرون کنی، چراغ ساختمان آلدوس هاکسلی را بر بالای تپه می‌بینی، جایی که زندگی موفقیت‌آمیز جریان دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کای: اذیت نمی‌شی از این که ساختمان هاکسلی روبروته؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: سوال خوبیه. (به سمت شکاف تختش شیرجه می‌زنه و دو تا از عکساشو درمی‌آره.)&lt;br /&gt;کای: کی اینا را گرفته؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: دوست دخترم. پارسال مُرد. سوال چی بود؟&lt;br /&gt;کای: از این که ساختمان هاکسلی روبروته اذیت نمی‌شی؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: تا به حال به هاکسلی فکر نکرده بودم، اما الان که می‌پرسی باید بگم، نه، اذیت نمی‌کنه&lt;br /&gt;کای: از چه وقت شروع به نوشتن کردی؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: وقتی ۳۵ ساله بودم. اگر حساب کنیم که شاعران به طور متوسط از ۱۶ سالگی شروع می‌کنند، من الان ۲۳ ساله هستم.&lt;br /&gt;کای: بسیاری از منتقدین گفته‌اند کارهای شما صراحتاً مربوط به زندگی خودتونه، نظر خودت چیه؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: تقریبا همه‌ی کارها. ۹۹ تا از صد تا، اگر صد تا کار نوشته باشم. اون یکی دیگه کاری تخیلی است. من هیچ وقت کنگو نبودم.&lt;br /&gt;کای: دوست دارم ارجاع بدم به یک شعر ویژه در تازه‌ترین کتابت «همراه با شکار»، نام و محل تقریبی زندگی دختری را دارد که در شعر «انگیزه‌ای کوچک برای شکوه» وصف کردی ؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: نه. او یک دختر خاص نیست؛ ترکیبی است خیالی، زیبا، با ساق‌های صاف، که کاملا هم جنده نیست، آفریده شبی که نیمه مست بودم. او در واقعیت وجود دارد اما نه در وجود یک نفر.&lt;br /&gt;کای: گرایشی وجود داره که تو را در بین پیشکسوتای شعر حاشیه‌ی شهرها دسته‌بندی می‌کند. به نظرت این طبقه‌بندی درسته؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: من جز یک شاعر مرده یعنی جفرز (روبینسون جفرز) کسی را به عنوان شاعر حاشیه نمی‌شناسم. بقیه می‌خواهند به هم نان قرض بدهند. به نظرم، خودم آخرین شاعر حاشیه هستم.&lt;br /&gt;کای: چرا مردم را دوست نداری؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: کی دوست داره؟ یک نفر را به من نشان بده که مردمو دوست داشته باشه تا منم بهت نشون بدم چرا دوست ندارم. همین. من باید برم یک آبجو بیارم. (دولا دولا به آشپزخانه ی نقلی‌اش می‌رود و من سوال بعدیم را داد می‌زنم.)&lt;br /&gt;کای: یک سوال مزخرف، بزرگترین شاعر معاصر کیه؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: این سوال مزخرف نیست. مشکله. خوب ما ازرا پاند را داریم و تی. اس(الیوت) را. ولی هر دوی این‌ها دست از نوشتن شسته‌اند. از شاعرهایی که هنوز می‌نویسند می تونم بگم... لاری‌آیگنز&lt;br /&gt;کای: واقعا؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: بله. کسی را نمی‌شناسم که تا به حال از او اسم برده باشد. تنها اسمیه که به نظرم می‌رسه.&lt;br /&gt;کای: نظرت درباره‌ی شاعرای همجنس‌گرا چیه؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: همجنس‌گراها احساساتی‌اند و شعرهای بد هم احساساتی و گینسبرگ با قوت دادن به شعر همجنس‌گراها برگ را چرخانده به طرف شعرهای تقریبا مردانه؛ اما در دراز مدت همجنس‌گراها، همجنس گرا خواهند ماند و شاعرا، شاعر.&lt;br /&gt;کای: بهتره بریم رو مسایل جدی‌تر، فکر می کنی میکی موس چه تاثیری بر تخیلات آمریکائی داشته؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: سخته. خیلی سخته. می‌تونم بگم که تاثیر میکی موس بر جماعت آمریکائی از تاثیر شکسپیر، میلتون، دانته، رابلیس، شستاکویچ، لنین و یا وان گوک بیشتر بوده. این موضوع درباره‌ی مخاطب آمریکائی گویاست. دیسنی‌لاند یادآور کانون جذبه‌ی جنوب کالیفرنیاست، اما قبرستان یادآور زندگی واقعی ما.&lt;br /&gt;کای: نویسنده‌ی لوس‌آنجلسی بودن، چه حسی دارد؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: تا اونجا که یه چاردیواری، ماشین تحریری، کاغذ و آبجو داشته باشی، فرقی نداره کجا باشی و بنویسی. حتی در دهانه‌ی آتش‌فشان هم می‌توان نوشت. فکر می‌کنی بتونم بیست تا شاعر گیر بیارم که سر چند دلاری باهشون شرط ببندم که بتونم خودمو از زندان نجات بدم؟&lt;br /&gt;کای: چند بار بازداشت شدی؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: از کجا می‌دونی بازداشت شدم؟ زیاد بازداشت نشدم، ۱۴ یا ۱۵ بار شاید. اون زمان پرجرئت‌تر بودم اما هر بار که من را بازداشت می‌کردند جرئتم کمتر می‌شد. دلیلش را نمی‌دانم.&lt;br /&gt;کای: الان که همه می‌خواهند کارای بوکوفسکی را منتشر کنند، درباره‌ی آینده چه فکر می‌کنی؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: تا به حال عادت داشتم مست در کوچه‌ها بخوابم و احتمالا می‌خوام همین کارو ادامه بدم. بوکوفسکی کیه؟ درباره‌ی بوکوفسکی مطالبی خوندم که هیچ شباهتی به من نداره. می‌فهمی؟&lt;br /&gt;کای: الکل چه تاثیری بر کارات داره؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: هوم... فکر نمی‌کنم در هوشیاری کامل می‌تونستم حتی یک شعر هم بنویسم. اما زیر ضربه‌ی خماری‌های شدید، زمانی که نمی‌دونستم یک مشروب حالمو بهتر می‌کنه یا یه تیغ، چند تا شعر خوب یا بد نوشته‌ام.&lt;br /&gt;کای: به نظر میاد امروز یه کم سر حال نیستی&lt;br /&gt;بوکوفسکی: بله. عصر یکشنبه است. یه کارت ۸ تایی بد داشتم. تا آخر هفتمی ۱۰۳ تا جلو بودم. ۵۰ تا مونده بود تا هشتمی را برنده بشم. وسط راه یکی از اون اسب‌ها که باید سال‌ها پیش کنسروش می‌کردند برای خوراک سگ و گربه زد جلو. شرط بندی روش ۶۰ به ۱ بود. به هر حال، روز بدون پیامبر و بی‌فایده‌ای بود که منجر شد به یک شب عرق‌خوری. بعد این مصاحبه‌گر بیدارم کرد. واقعا بعد از رفتنت باید حسابی بخورم. اینو جدی می‌گم.&lt;br /&gt;کای: آقای بوکوفسکی، فکر می‌کنید همه‌مون بزودی درهم می‌شکنیم؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: بله همین‌طور فکر می‌کنم. یک حساب ساده‌ی ریاضی است. ابتدا دارای پتانسیل هستی و بعد از آن درگیر افکار انسانی می‌شی. احتمالا در این وسط، جایی یک ابله یا دیوانه قدرت را در دست دارد که به آسانی ما را بطور کامل به جهنم می‌فرستد. همین.&lt;br /&gt;کای: و درباره‌ی نقش شاعران در این جهان آشفته چه نظری دارید؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: فورمول بندی این سوال را دوست ندارم. نقش شاعران تقریبا هیچ است... بطور ملال‌آوری هیچ. و اگه یکی هم مثل ازرا (پاند) آستین بالا بزنه کون کوچلوشو با سیلی سرخ می‌کنند. طبق یک قاعده، شاعر انسان نیمه‌ایه. بچه صفت. فرد غیرواقعی و سرشتش طوری نیست که آدم‌های واقعی را در جرئت و جسارت رهبری کنه. می‌دونم با این حرفا مخالفی اما باید حرف خودم را بزنم. وقتی سوالی می‌کنی باید منتظر جواب‌های خلاف نظرت باشی.&lt;br /&gt;کای: واقعا این طوری فکر می‌کنی؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: راستش نمی‌دونم.&lt;br /&gt;کای: منظورم بیشتر در یک معیار جهانی بود. پاسخی داری؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: نه. البته که نه. بیشتر در یک معیار جهانی فقط یک چیز داریم. اگه شانس داشته باشیم یک سنگ قبر و اگه بد شانس باشیم یک علف‌زار.&lt;br /&gt;کای: خوب باید دسته جمعی کشتی را ترک کنیم یا امیدوار باشیم؟&lt;br /&gt;بوکوفسکی: چرا اصلا این کلیشه‌ها؟ بسیار خوب، می‌گم نه. کشتی را ترک نکنیم. به همین مزخرفی که می‌گم. با نیرو و روح و آتش و جسارت و به وسیله‌ی قمار چند نفر از چند راه مختلف راهی برای نجات لاشه‌ی بشریت از غرق شدن پیدا کنیم. هیچ نوری تا خاموش نشده باشه خاموش نشده. بذار مردانه بجنگیم، بدون خیانت. بدون هیج اضافه‌ای.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#339999;"&gt;هشت شعر از بوکوفسکی، مترجم طاهر جام برسنگ&lt;/span&gt;- &lt;a href="http://www.lyrik1.blogspot.com/2009_02_01_archive.html#7908675082315287747#7908675082315287747"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;باغ شعر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ &lt;span style="color:#339999;"&gt;شش داستان از بوکوفسکی، مترجم طاهر جام برسنگ&lt;/span&gt;- &lt;a href="http://newone1.blogspot.com/2009_02_01_archive.html#3966644683113823753#3966644683113823753"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اینجا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8158254258094741912?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.khalil.blogspot.com/' title='اولین مصاحبه چاپ شده از چارلز بوکوفسکی'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8158254258094741912'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8158254258094741912'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/02/blog-post_27.html' title='اولین مصاحبه چاپ شده از چارلز بوکوفسکی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SafwdlWcxhI/AAAAAAAAAto/duTfSTKo3Fk/s72-c/charles_bukowski.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2504884749683409375</id><published>2009-02-22T21:43:00.002+01:00</published><updated>2009-02-24T15:29:51.973+01:00</updated><title type='text'>«او»، هشت شعر از امیر افضلی</title><content type='html'>&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SaG1hHPHxtI/AAAAAAAAAtI/Mb3q9qZ-WTY/s1600-h/206kin4sy6.jpg"&gt;&lt;img style="TEXT-ALIGN: center; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; DISPLAY: block; HEIGHT: 212px; CURSOR: hand" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5305721416501937874" border="0" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SaG1hHPHxtI/AAAAAAAAAtI/Mb3q9qZ-WTY/s320/206kin4sy6.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;او&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;هشت شعر از  پویا افضلی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌ترسید،&lt;br /&gt;می‌لرزید.&lt;br /&gt;شده بود اصلا خود ترس و لرز.&lt;br /&gt;ترس از ابراز عقیده، از اظهار علاقه، از ظهور&lt;br /&gt;- از هر چه قیافه‌اش را می‌کرد آینه‌ی دلش-&lt;br /&gt;از خیال غم، از خوشی، از شوخی، از تعجب، از کنجکاوی، کنجکاوی بچه‌گانه‌اش.&lt;br /&gt;یاد گرفت چه طور آه واقعی را بزند تنگ خمیازه‌ی دروغی،&lt;br /&gt;دیگر از صدا-هر صدا-، از سکوت -هر سکوت-&lt;br /&gt;دست و دلش لرزید.&lt;br /&gt;گریه،&lt;br /&gt;بد نبود&lt;br /&gt;اگر از برق اشکش نمی‌ترسید&lt;br /&gt;از ترس نفسش بالا نیامد،&lt;br /&gt;بالا نیامد و&lt;br /&gt;بالا نیامد،&lt;br /&gt;شروع کرد به باد کردن&lt;br /&gt;باد کرد و&lt;br /&gt;باد کرد،&lt;br /&gt;سبک شد و&lt;br /&gt;ور پرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;۸۴.۱۲.۳&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;**&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میان‌سال می‌زنه&lt;br /&gt;چند تار موش سفید&lt;br /&gt;چند تا سیاه&lt;br /&gt;باقی جوگندمی.&lt;br /&gt;با این حال،&lt;br /&gt;هنوز تو چار گوشه‌ی این شهر&lt;br /&gt;یکه تازه واسه خودش،&lt;br /&gt;ترگل ورگل می‌کنه&lt;br /&gt;می‌گرده و&lt;br /&gt;عشوه می‌فروشه&lt;br /&gt;به جماعت کشته مرده‌اش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همیشه یا بارداره&lt;br /&gt;یا تازه همین پشت و پسلا&lt;br /&gt;پا سبک کرده و&lt;br /&gt;چی بگم -مثل خل وضعا-&lt;br /&gt;همین‌جوری بیچاره رو&lt;br /&gt;به امون خدا&lt;br /&gt;ول کرده و رفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه جوری، کجا و با کی&lt;br /&gt;حال می‌کنه؟&lt;br /&gt;هیشکی خبر نداره،&lt;br /&gt;ولی با تموم این حرفا&lt;br /&gt;حرف باد هواس&lt;br /&gt;دهن به دهن می‌گرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;۸۷.۸.۱۲&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;**&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خاکی بود،&lt;br /&gt;خانه‌ی هر تنابنده‌ای.&lt;br /&gt;ابر و باد&lt;br /&gt;مه و خورشید و فلک&lt;br /&gt;دست از سرش برنمی‌داشتند&lt;br /&gt;همیشه‌‌ی خدا&lt;br /&gt;این‌جا و آن‌جا می‌دیدندش&lt;br /&gt;در به در&lt;br /&gt;سر در پی پاره‌ای از تنش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره روزی نجات یافت.&lt;br /&gt;وقتی تا مغز استخوان خیس شده بود،&lt;br /&gt;با هر آن چه در چنته داشت&lt;br /&gt;ملاطی ساخت،&lt;br /&gt;خودش را ورز داد&lt;br /&gt;شکل داد و&lt;br /&gt;پیکره‌ای ساخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;۸۷۰۷۰۱&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;عابر&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از گذر که می‌گذشت&lt;br /&gt;منظره چنان زیبا بود&lt;br /&gt;که همه را به دیدن وسوسه کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تک تک&lt;br /&gt;پشت سرش راه افتادند.&lt;br /&gt;و او با هر تابی که&lt;br /&gt;به موج موهایش می‌داد&lt;br /&gt;جمعیت تاب برمی‌داشت و&lt;br /&gt;دم به دم زیاد می‌شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌ها که ندیده بودند&lt;br /&gt;تا با چشم خودشان ببینند&lt;br /&gt;از سر و کول هم بالا رفتند&lt;br /&gt;موجی بلند&lt;br /&gt;از پشت سر&lt;br /&gt;بر سرش فرو ریخت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;۸۶.۸.۱۸&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مسافر&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بارها سفر کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول بار و بنه را بست و راهی شد&lt;br /&gt;اما پاهاش همراهی نکردند و برگشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بار و بنه را باز نکرد و&lt;br /&gt;بار دوم راهی شد&lt;br /&gt;اما،&lt;br /&gt;باد همراهی نکرد و&lt;br /&gt;بادبان‌ها دل به باد مخالف سپردند، برگشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوم بار،&lt;br /&gt;دلش خواست&lt;br /&gt;اما از همان اول،&lt;br /&gt;شکست و برگشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خسته از این رفت و برگشت&lt;br /&gt;همه چیزش را گرفتیم و&lt;br /&gt;راهی‌اش کردیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;۸۶.۶.۱۶&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آرایش&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جلو آینه ایستاد و&lt;br /&gt;دید،&lt;br /&gt;که از آینه گذشت.&lt;br /&gt;تیغ به دست&lt;br /&gt;تمام سرها را برید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;۸۶.۴.۱۶&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;سر به زیر&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌قدرها راست قامت بود&lt;br /&gt;که بتواند،&lt;br /&gt;جلو هر کس و ناکس&lt;br /&gt;قد علم کند.&lt;br /&gt;اما تنها و تنها&lt;br /&gt;جلو آینه&lt;br /&gt;قد علم می‌کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;۸۷۰۲۰۵&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;۱&lt;/span&gt;..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بند از بندش جدا کردند&lt;br /&gt;انگشتان،&lt;br /&gt;مچ،&lt;br /&gt;آرنج، زانو&lt;br /&gt;دست، پا، سر&lt;br /&gt;کنده را به آتش افکندند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;۸۶.۴.۲۲&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;۱«درخت افکن بود کم زندگانی» نظامی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2504884749683409375?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2504884749683409375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2504884749683409375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/02/blog-post_22.html' title='«او»، هشت شعر از امیر افضلی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SaG1hHPHxtI/AAAAAAAAAtI/Mb3q9qZ-WTY/s72-c/206kin4sy6.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1595251415784087721</id><published>2009-02-14T23:29:00.005+01:00</published><updated>2009-03-25T16:45:33.480+01:00</updated><title type='text'>ستاره‌های مقوایی عزیز!</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;&lt;br /&gt;...نگاهی سرسری و شتاب‌زده به هفده کتاب، به حاصل عمر يکی از فرهيختگان ايرانی که بسيار با وسواس می‌نوشت و جوهرِ جان در نيش قلم می‌ريخت. اين نثر بی يال و دم می‌بايست نثرِ شيوا و روانِ مسکوب را که بی‌شک چيزی به زبان فارسی افزوده است معرفی کند، اما تنها کاری که آقای شيدا کرده‌اند اين بوده که کتاب‌های مسکوب را ورق زده‌اند، سرفصل‌ها را يادداشت و تک و توکی از قول‌ها را نقل کرده‌اند و اتفاق چنين افتاده است که روان‌ترين بخش‌های اين نوشته هم همان يادداشت برداری از سرفصل‌های کتاب‌های مسکوب بوده است و آن‌جا که از انديشه‌ی خود مدد گرفته‌اند (که چندان هم زياد نيست)، خواننده را به زحمت انداخته‌اند...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://news.gooya.com/society/archives/2009/02/083860print.php"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;شاهکارهای بهروز شيدا،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مسعود کدخدايی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.dibache.com/text.asp?id=2231&amp;amp;cat=43"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;شیاد و دانشمند،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;نجف دریابندری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1595251415784087721?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1595251415784087721'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1595251415784087721'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/02/blog-post_14.html' title='ستاره‌های مقوایی عزیز!'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7489530286080059200</id><published>2009-02-12T14:48:00.004+01:00</published><updated>2009-02-12T18:44:14.319+01:00</updated><title type='text'>مطلب تازه‌ای نیست</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SZQpWnrbSPI/AAAAAAAAAsg/dPk53mbCrG0/s1600-h/MH_JacksonPollock2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5301908129906903282" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 297px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SZQpWnrbSPI/AAAAAAAAAsg/dPk53mbCrG0/s320/MH_JacksonPollock2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;مطلب تازه‌ای نیست&lt;br /&gt;عنوان غالب&lt;br /&gt;مشق‌های سیاه است.&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;**&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;حول وحوش همين ساعت می‌آيی&lt;br /&gt;شاهد هم دارم&lt;br /&gt;همين آونگ سرگردان&lt;br /&gt;که می‌رقصد بی‌قرار&lt;br /&gt;در گنجه‌ای قفل شده&lt;br /&gt;يا همين فنجان قهوه&lt;br /&gt;و پرده‌ی تار روی عينک من&lt;br /&gt;که ديگر نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستگيره‌ی در را می‌چرخانی&lt;br /&gt;تا شب زمستانی وارد شود&lt;br /&gt;نيم دوری بزند&lt;br /&gt;دراين شال‌گردن سپيد&lt;br /&gt;و برف گونه‌هايت&lt;br /&gt;گدازه‌های آتش‌فشانی خاموش&lt;br /&gt;بریزند&lt;br /&gt;روی اين ميز کوچک&lt;br /&gt;که پايه‌های لرزانی دارد&lt;br /&gt;مثل دست‌های من&lt;br /&gt;و خاکستر اين سيگارهم&lt;br /&gt;پريشان شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو روزنه‌ی آبی&lt;br /&gt;روشن می‌کند&lt;br /&gt;اين گوشه‌ی تاریک را&lt;br /&gt;و ستاره‌ای قطبی&lt;br /&gt;راه می‌برد مرا&lt;br /&gt;در اين جزيره‌ی گمشده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7489530286080059200?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7489530286080059200'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7489530286080059200'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/02/blog-post_12.html' title='مطلب تازه‌ای نیست'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SZQpWnrbSPI/AAAAAAAAAsg/dPk53mbCrG0/s72-c/MH_JacksonPollock2.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-993888273826075772</id><published>2009-02-07T12:08:00.002+01:00</published><updated>2009-02-07T12:14:32.609+01:00</updated><title type='text'>دیدار با شاعر(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر  دسامبر ۲۰۰۸</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SY1s3QLx71I/AAAAAAAAAsY/PylV4Nw72aM/s1600-h/borgesbolano.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5300012032977923922" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 233px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SY1s3QLx71I/AAAAAAAAAsY/PylV4Nw72aM/s400/borgesbolano.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;دیدار با شاعر &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;روبرتو بولانیو&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;center&gt;&lt;a href="http://www.newyorker.com/fiction/features/2008/12/22/081222fi_fiction_bolano"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;نیویورکر ۲۲ دسامبر ۲۰۰۸&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه:علی لاله‌جینی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال ۱۹۹۹، پس از بازگشت از ونزوئلا، خواب دیدم مرا به آپارتمان اِنریکه لینِ شاعر می‌برند، در کشوری که می‌توانست شیلی باشد و شهری که می‌توانست سانتیاگو باشد، فراموش نفرمایید که شیلی و سانتیاگو روزگاری شبیه به جهنم بود، شباهتی که، درلایه‌ی زیرین شهرِ واقعی و شهرِ تخیلی، همیشه به قوت خود باقی خواهد ماند. البته می‌دانستم لین مرده است، ولی وقتی به من پیش‌نهاد کردند مرا به دیدار ایشان ببرند بی‌درنگ پذیرفتم. شاید فکر کردم دارند با من شوخی می‌کنند، یا شاید معجزه‌ای رخ داده است. ولی شاید فقط فکرنکرده بودم یا این پیش‌نهاد را بد فهمیده بودم. به هر رو، ما به ساختمانی هفت طبقه با نمای زردِ کم‌رنگ و باری در طبقه‌ی هم‌کف وارد شدیم، بار ابعاد چشم‌گیری داشت، با پیش‌خوانی دراز و چندین اتاقک، و دوستان من (هرچند به نظرغریب می‌رسد که آن‌ها را دوست توصیف کنم؛ اجازه بدهید فقط بگوییم دوستداران، کسانی که پیش‌نهاد دادند مرا به دیدن شاعر ببرند) مرا به اتاقکی راهنمایی کردند، و لین آن‌جا بود...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://ravayt.blogspot.com/2009_02_01_archive.html#8443911470987129700#8443911470987129700"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;متن کامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در &lt;a href="http://ravayt.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;باغ داستان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-993888273826075772?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/993888273826075772'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/993888273826075772'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/02/blog-post.html' title='دیدار با شاعر(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر  دسامبر ۲۰۰۸'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SY1s3QLx71I/AAAAAAAAAsY/PylV4Nw72aM/s72-c/borgesbolano.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-3906040118417981971</id><published>2009-01-18T18:05:00.002+01:00</published><updated>2009-01-29T13:19:07.101+01:00</updated><title type='text'>نامه‌ای از آنتوان چخوف</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SXNYNZODzDI/AAAAAAAAArs/UCB6ji-n5Fw/s1600-h/chekhof.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5292670974221863986" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 142px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SXNYNZODzDI/AAAAAAAAArs/UCB6ji-n5Fw/s200/chekhof.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;به &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ای. ال. چگلوف&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسکو، ۳ مه ۱۸۸۸&lt;br /&gt;.....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نامه‌ای داشتم از &lt;strong&gt;له‌مان&lt;/strong&gt; که می‌نویسد:" &lt;strong&gt;&lt;em&gt;ما&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;(یعنی همه‌ی شما‌ها نویسندگان پترزبورگی‌)&lt;em&gt; توافق کرده‌ایم پشت جلد&lt;/em&gt; &lt;em&gt;کتاب‌هایمان، آثار و کتاب‌های همدیگر را چاپ و تبلیغ‌ کنیم&lt;/em&gt;" و دعوت می‌کند به آن‌ها بپیوندم و هم‌زمان هشدار می‌دهد "&lt;em&gt;این دعوت فقط شامل کسانی است که به طور مشخص با ما اعلان هم‌بستگی کنند&lt;/em&gt;". برایش نوشتم موافقم و از او پرسیدم:از کجا می‌دانید من با چه کسانی احساس هم‌بستگی می‌کنم یا نمی‌کنم‌؟. شما پترزبورگی‌ها چقدر از فضای خفه‌ی آن‌جا خوشتان می‌آید! از عباراتی مثل اتحاد نویسندگان جوان، هم‌بستگی، منافع مشترک و از این قبیل دچار خفگی نمی‌شوید؟. من منافع مشترک را در بازار بورس، در سیاست یا مذهب می‌فهم اما آن را برای نویسندگان نه لازم می‌دانم و نه ممکن.&lt;br /&gt;ما نمی‌توانیم مثل هم احساس و فکر کنیم، هدف‌های ما متفاوت است اگر اصلا هدفی داشته باشیم . ما خیلی کم همدیگر را می شناسیم یا اصلا نمی‌شناسیم. در نتیجه زمینه‌ای برای هم‌بستگی وجود ندارد، یا اصلا نیازی به این هم‌بستگی هست؟ نه. حمایت از همکاران یعنی احترام گذاشتن به آثار و شخصیت‌آن‌ها، پرهیز از شایعه پردازی در باره این و‌آن، پرهیز از دروغ و دورویی. برای رسیدن به همه این‌ها پیش ازآن‌چه نویسنده باشیم باید فقط انسان باشیم . آن وقت دیگر به این هم‌بستگی ظاهری که بزرگش می‌کنید نیازی نیست. . اصرار مدام به هم‌بستگی حرفه‌ای و فرقه‌ای که شما دنبالش هستید به جاسوسی ناخواسته، مشکوک شدن به همدیگر و کنترل منجر می‌شود و بی آنکه بخواهیم ما را به چیزی شبیه فرقه‌ی ژزویت‌ها تبدیل می‌کند...&lt;br /&gt;با وجود اینکه با شما احساس هم‌بستگی نمی‌کنم، اما به عنوان یک نویسنده برایتان تا زنده‌اید آزادی کامل در نوشتن آرزو دارم. هرچه دلتان می‌خواهد برای هر نشریه‌ای بنویسید. اعتقادات و گرایشات خود را بارها و بارها انکار کنید... روابط من با شما ذره‌ای تغییر نخواهد کرد. و همیشه آثار و کتاب‌های شما را پشت جلد کتاب‌هایم چاپ و تبلیغ می کنم...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستدار شما . چخوف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ از:&lt;a href="http://ebooks.adelaide.edu.au/c/chekhov/anton/c51lt/"&gt;&lt;em&gt;Letters of Anton Chekhov&lt;/em&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;«باغ در باغ»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-3906040118417981971?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3906040118417981971'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3906040118417981971'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/01/blog-post_18.html' title='نامه‌ای از آنتوان چخوف'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SXNYNZODzDI/AAAAAAAAArs/UCB6ji-n5Fw/s72-c/chekhof.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5990542061883312356</id><published>2009-01-12T13:20:00.001+01:00</published><updated>2009-01-12T16:09:39.601+01:00</updated><title type='text'>دکتر نازی ، چارلز بوکوفسکی- مترجم: طاهر جام بر سنگ</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SWszeHDXg8I/AAAAAAAAArI/lCJ5chF5sHQ/s1600-h/waste.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5290378779659043778" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 312px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SWszeHDXg8I/AAAAAAAAArI/lCJ5chF5sHQ/s320/waste.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;دکتر نازی&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;چارلز بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;مترجم: طاهر جام بر سنگ&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;از مجموعه:«داستان‌هایی از هیچ کجا»&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من مردی هستم با مشکلات فراوان که به نظرم بیشتر آن‌ها را خودم باعث شدم. منظورم مشکلاتی هستند که با زن‌ها، قمار و دشمنی با گروه‌های مردم دارم، و هر چه این گروه‌ها بزرگتر باشند، دشمنی من هم با آنها بیشتر است. می‌گویند آدمی منفی، ملال‌انگیز و بداخلاقی هستم. هنوز یادم هست زنی سرم داد زد: «لعنتی آخه تو همه چی رو منفی می‌بینی! زندگی می‌تونه زیبا باشه.»&lt;br /&gt;تصور می‌کنم می‌تواند زیبا باشد، مخصوصا اگر کمی کمتر داد بزنند. اما میل دارم از دکترم حرف بزنم. من پیش روانپزشک نمی‌روم. روانپزشک‌ها از خودراضی‌اند و بی‌فایده. اما یک دکتر خوب اغلب یا حال آدم را به هم می‌زند یا عصبانی و دیوانه است و به همین دلیل سرگرم‌کننده‌تر.&lt;br /&gt;به مطب دکتر &lt;strong&gt;کیپن‌هور&lt;/strong&gt; رفتم به این خاطر که نزدیک‌ترین مطب بود. دست‌هام تاول‌های کوچکی در آورده بودند که به نظرم علامت اضطراب شدید بود یا شاید سرطان. دستکش‌های کار دستم کرده بودم که کسی به دست‌هام زل نزند. و در اثر کشیدن دو بسته سیگار در روز دستکش‌ها را سوزانده بودم.&lt;br /&gt;وارد اتاق انتظار شدم. اولین وقت ملاقات مال من بود. از آنجایی که عصبی بودم، نیم ساعت زودتر به مطب رسیدم. نشستم و به سرطان فکر کردم. طول اتاق انتظار را طی کردم و نگاهی به دفتر دکتر انداختم. پرستار-تلفنچی با یونیفورم چسبان سفیدش روی زمین چمباتمه زده بود. لباسش تقریبا تا روی کپلش بالا رفته بود و ران‌های کت و کلفتش از زیر جوراب‌های تنگ نایلونی‌اش پیدا بودند. سرطان را بالکل فراموش کردم. او متوجه‌ی من نشد و من همین‌طور به ران و کپل لختش زل زده بودم و کون اشتهاءبرانگیزش را با چشمام می‌بلعیدم. داشت زمین را خشک می‌کرد. آب توالت سر رفته بود و او فحش می‌داد، شهوانی بود، تنش صورتی و قهوه‌ای رنگ بود، سرزنده و عریان و من به او زل مانده بودم.&lt;br /&gt;سرش را بالا آورد و گفت: «بله؟»&lt;br /&gt;گفتم: «کارتونو بکنین، مزاحمتون نمی‌شم.»&lt;br /&gt;گفت: «آب این توالت همیشه سر میره.»&lt;br /&gt;من از بالای مجله‌ی لایف به چشم‌چرانی‌ام ادامه می‌دادم و او هم به خشک کردن زمین. بالاخره بلند شد. من هم رفتم روی کاناپه نشستم. تقویمش را ورق زد.&lt;br /&gt;«آقای &lt;strong&gt;چیناسکی&lt;/strong&gt; شمائید؟»&lt;br /&gt;«بله.»&lt;br /&gt;«چرا دستکش‌هاتونو در نمیارین؟ این‌جا گرمه.»&lt;br /&gt;«ترجیح می‌دم دستم باشن. البته اگه از نظر شما ایرادی نداشته باشه.»&lt;br /&gt;«دکتر &lt;strong&gt;کیپن‌هور&lt;/strong&gt; الان میان.»&lt;br /&gt;«خوبه. منتظرشون می‌مونم.»&lt;br /&gt;«مشکلتون چیه؟»&lt;br /&gt;«سرطان.»&lt;br /&gt;«سرطان؟»&lt;br /&gt;«بله.»&lt;br /&gt;پرستار محو شد و من لایف خواندم و بعدش شماره‌ی دیگری از لایف خواندم و بعد ورزش مصور خواندم و بعد به نقاشی‌هایی از دریا و منظره خیره شدم. صدای پخش ممتد موزیک از جایی به گوش می‌رسید. بعد ناگهان همه‌ی چراغ‌ها خاموش شدند و بعد روشن و وقتی دکتر وارد شد من داشتم به این فکر می‌کردم که آیا راهی هست که به این پرستار تجاوز کنم. به دکتر محل نگذاشتم و او هم به من محل نگذاشت، این‌طوری بی‌حساب شدیم.&lt;br /&gt;من را به دفترش خواند. روی یک چارپایه نشسته بود و به من نگاه می‌کرد. چهره‌اش زرد بود و موهایش زرد و چشم‌هایش هیچ نوری نداشت. مردنی بود. حدودا ۴۲ سالش بود. با یک برانداز تخمین زدم شش ماه دیگر کارش تمام است.&lt;br /&gt;پرسید: «این دستکشا چیه تو دستت؟»&lt;br /&gt;«خیلی حساسم دکتر.»&lt;br /&gt;«آره؟»&lt;br /&gt;«بله.»&lt;br /&gt;«پس باید بهت بگم که زمانی نازی بودم.»&lt;br /&gt;«اشکال نداره.»&lt;br /&gt;«برات مهم نیست که من زمانی نازی بودم؟»&lt;br /&gt;«نه، برام مهم نیست.»&lt;br /&gt;«اسیر شده بودم. ما را توی وانت رو باز مخصوص حمل احشام در سراسر فرانسه گرداندند و مردم کنار جاده‌ها ایستاده بودند و بمب گندزا و سنگ و هر جور آشغالی را که فکرشو بکنی از استخون ماهی گرفته تا گیاه‌های پلاسیده و گُه، به طرف ما پرت می‌کردند.»&lt;br /&gt;بعد دکتر نشست و درباره‌ی زنش حرف زد. زنی که سعی کرده بود پوستش را بکند. یک جنده‌ی واقعی. سعی کرده بود همه‌ی پول‌ها، خانه، باغ و خانه‌ی ییلاقی‌اش را بالا بکشد. باغبان را هم سعی کرده بالا بکشد، احتمالا تا حالا این کار را کرده باشد. و اتومبیل را. کمک خرجی‌ها را. به اضافه‌ی یک عالمه پول نقد. این زن مخوف. دکتر جان می‌کند. روزی پنجاه بیمار می‌دید از قرار نفری ده دلار. با همه‌ی این‌ها، تقریبا جان بدر بردن غیرممکن بود. و آن زن. زن‌ها، بله زن‌ها. او کلمات را برایم تجزیه می‌کرد. من یادم می‌رفت که حرفش از زن بود یا از زنانگی یا چیز دیگری، اما او با استدلال به لاتین کلمات می‌رسید و آن‌ها را می‌شکافت تا نشان دهد ریشه‌ی این کلمات چه بوده است: زن‌ها اساسا دیوانه بودند.&lt;br /&gt;از دیوانگی زن‌ها که حرف می‌زد از دکتر خوشم آمد و سرم به علامت تائید تکان می‌خورد.&lt;br /&gt;ناگهان آمرانه مرا به سمت ترازو برد، وزنم کرد. بعد با گوشی به قلبم گوش داد و بعد به ریه‌هایم. با خشونت دستکش‌هایم را در آورد، دست‌هام را در چیزی شبیه گه شست، و تاول‌هایم را با تیغی شکافت در حالی که هنوز داشت از بدخواهی و حس انتقام‌جویی پنهان در قلب همه‌ی زن‌ها حرف می‌زد. ایراد از غده‌هاست. زن‌ها به وسیله‌ی غده‌ها هدایت می‌شوند. غده‌هایی که در قلب دارند. مردها به وسیله‌ی قلب‌شان. به همین دلیل فقط مردها رنج می‌برند.&lt;br /&gt;به من گفت دست‌هام را خوب بشویم و دستکش‌های لعنتی را دور بیندازم. کمی بیشتر از زن‌ها و زن خودش برایم گفت و بعد آن‌جا را ترک کردم.&lt;br /&gt;مشکل بعدیم سرگیجه بود. اما فقط زمانی که در صف می‌ایستادم دچار سرگیجه می‌شدم. از ایستادن در صف به شدت وحشت‌زده می‌شدم. برایم غیرقابل تحمل بود.&lt;br /&gt;فهمیدم که در آمریکا و احتمالا هر جای دیگر دست آخر همه در صف می‌ایستند. ما که همه جا در صف هستیم. گواهینامه‌ی رانندگی: سه یا چهار صف. میدان اسب‌دوانی: صف. سینما: صف. بازار: صف. از صف متنفر بودم. احساس کردم برای اجتناب از صف باید راهی باشد. بعد راهش را پیدا کردم. اضافه کردن تعداد متصدیان. راه حل این بود. برای هر ارباب رجوع دو متصدی. سه متصدی. متصدی‌ها را در صف ردیف کنیم.&lt;br /&gt;فهمیدم که این صف‌ها عاقبت جانم را خواهند گرفت. هر چند این صف‌ها برای دیگران عادی بود، اما برای من این امر عادی پذیرفتنی نبود. دیگران آدم‌های عادی بودند. زندگی برایشان زیبا بود. آن‌ها زندگی را بدون احساس رنج تحمل می‌کردند. می‌توانستند تا ابد در صف بایستند. حتی دوست داشتند در صف بایستند. آن‌ها در صف گپ می‌زدند، مسخره‌بازی می‌کردند، می‌خندیدند و با هم لاس می‌زدند. کار دیگری نداشتند. فکر انجام کاری دیگری را هم . و من باید به گوش و دهن و گردن و پا و ماتحت و سوراخ بینی آنها نگاه می‌کردم، به همه‌ی آنها. من تشعشع مرگ را حس می‌کردم که مثل دود از آنها ساتع می‌شد، و وقتی به حرف‌هایشان گوش می‌دادم می‌خواستم فریاد بزنم: «خدای بزرگ، یکی کمکم کنه! سزاواره که من فقط برای خرید نیم کیلو همبرگر یا یک قرص نان چاودار مجبور باشم به همه‌ی این حرفا گوش بدم؟»&lt;br /&gt;بعد سرگیجه شروع می‌شد و برای این که زمین نخورم، پاهایم را از هم باز می‌کردم؛ فروشگاه دور سرم می‌چرخید و صورت فروشنده‌ها با آن سبیل‌های طلایی و قهوه‌‌ی و چشم‌های شاد و شیطانی‌شان، همه‌شان می‌گفتند یک روز مدیر فروشگاه می‌شوند، با صورت‌های صاف خشنودشان، خانه‌ای در &lt;strong&gt;آرکادیا&lt;/strong&gt; می‌خریدند و هر شب سوار زن‌های حق‌شناس خود می‌شدند که بلوند بودند و مهتابی.&lt;br /&gt;باز هم یک وقت پیش دکتر گرفتم. اولین وقت ملاقات را به من دادند. نیم ساعت زودتر از وقت رسیدم و توالت رو به راه شده بود. پرستار داشت مطب را گردگیری می‌کرد. دولا می‌شد و راست می‌شد و دوباره کمی خم می‌شد، اول به راست و بعد به چپ و کونش را جلوی من می‌چرخاند و کاملا خم می‌شد. یونیفورم سفیدش جمع شد و رفت بالا، برد بالا و گودی پشت زانویش نمایان شد، رانش، کفلش و همه‌ی تنش. نشستم و مجله‌ی لایف را باز کردم.&lt;br /&gt;گردگیری‌اش را تعطیل کرد و گردنش را با لبخندی به سمت من دراز کرد. «بالاخره از شر دستکشا خلاص شدین آقای &lt;strong&gt;چیناسکی&lt;/strong&gt;.»&lt;br /&gt;«بله.»&lt;br /&gt;دکتر آمد و به نظر می‌رسید که از بار قبلی به مرگ نزدیک‌تر شده است و سری جنباند و من بلند شدم و پشت سرش راه افتادم.&lt;br /&gt;روی چارپایه‌اش نشست.&lt;br /&gt;«در چه حالی چیناسکی؟»&lt;br /&gt;«خب دکتر...»&lt;br /&gt;«با زن مشکل داری؟»&lt;br /&gt;«خب البته، ولی...»&lt;br /&gt;نمی‌خواست بگذارد حرفم را تمام کنم. موهایش باز هم بیشتر ریخته بود. انگشت‌هایش می‌لرزید. انگار دچار تنگی نفس شده باشد. لاغرتر. پریشان بود.&lt;br /&gt;زنش پوستش را می‌کند. رفته بودند دادگاه. زنش در دادگاه به او سیلی زده بود. دل دکتر خنک شده بود. در پرونده به نفع او تمام شده بود. این طوری آن جنده را هم دیده بودند. خلاصه که چندان بد نشده بود. زنش چیزی براش باقی گذاشته بود. البته واضح است که صورت‌حساب وکلا را. حرامزاده‌ها. وکیلا را دیدی تا حالا؟ تقریبا همه چاق. مخصوصا دور صورتشون.&lt;br /&gt;«خلاصه زکی، دهنمو سرویس کرد. اما یه چیزایی برام موند. می‌خوای بدونی قیمت این قیچی چنده؟ یه نگاه بهش بندازین. فلز با یک پیچ. ۱۸ و نیم دلار. خدای بزرگ، اونوقت اینا از نازیا متنفرند، نازیا در مقایسه با اینا چی به حساب می‌یان؟»&lt;br /&gt;«نمی‌دونم دکتر. به شما گفته بودم که گیجم.»&lt;br /&gt;«تا حالا پیش روانپزشک بودید؟»&lt;br /&gt;«فایده‌ای نداره. اونا بیخودن. اصلا تخیل ندارند. روانپزشک نمی‌خوام. شنیدم که به مریضای زنشون هم آزار جنسی می‌دن. اگر می‌تونستم همه‌ی زنا را بگام، دلم می‌خواست روانپزشک باشم، اگر این خاصیتشونو نادیده بگیریم، کسب اونا فایده‌ی دیگه‌ای نداره.»&lt;br /&gt;دکتر روی چارپایه‌اش قوز کرد. کمی بیشتر زرد و سیاه شد. تمام تنش به لرزه‌ی شدیدی افتاد. چیز زیادی از او باقی نمانده بود. اما آدم باحالی بود.&lt;br /&gt;گفت: «خب از شر زنم راحت شدم. تمام شد.»&lt;br /&gt;«خوب، از اون دوره بگین که نازی بودین.»&lt;br /&gt;«خب، چاره‌ی زیادی نداشتیم. فقط ما را جلب کردند. جوون بودم. منطورم اینه که، چه کار می‌شد کرد؟ تو فقط هر بار در یک کشور می‌تونی زندگی کنی. می‌ری جنگ و اگه کشته نشدی، سرنوشتت این می‌شه که توی یک وانت باز بذارنت و مردم بهت گه بپاشند...»&lt;br /&gt;از او پرسیدم تا حالا پرستار خوشگلش را کرده. آرام لبخند زد. لبخندش گفت که کردم. بعد به من گفت که پس از جدایی با یکی از مریض‌هایش بیرون قرار گذاشته، و این که می‌داند قرار گذاشتن با بیمارانش کار پسندیده‌ای نیست...&lt;br /&gt;«نه، به نظر من خیلی هم خوبه دکتر.»&lt;br /&gt;«خیلی زن باهوشیه. باهاش ازدواج کردم.»&lt;br /&gt;«بسیار خوب.»&lt;br /&gt;«الان خوشبختم... اما...»&lt;br /&gt;بعد دست‌هایش را از هم باز کرد و پنجه‌هایش را هم باز کرد.&lt;br /&gt;به او گفتم چقدر از صف می‌ترسم. یک نسخه‌ی لیبریم برام نوشت که مدام مصرف کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد دچار بواسیر شدم. عذابی بود. من را با تسمه‌های چرمی به تخت بستند. این ناکس‌ها می‌توانند هر کاری با آدم بکنند. من را موضعی بی‌حس کردند و کونم را چرب. سرم را چرخاندم، به دکتر نگاه کردم و گفتم: «آیا هیچ امکانی هست که نظرم را عوض کنم؟»&lt;br /&gt;سه صورت بود که از بالا به من نگاه می‌کردند. صورت دکتر و مال دو نفر دیگر. دکتر برای این که ببرد. یکی برای این که مراقب باشد و سومی برای این که سوزن‌ها را فرو کند.&lt;br /&gt;دکتر گفت: «نظرت را نمی‌تونی عوض کنی.» و دست‌هایش را به هم مالید و نیشخند زد و دست بکار شد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرین باری که رفتم پیش دکتر، برای شستشوی گوشم بود. لب‌هایش را می‌دیدم که می‌جنبیدند. سعی می‌کردم حرف‌هایش را بفهمم، اما نمی‌شنیدم. از چشم‌ها و صورتش می‌شد حدس زد که می‌گوید هنوز با بدبختی‌هایم دست و پنجه نرم می‌کنم.&lt;br /&gt;گرم بود. کمی سرگیجه داشتم و با خودم فکر کردم خوب این آدم باحالی است. پس چرا نمی‌گذارد من از درد خود بگویم. عادلانه نیست. من هم مشکلاتی دارم، از این گذشته من مجبور بودم حق ویزیت را پرداخت کنم.&lt;br /&gt;احتمالا دکتر به مرور تشخیص داد کر هستم. چیز شبیه‌ی کپسول آتش‌نشانی آورد و چپاند توی گوشم. پس از آن تکه‌های درشت جرم را نشانم داد... گفت گوشات پر جرم بودند. بعد با انگشت به یک سطل اشاره کرد. دانه‌های جرم واقعا اندازه‌ی لوبیای سرخ شده بودند.&lt;br /&gt;از روی میز بلند شدم و پولش را دادم و رفتم. هنوز چیزی نمی‌شنیدم. حالم نه خیلی بد بود و نه خوب و فکر می‌کردم دفعه‌ی بد برای چه مرضی به دکتر مراجعه خواهم کرد، یا این که دکتر چه کرده با دختر هفده ساله‌اش که عاشق زنی شده بود و خیال داشت با او ازدواج کند و این‌ها نشان می‌داد که دائما رنج می‌برند؛ حتی آن‌ها که تظاهر می‌کنند رنجی ندارند. به نظر من این کشف چشم‌گیری بود. نگاهی به پسرک روزنامه‌فروش انداختم و با خود فکر کردم هوووووم، به رهگذر بعدی نگاه کردم و فکر کردم هووووم، هوووووووم، هووووووووووم، و یک ماشین آخرین سیستم سیاه رنگ درست کنار علامت راهنمایی نزدیک بیمارستان به دختر زیبای جوانی که لباس کوتاه آبی به تن داشت زد. دختری که بلوند بود و موهایش را با روبانی هم‌رنگ پیراهنش بسته بود در خیابان در نور آفتاب نشست و شریانی به رنگ ارغوان از بینی‌اش جاری بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;چند داستان دیگر از بوکوفسکی (مترجم: طاهرجام برسنگ):&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://www.khalil.blogspot.com/2008_12_23_archive.html#6616753536378443579#6616753536378443579"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;داستان کریسمس&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://www.khalil.blogspot.com/2008_12_09_archive.html#6746169365273359157#6746169365273359157"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مُوند بالا،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;همراه با فایل صدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://www.khalil.blogspot.com/2008_11_12_archive.html#6112412232524876785#6112412232524876785"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;خرچنگ یخ‌زده در فریزر ،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;همراه با فایل صدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://www.khalil.blogspot.com/2008_06_19_archive.html#5522170569409167477#5522170569409167477"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مردی که عاشق آسانسور بود،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;فایل صدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://khalil.blogspot.com/2008_09_08_archive.html#3770181045230672760#3770181045230672760"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;داستان نشر،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;فایل صدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5990542061883312356?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5990542061883312356'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5990542061883312356'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/01/blog-post_12.html' title='دکتر نازی ، چارلز بوکوفسکی- مترجم: طاهر جام بر سنگ'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SWszeHDXg8I/AAAAAAAAArI/lCJ5chF5sHQ/s72-c/waste.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7281631597515140181</id><published>2009-01-07T13:21:00.002+01:00</published><updated>2009-01-07T13:34:16.233+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;- درباره‌ی اولیسِ جیمز جویس ـ &lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Olof_Lagercrantz"&gt;اولوف لاگِرکِرانس، &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;مترجم: مرتضی ثقفیان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.rezaghassemi.org/maghaleh_169.htm"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;فصل اول&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;◄&lt;a href="http://www.rezaghassemi.org/maghaleh_170.htm"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;فصل دوم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7281631597515140181?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7281631597515140181'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7281631597515140181'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2009/01/blog-post.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-6616753536378443579</id><published>2008-12-23T22:10:00.003+01:00</published><updated>2008-12-23T22:23:16.258+01:00</updated><title type='text'>داستان کریسمس- چارلز بوکوفسکی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SVFSZsoTC0I/AAAAAAAAArA/QWfAoL_DisA/s1600-h/god+jul2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5283094439312689986" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 206px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SVFSZsoTC0I/AAAAAAAAArA/QWfAoL_DisA/s320/god+jul2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;داستان کریسمس &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;چارلز بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;مترجم: طاهر جام برسنگ&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;از مجموعه:«یادداشت‌های پیرمرد هرزه»&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خب بچه‌های کوچولو. اینم قصه‌ی کریسمس شما، بیائین بشینین.&lt;br /&gt;دوستم&lt;strong&gt; لو&lt;/strong&gt; گفت: «آه، فکر کنم دارمش.»&lt;br /&gt;«آره؟»&lt;br /&gt;«آره.»&lt;br /&gt;یک گیلاس دیگر ریختم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;لو&lt;/strong&gt; ادامه داد: «با هم کار می‌کنیم.»&lt;br /&gt;«البته.»&lt;br /&gt;«خب تو خوب حرف می‌زنی، داستانای جالبی تعریف می‌کنی. مهم نیست واقعی باشن یا ساختگی.»&lt;br /&gt;«واقعی‌ان.»&lt;br /&gt;«منظورم اینه که مهم نیست واقعی باشه یا نه، حالا گوش کن، باید این‌طوری کار کنیم. یه بار شیک پائین همین خیابونه، جاشو بلدی، بار &lt;strong&gt;مولینوس&lt;/strong&gt;. می‌ری تو و کافیه پول اولین مشروبتو داشته باشی. پولو با هم جور می‌کنیم. اون‌جا می‌شینی و آروم مشروبتو مزمزه می‌کنی و می‌گردی دنبال یه بابایی که یه دسته اسکناسو بلند می‌کنه تو دستاش و می‌چرخونه. گنده لاتا هم اون‌جان. تو اون بابا را می‌بینی و می‌ری به طرفش. یه بهونه پیدا کن. کنارش بشین و باهاش قاطی شو. با کس شعر گفتن. خوشش می‌آد. تو حرفای گُنده گُنده بلدی. حتی یه شب سعی کردی خودتو به من جراح قالب کنی. برام یه عمل کامل روده رو شرح دادی. بسیار خوب. تمام شب برات مشروب می‌خره، خودش هم تمام شب می‌خوره. بذار بخوره.&lt;br /&gt;بار که تعطیل شد، بیارش به سمت غرب، نزدیکای خیابان &lt;strong&gt;الوارادو&lt;/strong&gt;، از کوچه‌ها ردش کن و بیارش به سمت غرب. بهش بگو می‌خوای یه کس جوون براش جور کنی، هر چی لازمه بهش بگو فقط بیارش به غرب. توی کوچه من با این منتظرم.»&lt;br /&gt;لو رفت پشت در و با یک چوب بیس‌بال برگشت. یک چماق بزرگ که فکر کنم بیشتر از یک کیلو وزنش بود.&lt;br /&gt;«خدای بزرگ! اونو می‌کُشی که&lt;strong&gt; لو&lt;/strong&gt;!»&lt;br /&gt;«نع! نه، می‌دونی که آدم مستو نمی‌شه کشت. اگه هوشیار بود شاید می‌کشتمش ولی حالا که مسته فقط با یه ضربه می‌ندازمش. کیفشو ور می‌داریم و پولاشو نصف می‌کنیم.»&lt;br /&gt;گفتم: «و آخرین چیزی که یادش می‌اد اینه که با من بوده.»&lt;br /&gt;«درسته.»&lt;br /&gt;«منظورم اینه که اون منو به یاد میاره، این طوری اگه کسی تو کار نباشه، بهتره.»&lt;br /&gt;«من باید کنار باشم، این تنها راهشه چون من استعداد تو رو تو کس شعر گفتن ندارم.»&lt;br /&gt;«کس شعر نیست.»&lt;br /&gt;«پس با این حساب واقعا جراح بودی...»&lt;br /&gt;«آه اصلا فراموش کن. بذار این‌طوری بگم که من اهلش نیستم. یه آدم کس‌خُل برای این کار پیدا کن. من ذاتا آدم خوبیم و این کاره هم نیستم.»&lt;br /&gt;«آدم خوبی نیستی. تو حقیرترین مادرجنده‌ای هستی که تا به حال به پُستم خورده. برای همینم دوستت دارم. می‌خوای دعوا کنیم؟ من می‌خوام باهات دعوا کنم. اولین ضربه را تو بزن. یه بار تو معدن با یه بابا دعوام شد که یه دسته کلنگ دستش بود. با اولین ضربه دستمو شِکوند. فکر کردن کارم ساخته‌س. اما یه دستی زدمش. بعد از اون دعوا، برای همیشه ناقص موند. زد به سرش و راه می‌رفت و کس شعر می‌گفت. اولین ضربه رو تو بزن.»&lt;br /&gt;«نه اولی رو تو بزن.» به او گفتم: «بچرخ، مادر جنده.»&lt;br /&gt;چرخید. با یک ضربه من را از روی صندلی واژگون کرد. بلند شدم و یکی گذاشتم تو شکمش. ضربه‌ی بعدی من را روی ظرفشویی پرت کرد. یک بشقاب پرت شد روی زمین و شکست. یک بطری خالی شراب را قاپیدم و پرت کردم به سمت سرش. جاخالی داد و بطری به در خورد. &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;بعد در باز شد و هیکل صاحب‌خانه‌ی جوان و بلوندمان نمایان شد. گیج‌کننده بود. هر دو به او خیره شدیم.&lt;br /&gt;گفت: «خب دیگه کافیه»&lt;br /&gt;بعد به طرف من چرخید و گفت: «دیشب دیدمت.»&lt;br /&gt;«دیشب منو ندیدی.»&lt;br /&gt;«من توی خرابه‌ی همین بغل دیدمت.»&lt;br /&gt;«من اون‌جا نبودم.»&lt;br /&gt;«اون‌جا بودی، یادت نیست. دیدمت که مستی. توی نور مهتاب دیدمت.»&lt;br /&gt;«خیلی خوب، که چی؟»&lt;br /&gt;«داشتی می‌شاشیدی. دیدمت که تو نور مهتاب داری وسط خرابه می‌شاشی.»&lt;br /&gt;«این کارا به من نمی‌اد.»&lt;br /&gt;«خودت بودی. یه بار دیگه این کارو تکرار کنی از این‌جا می‌ری. ما این‌جا از این شوخیا نداریم.»&lt;br /&gt;لو گفت: «عزیزم، دوستت دارم، آخ که چقدر دوستت دارم فقط بذار یه بار باهات بخوابم بعد هر دو تا دستامو می‌برم، قسم می‌خورم.»&lt;br /&gt;«خفه شو الکلی احمق.»&lt;br /&gt;در را پشت سرش بست و ما با گیلاسی شراب در دست‌ نشستیم. &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;یکی را پیدا کردم. یک چاق و چله‌اش را. همه‌ی عمرم از دست احمق‌های چاق و چله‌ای مثل او، سوخته‌ام. سرِ کارهای مضحک کم درآمد بی ارزش. بامزه می‌شد. سر صحبت را باز کردم. حرفای خودم را به درستی نمی‌فهمیدم. یعنی این که احساس می‌کردم فقط لب‌هایم می‌جنبند، اما او گوش می‌داد، می‌خندید، سرش را تکان می‌داد و مشروب مهمانم می‌کرد. یک ساعت مچی داشت، چند انگشتر در انگشت‌هایش و یک کیف پول خیلی بی‌ریخت داشت. کار مشکلی بود اما مشروب کمی آن را آسان می‌کرد. چند تا داستان از زندان، کارگران راه‌آهن و جنده‌خانه‌ها برایش تعریف کردم. داستان‌های جنده‌خانه را خیلی دوست داشت. داستان بابایی را برایش تعریف کردم که یک ساعت لخت توی وان منتظر یک جنده بود در حالی که جنده داشت مسهل می‌خورد و وقتی جنده آمد به سر تا پایش رید و یارو از عصبانیت آتش گرفت.&lt;br /&gt;«اوه نه، واقعا؟»&lt;br /&gt;«اوه بله»&lt;br /&gt;بعد داستان یک نفر دیگر را گفتم که دو هفته‌ای یک بار می‌آمد جنده خانه و پول خوبی می‌داد. تنها چیزی که می‌خواست این بود که جنده را با خود به اتاق ببرد، در اتاق هر دو لخت می‌شدند و ورق‌بازی می‌کردند و حرف می‌زدند. فقط می‌نشستند. بعد از دو ساعت یارو لباس می‌پوشید، خداحافظی می‌کرد و می‌رفت بیرون. هیچ وقت به جنده دست نمی‌زد.&lt;br /&gt;گفت: «لعنتی»&lt;br /&gt;«بله.»&lt;br /&gt;از ذهنم گذشت که مهم نیست اگر چوب بیس بال لو جمجمه‌اش را متلاشی کند. تن لش گنده بی‌خاصیت. یک بشکه‌ی گُه که زندگی اطرافیان و خودش را هدر می‌دهد. سنگین و رنگین مثل پادشاه نشسته بود و به تنها چیزی که فکر می‌کرد این بود که چطور در این جامعه‌ی بیمار خوش بگذراند.&lt;br /&gt;از او پرسیدم: «از دخترای جوون خوشت می‌اد؟»&lt;br /&gt;«آه نگو، بله، خیلی.»&lt;br /&gt;«مثلا پانزده و نیم ساله؟»&lt;br /&gt;«خدای بزرگ، معلومه.»&lt;br /&gt;«یکی هست که ساعت یک و نیم صبح از شیکاگو می‌رسه. ساعت دو و ده دقیقه می‌رسه خونه‌ی من. دختر تمیزینه، حشری و باهوش. ببین دارم خیلی ریسک می‌کنم، تو هم باید بهم اعتماد کنی. چطوره بگیم ده چوب پیش‌پرداخت و ده تا هم وقتی کارت تموم شد. گرونه؟»&lt;br /&gt;«آه نه، خیلی خوبه.» دستش رفت توی جیب و یکی از ده دلاری¬های کثیفش را بیرون آورد.&lt;br /&gt;«بسیار خوب. وقتی اینجا بسته شد با من می‌آیی.»&lt;br /&gt;«حتما، حتما.»&lt;br /&gt;«دختره از این شلاقای نقره‌ای با کنگره‌های یاقوتی هم داره که می‌تونه با اون بهت حال بده، چطوره؟ فقط پنج دلار بیشتر می‌شه.»&lt;br /&gt;گفت: «نه، شلاق نمی‌خوام.»&lt;br /&gt;بالاخره ساعت دو شد و با او از بار زدیم بیرون و رفتیم به سمت کوچه. اگر لو اصلا نیامده باشد؟ شاید مست کرده باشد و شاید هم از آمدن منصرف شده باشد. یک ضربه با چوب بیس‌بالش می‌توانست کسی را بکشد یا برای ابد زمین‌گیرش کند. ما در نور مهتاب تلوتلو می‌خوردیم، هیچ کس دور و برمون نبود، خیابان خلوت بود.&lt;br /&gt;کار آسانی بود.&lt;br /&gt;پیچیدیم توی کوچه. &lt;strong&gt;لو&lt;/strong&gt; آنجا بود.&lt;br /&gt;اما گُنده‌بک او را دید. یک دستش را جنباند و به محض این که &lt;strong&gt;لو&lt;/strong&gt; چماقش را بالای سر چرخاند، جاخالی داد و ضربه‌ی لو درست به پشت گوش من اصابت کرد.&lt;br /&gt;سقوط کردم و افتادم کف کوچه‌ی پر از موش. این فکر مثل برق از ذهنم گذشت که ده دلار دارم. ده دلار. در کوچه‌ی پر از کاپُوت‌های مستعمل، پاره‌های روزنامه کهنه، واشرهای گم شده، ناخن، چوب کبریت‌های سوخته، جعبه کبریت و لیسک‌های خشک شده افتادم. در کوچه‌ی یادگار کیرخوری‌های چسبناک و سایه‌های سادیستی خیس، در کوچه‌ی گربه‌های قحطی‌زده، ولگردها و کونی‌ها، زمین خوردم. راه درست و خوشبختی به من رو کرده بود: فروتن‌ها وارث زمین خواهند شد.&lt;br /&gt;صدای دویدن گُنده‌بک را به وضوح می‌شنیدم و حس می‌کردم که &lt;strong&gt;لو&lt;/strong&gt; پی کیف پولم می‌گردد. بعد جهان در نظرم تاریک شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-6616753536378443579?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.khalil.blogspot.com/' title='داستان کریسمس- چارلز بوکوفسکی'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6616753536378443579'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6616753536378443579'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/12/blog-post_23.html' title='داستان کریسمس- چارلز بوکوفسکی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SVFSZsoTC0I/AAAAAAAAArA/QWfAoL_DisA/s72-c/god+jul2.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1870351527043279297</id><published>2008-12-21T12:49:00.008+01:00</published><updated>2008-12-21T18:10:32.438+01:00</updated><title type='text'>کلارا(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر۴ اوت ۲۰۰۸</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SU4muV9IARI/AAAAAAAAAqg/6bcv8b9ZaLY/s1600-h/blanio.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5282201990561530130" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 297px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SU4muV9IARI/AAAAAAAAAqg/6bcv8b9ZaLY/s320/blanio.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://es.wikipedia.org/wiki/Roberto_Bola%C3%B1o"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;روبرتو بلانیو&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;معمولا وقتی از ادبیات آمریکای لاتین حرف می‌زنیم نام‌هایی چون گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس، وارگاس یوسا، را به یاد می‌آوریم. نویسندگان بزرگ دوره‌ی شکوفایی ادبی این قاره. &lt;strong&gt;روبرتو بلانیو&lt;/strong&gt; شاعر، داستان و رمان نویس شیلیایی از نسل بعدی نویسندگان این قاره است. نسلی که رئالیسم جادویی را پشت سر گذاشته‌اند. منتقدان ادبی آثار بلانیو را در ردیف رئالیسم زندگی واقعی می‌دانند. زندگی واقعی آدم‌ها که جادویش اگر بیشتر نباشد کمتر هم نیست. وقتی مالارمه می‌گوید شعر را با کلمات می سازیم نه ایده‌ها، بلانیو می‌گوید ادبیات را نه این می‌سازد و نه آن. زندگی واقعی ما، تجربه‌ها، خاطرات، احساسات، خواهش‌های ما، راه‌های دستیابی یا فرار از آن‌هاست که ادبیات می‌آفریند. او می‌نویسد بهترین درسی که در ادبیات از وارگاس یوسا یاد گرفتم این بود: "&lt;em&gt;هنوز سپیده نزده از خواب برمی‌خاست لباس ورزشی می‌پوشید و می‌رفت می‌دوید&lt;/em&gt;" &lt;strong&gt;بلانیو&lt;/strong&gt; که کورتاسار و بورخس را استادان خود می‌داند در آوریل ۱۹۵۳ در سانتیاگو به دنیا آمد. سال‌های زیادی در مکزیکو، السالوادور، فرانسه و اسپانیا زندگی کرد و در ۱۵ جولای ۲۰۰۳ در سن پنجاه سالگی در بارسلونا درگذشت. سال گذشته رمان ۷۰۰ صفحه‌ای او به نام"کارآگاهان وحشی" به سوئدی منتشر شد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;«باغ در باغ»&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SU4nNjUN-MI/AAAAAAAAAqw/TTrOgTyrXrQ/s1600-h/clara.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5282202526723995842" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 178px; CURSOR: hand; HEIGHT: 200px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SU4nNjUN-MI/AAAAAAAAAqw/TTrOgTyrXrQ/s200/clara.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;کلارا &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;روبرتو بولانیو&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;center&gt;&lt;a href="http://www.newyorker.com/fiction/features/2008/08/04/080804fi_fiction_bolano"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;نیویورکر ۴ اوت ۲۰۰۸&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه:علی لاله‌جینی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سینه‌های درشت، پاهای لاغر و چشمانی آبی داشت. دوست دارم او را این‌طوری به یاد بیاورم. نمی‌دانم چرا دیوانه‌وار عاشقش شدم، ولی شدم. اوایل، همان روزهای اول، همان ساعات اول، اوضاع بر وفق مراد بود؛ بعد کلارا برگشت به شهری که زند‌گی می‌کرد، شهری در جنوبِ اسپانیا ( برای تعطیلات به بارسلون آمده بود)، و همه چیز شروع کرد به درهم ریختن.&lt;br /&gt;یک شب خوابِ فرشته‌ای را دیدم: وارد باری بزرگ و خالی شدم و او را دیدم نشسته در گوشه‌ای با آرنج‌ها روی میز و فنجانی شیر قهوه در مقابلش. به من نگاه کرد و گفت: او عشق زند&lt;/big&gt;&lt;big&gt;گی توست. نگاه نافذ و آتشِ چشمانش مرا به آن سوی اتاق پرتاب کرد. فریاد زدم، گارسن، گارسن، بعد چشم‌هایم را باز کردم و از آن خواب لعنتی نجات یافتم. شب‌های بعد خوابِ هیچ‌کس را ندیدم ولی با چشم‌های خیس از اشک برخاستم. در این مدت، کلارا و من با هم نامه‌نگاری داشتیم. نامه‌های او کوتاه بود. سلام، چطوری، هوا بارانیه، دوستتِ دارم و خدا حافظ. اوایل، آن نامه‌ها مرا می‌ترساند. فکر کردم این رابطه تمام شده است. با وجود این، بعد که با دقت بیش‌تر نامه‌ها را بررسی کردم، به این نتیجه رسیدم که نامه‌های کوتاه او به خاطر پرهیز از اشتباه‌های دستوری است. کلارا مغرور بود. نمی‌توانست خوب بنویسد و نمی‌خواست این نقص را آشکار کند، حتی اگر این بی‌اعتنایی ظاهری باعث رنجش من می‌شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;a href="http://www.ravayt.blogspot.com/2008_12_21_archive.html#3503377700463058090#3503377700463058090"&gt;متن کامل&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; در «&lt;span style="color:#336666;"&gt;&lt;a href="http://www.ravayt.blogspot.com/2008_12_21_archive.html#3503377700463058090#3503377700463058090"&gt;باغ داستان&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;»&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1870351527043279297?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1870351527043279297'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1870351527043279297'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/12/blog-post_5833.html' title='کلارا(داستان)- روبرتو بلانیو، نیویورکر۴ اوت ۲۰۰۸'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SU4muV9IARI/AAAAAAAAAqg/6bcv8b9ZaLY/s72-c/blanio.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-6746169365273359157</id><published>2008-12-09T14:03:00.004+01:00</published><updated>2008-12-11T10:10:44.651+01:00</updated><title type='text'>مُوند بالا- چارلز بوکوفسکی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ST5iL8cU-FI/AAAAAAAAAqI/1VCErN2qdrs/s1600-h/raging_bull.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5277763770667825234" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 290px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ST5iL8cU-FI/AAAAAAAAAqI/1VCErN2qdrs/s320/raging_bull.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مُوند بالا&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;چارلز بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;با صدای مترجم: طاهر جام برسنگ&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;object style="BORDER-RIGHT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-BOTTOM: 3px solid" height="46" width="147" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"&gt;&lt;param name="URL" value="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Class.mp3"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="100"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="full"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="0"&gt;&lt;param name="_cx" value="3889"&gt;&lt;param name="_cy" value="1217"&gt;&lt;br /&gt; &lt;embed src="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/kharchang.mp3" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;از مجموعه:«داستان‌هایی از هیچ کجا»&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطمئن نیستم کجا بود. جایی در شمال شرقی کالیفرنیا . همینگوی تازه از نوشتن رمانش فارغ شده بود، از اروپا یا جایی دیگه برگشته بود و توی رینگ داشت با یه نفر بوکس‌بازی می‌کرد. روزنامه‌نگارا جمع بودند، نویسنده‌ها، دوست و آشناها و چند خانم جوان هم در صندلی‌های ردیف جلو نشسته بودند. من در آخرین ردیف بودم. بیشتر جمعیت به &lt;strong&gt;&lt;em&gt;هم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;em&gt;(Hem)&lt;/em&gt; نگاه نمی‌کرد. آن‌ها با هم مشغول بگو بخند بودند.&lt;br /&gt;آفتاب می‌تابید. چیزی از بعد از ظهر نگذشته بود. به &lt;strong&gt;ارنی&lt;/strong&gt; نگاه کردم. پسرک هم‌بازیش با او بود. ضربه‌های مستقیم می‌زد و هر طور دلش می‌خواست می‌کوبید. بعد پسر را انداخت. توجه‌ی تماشاچیان به بازی جلب شد. حریف &lt;strong&gt;&lt;em&gt;هم&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt; &lt;em&gt;(Hem)&lt;/em&gt; برای راند ٨ وارد شد. &lt;strong&gt;هم&lt;/strong&gt; به طرفش رفت و بعد ایستاد. ارنی دهنی‌اش را در آورد، خندید و با حرکت دست به حریف فهماند کار تمام است. قصابی سختی نبود. &lt;strong&gt;ارنی&lt;/strong&gt; به گوشه‌ی رینگ برگشت. سرش را خم کرد و یه نفر اسفنج خیس را چپوند تو دهنش.&lt;br /&gt;از جایم بلند شدم و آرام از راهرو بین ردیف‌های صندلی به سمت رینگ رفتم. دستم را بلند کردم و به کمر همینگوی زدم.&lt;br /&gt;«آقای همینگوی؟»&lt;br /&gt;«بله، چه کار دارین؟»&lt;br /&gt;«دلم می‌خواد چند روند باهات بزنم.»&lt;br /&gt;«قبلا تمرین بوکس کردی؟»&lt;br /&gt;«نه.»&lt;br /&gt;«پس گمشو برو تمرین کن.»&lt;br /&gt;«اومدم ترتیب شما را بدم.»&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ارنی&lt;/strong&gt; خندید. به پسری که گوشه‌ی رینگ ایستاده بود گفت: «به این یه جفت دستکش و شورت بدین.»&lt;br /&gt;پسرک پرید از رینگ بیرون و من پشت سرش از راهرو بین صندلی‌ها برگشتم و رفتیم به سمت رخت‌کن.&lt;br /&gt;پرسید: «دیوونه‌ای تو؟»&lt;br /&gt;«نمی‌دونم. فکر نکنم.»&lt;br /&gt;«بیا! این شورت‌و امتحان کن.»&lt;br /&gt;«همه یه گه‌ان، مناسبه.»&lt;br /&gt;«اوکی. بیا باندپیچی‌ات کنم.»&lt;br /&gt;«باندپیچی نمی‌خوام.»&lt;br /&gt;«نمی‌خوای؟»&lt;br /&gt;«نمی‌خوام.»&lt;br /&gt;«دهنی چی؟»&lt;br /&gt;«دهنی نمی‌خوام.»&lt;br /&gt;«می‌خوای با این کفشا بوکس‌بازی کنی؟»&lt;br /&gt;«می‌خوام با این کفشا بوکس‌بازی کنم.»&lt;br /&gt;یک سیگار برگ روشن کردم و پشت سر او راه افتادم. پک‌زنان از راهرو بین صندلی‌ها گذشتم. همینگوی باز پرید تو رینگ و دستکشش را دستش کردند. کسی در گوشه‌ی سمت من نبود. بالاخره یک پسری آمد و یک جفت دستکش دستم کرد. به وسط رینگ خوانده شدیم تا مقررات را برایمان توضیح دهند.&lt;br /&gt;داور گفت: «و اگه همدیگه رو بگیرین، می‌آم و از هم...»&lt;br /&gt;به داور گفتم: «من هیچ‌وقت کسی‌رو نمی‌گیرم.» چند فقره مقررات دیگر هم توضیح داد.&lt;br /&gt;«به گوشه‌هاتون برگردید. با زنگ رینگ شروع کنید. بهترین رزمنده پیروز می‌شه.» و به من گفت: «احتمالا باید این سیگارو از گوشه‌ی لبات ور داری.»&lt;br /&gt;وقتی زنگ به صدا در آمد با سیگار گوشه‌ی لب رفتم وسط رینگ. پک محکمی زدم و دودش را توی صورت ارنست همینگوی فوت کردم. جمعیت زد زیر خنده.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هم&lt;/strong&gt; &lt;em&gt;(Hem)&lt;/em&gt; با رقص پا آمد جلو، یک ضربه مستقیم و یک ضربه‌ی خمیده ول کرد، هر دو خطا رفت. پاهایم سریع بودند. یک کم در جا رقصیدم و جلو رفتم. تاپ تاپ تاپ تاپ تاپ، پنج ضربه‌ی چپ به سمت دماغ پاپا. یه نگاهی انداختم پایین به دخترای ردیف اول، عجب تیکه‌هایی، و درست در همین لحظه همینگوی یک ضربه‌ی راست کوبید تو دهنم و سیگار را بر لبم له کرد. دهن و گونه‌هام داشتند آتش می‌گرفتند. با دستم خاکستر داغ را پاک کردم. سیگار را تف کردم دور و یه ضربه‌ی خمیده گذاشتم تو شکم ارنی. او با یک آپرکات راست زد توی گوش چپم. بعد با جا خالی دادن از ضربه‌ی راستم، با یک رگبار ضربه من را به طرف طناب‌ها راند. درست هم‌زمان با زنگ با مشت راست قلمبه‌ش گذاشت تو چونه‌م. بلند شدم و رفتم به گوشه‌ی خودم در رینگ.&lt;br /&gt;پسرک پرسید: «آقای همینگوی می‌پرسند میل دارید یک روند دیگه بزنید؟»&lt;br /&gt;«به این آقای همینگوی بگید شانس آورد. دود رفت تو چشمم. فقط یه روند دیگه می‌خوام که ترتیبشو بدم.»&lt;br /&gt;پسرک سطل به دست، در رینگ مستقیم رفت به سوی همینگوی و دیدم همینگوی خندید.&lt;br /&gt;زنگ زده شد و رفتم تو. شروع کردم به زدن، ضربات نه چندان محکم اما پی در پی. ارنی خودشو عقب کشید. ضربه‌هاش خطا می‌رفت. برای اولین بار در چشمانش تردید دیدم.&lt;br /&gt;فکر کردم این دیگه کیه؟ ضربات کوتاه‌تری می‌زدم و سنگین‌تر. هیچ ضربه‌ای به خطا نمی‌رفت. به سر و بدنش می‌کوبیدم. آب نبات مخلوط. مثل &lt;strong&gt;شاگر ری&lt;/strong&gt; بوکس‌بازی می‌کردم و ضرباتم مثل &lt;strong&gt;دمپ‌سی&lt;/strong&gt; بود. همینگوی را به سمت طناب کشیدم. شانس افتادنو نمی‌دادم بهش. هر دفعه آویزون می‌شد که از جلو بیفته با یک ضربه صافش کردم. قتل بود. «قتل در بعد از ظهر.»&lt;br /&gt;یک قدم عقب رفتم و آقای ارنست همینگوی بی‌هوش، دمرو افتاد رو زمین. با دندان‌هایم گره دستکش را باز کردم، آن‌ها را در آوردم و از رینگ پریدم پایین. رفتم به رخت‌کن‌م، منظورم رخت‌کن همینگوی، و دوش گرفتم. یک بطر آبجو خوردم، سیگار برگی روشن کردم و گوشه‌ی تشک ماساژ نشستم. همینگوی را حمل کردند تو و گذاشتنش روی یک میز دیگه. هنوز بی‌هوش بود. لخت نشسته بودم و نگرانی آنها را برای ارنی تماشا می‌کردم. توی اتاق زن هم بود، اما من محل نمی‌گذاشتم. بعد پسری آمد جلو. پرسید:&lt;br /&gt;«کی هستید شما؟ اسم‌تون چیه؟»&lt;br /&gt;«هنری چیناسکی.»&lt;br /&gt;گفت: «تا حالا اسم‌تونو نشنیدم.»&lt;br /&gt;گفتم: «یواش یواش می‌شنوی.»&lt;br /&gt;همه آمدند به طرف من. ارنی تنها ماند. بیچاره ارنی. دور و برمو پر کردند. زن‌ها هم بین‌شان بودند. همه چیزم به جز یک چیز، واقعا لاغر و قحطی زده بودند. یک خانوم واقعا با کلاس منو از فرق سر تا نوک پا برانداز کرد. به خانوم‌های طبقه بالای ثروتمند تحصیل‌کرده و غیره شبیه بود. با بدنی خوشگل، سینه‌ای خوشگل، خوش لباس و متناسب.&lt;br /&gt;کسی پرسید: «کار شما چیه؟»&lt;br /&gt;«کردن و نوشیدن.»&lt;br /&gt;«نه منظورم اینه که حرفه‌تون چیه؟»&lt;br /&gt;«ظرف‌شوری.»&lt;br /&gt;«ظرف‌شوری؟»&lt;br /&gt;«دقیقا.»&lt;br /&gt;«سرگرمی‌ای چیزی دارید؟»&lt;br /&gt;«هوم... نمی‌دونم بشه اسم سرگرمی گذاشت روش ولی می‌نویسم.»&lt;br /&gt;«شما می‌نویسید؟»&lt;br /&gt;«البته.»&lt;br /&gt;«چی می‌نویسید؟»&lt;br /&gt;«نوول. خیلی خوبند.»&lt;br /&gt;«تا حالا کاراتونو منتشر کردید؟»&lt;br /&gt;«نه.»&lt;br /&gt;«چرا؟»&lt;br /&gt;«جایی نفرستادمشون.»&lt;br /&gt;«نوولاتون کجا هستند؟»&lt;br /&gt;به یک چمدان رنگ و رو رفته پر از کاغذ اشاره کردم و گفتم: «آن‌جا.»&lt;br /&gt;«ببینید من منتقد نیویورک تایمز هستم. مخالفتی ندارید اگه بخوام نوولاتونو با خودم ببرم خونه و بخونمشون؟ قول می‌دم برشون گردونم.»&lt;br /&gt;«از نظر من ایرادی نداره آواره، فقط من نمی‌دونم از این‌جا که می‌رم بیرون از کدوم سمت سر در بیارم.»&lt;br /&gt;زن موند بالای خوشگل با عشوه جلو خرامید و گفت: «پیش منه.»&lt;br /&gt;بعد گفت: «بیا هنری، لباساتو تنت کن، تا شهر مسافتی راهه و خیلی حرف داریم برای زدن.»&lt;br /&gt;لباس‌هایم را می‌پوشیدم که ارنی به هوش آمد.&lt;br /&gt;پرسید: «چی شده؟»&lt;br /&gt;یکی گفت: «با یک بوکسور بهتر از خودتون روبرو شدین آقای همینگوی.»&lt;br /&gt;لباسم را پوشیده بودم و رفتم به سمت میزی که او رویش خوابیده بود.&lt;br /&gt;«پسر خوبی هستی پاپا، اما همیشه که آدم برنده نمی‌شه.» دستش را گرفتم توی دستم: «خودتو حالا با گلوله نزنی.»&lt;br /&gt;با زن مُوند بالا رفتم، سوار یک ماشین روباز شدیم که نصف یک کوارتر طولش بود. تخته گاز می‌راند و سر پیچ‌ها جیغ می‌زد و خیلی ماهرانه ویراژ می‌داد. خیلی با کلاس. اگر دست به رختخوابش هم شبیه دست فرمانش باشه، شب معرکه‌ای می‌شه امشب.&lt;br /&gt;به جای دنجی رفتیم که بالای تپه بنا شده بود. پیشخدمتی در را باز کرد.&lt;br /&gt;به او گفت: «جرج، امشبو تعطیلی. اصلا می‌تونی یک هفته مرخص باشی.»&lt;br /&gt;داخل شدیم . مردی آنجا روی صندلی نشسته بود با یک گیلاس مشروب در دست.&lt;br /&gt;گفت: «تومی، از این‌جا برو.»&lt;br /&gt;به گشت و گذار در داخل ساختمان ادامه دادیم.&lt;br /&gt;پرسیدم: «این پسر گندهه کی بود؟» گفت: «توماس وولف. یه آدم ملال‌آور.»&lt;br /&gt;به آشپزخانه که رسیدیم کمی معطل شد تا یک نیمی ویسکی و دو تا گیلاس بردارد. بعد گفت: «بیا.»&lt;br /&gt;پشت سر او رفتم به اتاق خواب.&lt;br /&gt;صبح روز بعد با صدای تلفن بیدار شدیم. یکی بود که می‌خواست با من حرف بزند. گوشی را به من داد، در تخت کنارش نشستم.&lt;br /&gt;«آقای چیناسکی؟»&lt;br /&gt;«هوم؟»&lt;br /&gt;«نوول‌های شما را خوندم. از ذوقم اصلا نتونستم شبو بخوابم. شما نابغه‌ی این دهه هستین.»&lt;br /&gt;«فقط دهه؟»&lt;br /&gt;«شاید هم نابغه‌ی قرن.»&lt;br /&gt;«بهتر شد.»&lt;br /&gt;«همین الان کسانی از انتشارات هارپر و آتلانتیک این‌جا با منند. شاید باور نکنید اما هر دوی آنها علاقمند هستند که پنج تا از نوول‌هاتونو بخرند و به تدریج چاپش کنند.»&lt;br /&gt;گفتم: «باورتون می‌کنم.»&lt;br /&gt;منتقد گوشی را گذاشت. دوباره دراز کشیدم. زن موند بالا و من یک دور دیگر هم رفتیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;چند داستان دیگر از بوکوفسکی (مترجم: طاهرجام برسنگ):&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://www.khalil.blogspot.com/2008_11_12_archive.html#6112412232524876785#6112412232524876785"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;خرچنگ یخ‌زده در فریزر ،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;همراه با فایل صدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://www.khalil.blogspot.com/2008_06_19_archive.html#5522170569409167477#5522170569409167477"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مردی که عاشق آسانسور بود،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;فایل صدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://khalil.blogspot.com/2008_09_08_archive.html#3770181045230672760#3770181045230672760"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;داستان نشر،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;فایل صدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-6746169365273359157?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6746169365273359157'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6746169365273359157'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/12/blog-post_09.html' title='مُوند بالا- چارلز بوکوفسکی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/ST5iL8cU-FI/AAAAAAAAAqI/1VCErN2qdrs/s72-c/raging_bull.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1425690362473497473</id><published>2008-12-05T17:34:00.000+01:00</published><updated>2008-12-05T17:35:28.749+01:00</updated><title type='text'>زبان‌پریشی، روان‌پریشی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://ehsanabedi.com/?id=-1249143823"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;دو کلمه حرف حساب دور یک میز گرد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; - &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;علی نگهبان&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://ehsanabedi.com/?id=-1249143823"&gt;◄◄&lt;/a&gt;…من در غرب نمونه‌های آن چیزی که در ایران به نام شعر یا داستان کوتاه تولید می‌شود، چندان ندیده‌ام. بیشتر شعر معاصر ما در دنیای انگلیسی زبان به نام شعر شناخته نمی‌شود. گمانم اگر آن شعرها ترجمه شوند،‌ خوش‌اقبال‌ترینشان برای پشت کارت‌پستال‌های بچه‌مدرسه‌ای‌ها انتخاب شوند و اما بیشترین آن‌ها را به کارشناسان زبان‌پریشی، روان‌پریشی و دیگر رشته‌های آسیب‌شناسی فردی و اجتماعی بسپارند تا مگر آن کدهای زبانی را رمززدایی کنند، بلکه ناهنجاری‌های فردی و اجتماعی ما را بهتر درک کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1425690362473497473?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1425690362473497473'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1425690362473497473'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/12/blog-post.html' title='زبان‌پریشی، روان‌پریشی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5135751485254155030</id><published>2008-11-26T16:16:00.002+01:00</published><updated>2008-11-26T16:46:46.758+01:00</updated><title type='text'>بیداری (دادستان)- توبیاس وولف، ترجمه: مرضیه ستوده</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SS1p5CwRUzI/AAAAAAAAAp4/HUHlNj1L_sI/s1600-h/Wolff_01_body.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5272987167433511730" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 290px; CURSOR: hand; HEIGHT: 320px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SS1p5CwRUzI/AAAAAAAAAp4/HUHlNj1L_sI/s320/Wolff_01_body.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;بیداری&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tobias_Wolff"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;توبیاس وولف&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/big&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Tobias_Wolff"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه: مرضیه ستوده&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"&lt;em&gt;ادیسه پشت به بندر کرد و از راهی صعب العبور که از میان جنگل می‌گذشت و بر صخره‌ها صعود می‌کرد، رفت به سوی مقرٌی که آتنه به او گفته بود..."&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;ریچارد به خواندن ادامه داد. بی‌قرار و کلافه بود اما سعی کرد با علاقه ادیسه بخواند. سفر به خانه‌ی "خوک چران" وفادارش. این دیگر چه لغتی است. این دیگر چه جور زندگی کردن بوده است! – که البته دیگر او را به جانمی‌آورد. اصلا در این کتاب‌های قدیمی هیچکس هیچکس را به جانمی‌آورد و نمی‌شناسد. و تا همین جا هم زیادی وقت صرف ادیسه کرده بود و با غرغر کتاب را بست. هرازگاهی به آنا که کنارش خوابیده بود نگاه می‌کرد. هی دلش می‌خواست آنا را بیدار کند تا آنا برگردد به طرفش و آغوشش را باز کند – کو شانس و کو اقبال. مأیوس و بی‌حوصله باز رفت سراغ ادیسه. آنا کتاب را باز روی میز پای تخت گذاشته بود، باز روی همین فصل که به نظر ریچارد خسته کننده و غیرممکن می‌آمد. ورق ورق زد رسید به آن بخشی که ادیسه کمان‌اش را می‌کشد و تمام خواستگاران و مدعیان را کشتار می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ravayt.blogspot.com/2008_11_23_archive.html#3729852781117365150#3729852781117365150"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;متن کامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در« &lt;a href="http://www.ravayt.blogspot.com/2008_11_23_archive.html#3729852781117365150#3729852781117365150"&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;باغ داستان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5135751485254155030?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.khalil.blogspot.com/' title='بیداری (دادستان)- توبیاس وولف، ترجمه: مرضیه ستوده'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5135751485254155030'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5135751485254155030'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/11/blog-post_26.html' title='بیداری (دادستان)- توبیاس وولف، ترجمه: مرضیه ستوده'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SS1p5CwRUzI/AAAAAAAAAp4/HUHlNj1L_sI/s72-c/Wolff_01_body.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2986443857427180007</id><published>2008-11-19T13:34:00.003+01:00</published><updated>2008-11-19T13:43:22.587+01:00</updated><title type='text'>یادداشت‌های یک ابالی و یک لاابالی- یارعلی پورمقدم</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://www.aarangallery.com/NewsImg/Entrance-1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5270336292974154018" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 248px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.aarangallery.com/NewsImg/Entrance-1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;عکس: باربد گلشیری&lt;br /&gt;&lt;a href="http://on1.zkm.de/zkm/stories/storyReader$6145"&gt;◄ موزه هنرهای معاصر، کارلسروهه، آلمان &lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ &lt;big&gt;&lt;a href="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/56-57neveshta4.pdf"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;یادداشت‌های یک ابالی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;(شهروند کامرانیه)- &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;یارعلی پورمقدم&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄ &lt;big&gt;&lt;a href="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/19-25neveshta-7.pdf"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;یادداشت‌های یک لاابالی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;(بازگشت به‌خانه)- &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;یارعلی پورمقدم&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;پ.د.اف، برگرفته از &lt;strong&gt;نوشتا&lt;/strong&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2986443857427180007?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://khalil.blogspot.com/' title='یادداشت‌های یک ابالی و یک لاابالی- یارعلی پورمقدم'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2986443857427180007'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2986443857427180007'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/11/blog-post_19.html' title='یادداشت‌های یک ابالی و یک لاابالی- یارعلی پورمقدم'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-6112412232524876785</id><published>2008-11-12T10:33:00.000+01:00</published><updated>2008-11-12T10:35:56.841+01:00</updated><title type='text'>از «یادداشت‌های پیرمرد هرزه»، چارلز بوکوفسکی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SRqT1DDtH6I/AAAAAAAAApQ/BlvYqOQ00wU/s1600-h/hon.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5267685253726412706" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; HEIGHT: 210px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SRqT1DDtH6I/AAAAAAAAApQ/BlvYqOQ00wU/s320/hon.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;خرچنگ یخ‌زده در فریزر&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;چارلز بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;با صدای مترجم: طاهر جام برسنگ&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;object style="BORDER-RIGHT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-BOTTOM: 3px solid" height="46" width="147" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"&gt;&lt;param name="URL" value="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/kharchang.mp3"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="100"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="full"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="0"&gt;&lt;param name="_cx" value="3889"&gt;&lt;param name="_cy" value="1217"&gt;&lt;br /&gt; &lt;embed src="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/kharchang.mp3" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;از مجموعه:«یادداشت‌های پیرمرد هرزه»&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خیاط کوچک کاملا خوشبخت بود. نشسته بود سرگرم دوخت و دوز. فقط وقتی که زن آمد و زنگ خانه‌اش را زد، نگران شد. زن گفت:&lt;br /&gt;- خامه‌ی ترش. خامه‌ی ترش می‌فروشم.&lt;br /&gt;جواب داد:&lt;br /&gt;- برو پی کارت با اون خامه‌ی لعنتی‌ت. بو گند می‌دی.&lt;br /&gt;- پیف. این‌جا بو گند می‌آد! چرا آشغالاتو نمی‌ریزی دور؟&lt;br /&gt;زن این گفت و با شتاب دور شد.&lt;br /&gt;آن وقت بود که خیاط یادش آمد سه تا جسد آن‌جا هست. یکی در آشپزخانه، جلوی اجاق دراز به دراز افتاده بود. یکی دیگر سر و ته، سیخ و ثابت در کمد آویزان بود و سومی عمود شده بود توی وان، عمود عمود هم نه چون سرش مرتب گوشه‌ی دیوار این ور و آن ور می‌شد. پشه‌ها جای آن‌ها را پیدا کرده بودند و اوضاع را کاملا به هم ریخته بودند. به نظر می‌رسید پشه‌ها از بودن نعش‌ها خوشحالند، از بوی جسد مست بودند، وقتی خیاط سعی کرد آن‌ها را بتاراتد، حسابی عصبانی می‌شدند. پشه‌ها حتی به او حمله کردند، پس بیشتر سر به‌ سر آن‌ها نگذاشت.&lt;br /&gt;دوباره نشست پشت چرخ خیاطی که زنگ خانه دوباره به صدا درآمد. با خودش فکر کرد امروز انگار قرار نیست چیزی بدوزم.&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هاری&lt;/strong&gt; بود، دوستش.&lt;br /&gt;- سلام، هاری&lt;br /&gt;- سلام، &lt;strong&gt;جک&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;هاری داخل شد.&lt;br /&gt;- چیه که اینقد بو گند می‌ده؟&lt;br /&gt;- بوی جسداس.&lt;br /&gt;- جسدا؟ شوخی می‌کنی؟&lt;br /&gt;- نه. خودت بگرد پیداشون می‌کنی.&lt;br /&gt;هاری با کمک دماغش نعش‌ها را پیدا کرد. اول نعشی که در آشپزخانه بود، بعد نعش توی کمد و بعد هم نعشی که در وان بود را دید.&lt;br /&gt;- اینا را برای چی کشتی؟ دیوونه شدی؟ حالا می‌خوای چیکار کنی؟ چرا کشتیشون؟ برای چی به پلیس تلفن نمی‌کنی؟ عقلتو از دست دادی؟ خدای بزرگ چه بو گندی! ببین پسر دیگه به من نزدیک نشو! می‌خوای چیکار کنی با این‌ها؟ این‌جا چه خبر هست؟ پیف... چه بو گندی، حالم داره بهم می‌خوره!&lt;br /&gt;جک خونسرد به خیاطی ادامه می‌داد. می‌دوخت و می‌دوخت و می‌دوخت. انگار می‌خواست خود را پشت دوختن پنهان کند.&lt;br /&gt;- جک! من می‌خوام زنگ بزنم به پلیس.&lt;br /&gt;هاری به سمت تلفن رفت اما تهوع گرفت. به حمام رفت و در کاسه‌ی توالت در حالی که سر جسدی که در وان بود، درست بالای سرش قرار داشت؛ بالا آورد.&lt;br /&gt;بیرون آمد و موفق شد به طرف تلفن برود. فهمید که اگر پیچ دهنی تلفن را باز کند می‌تواند کیرش را در گوشی فرو کند. کیرش را در گوشی جلو عقب کرد و خوشش آمد. خیلی. زود از کارش فارغ شد، گوشی را گذاشت، زیپش را بست و روبروی جک نشست.&lt;br /&gt;- جک تو روانی هستی.&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;بکی&lt;/strong&gt; هم می‌گه که من دیوونه‌م. تهدید کرده که منو به‌زور بخوابونه بیمارستان&lt;br /&gt;بکی دختر جک بود.&lt;br /&gt;- چیزی از این جسدا می‌دونه؟&lt;br /&gt;- هنوز نه. رفته نیویورک. مسئول خرید یکی از فروشگاه‌های بزرگه. کار خوبی پیدا کرده. به این دختر افتخار می‌کنم.&lt;br /&gt;- &lt;strong&gt;ماری&lt;/strong&gt; چیزی می‌دونه؟&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ماریا&lt;/strong&gt; زن جک بود.&lt;br /&gt;- ماریا چیزی نمی‌دونه. دیگه نمی‌آد این‌جا. بعد از این که اون کارو تو نون‌وایی پیدا کرده فکر می‌کنه پُخی شده. با یه زن دیگه زندگی می‌کنه. بعضی وقتا فکر می‌کنم هم‌جنس‌گرا شده.&lt;br /&gt;- ببین من نمی‌تونم برات پاسبان بیارم. تو دوست منی. این کارو خودت بکن، اما نمی‌خوای بگی چرا این آدما را کشتی؟&lt;br /&gt;- از اونا بدم می‌اومد&lt;br /&gt;- ولی آدم نباید هر کی رو ازش بدش می‌آد که بکشه.&lt;br /&gt;-ازشون خیلی بدم می‌اومد.&lt;br /&gt;- جک؟&lt;br /&gt;- چیه؟&lt;br /&gt;- ممکنه تلفنو ور داری؟&lt;br /&gt;جک بلند شد و زیپش را پایین کشید. کیرش را در گوشی فرو کرد. آن را جلو و عقب کرد و خوشش آمد. کارش تمام شد، زیپش را بالا کشید، نشست و دوباره شروع کرد به دوختن. بعد تلفن زنگ زد. به سمت تلفن برگشت.&lt;br /&gt;- سلام بکی! خوب شد زنگ زدی! من خوبم. بله، البته، دهنی تلفن را باز کردیم، مال همینه. من و هاری. هاری این‌جاست. هاری چیه؟ واقعا این‌طوری فکر می‌کنی؟ من فکر نمی‌کنم بچه‌ی بدی باشه. کار خاصی نمی‌کنم. نشستم خیاطی می‌کنم. هاری این‌جا نشسته. عصر خیلی تاریکه‌یه، حسابی. وقتی بهش فکر می‌کنی واقعا غم‌انگیزه. از آفتاب خبری نیست. این‌جا فقط آدمای زشتن که تو کوچه از جلو پنجره رد می‌شن. بله، اوضاع من میزونه. حالم خوبه. نه، هنوز نه. اما یک خرچنگ تو فریزر دارم. عاشق خرچنگم. نه، ندیدمش. اون الان فکر می‌کنه برا خودش پُخی شده. باشه، بهش می‌گم. نگران نباش. خداحافظ بکی.&lt;br /&gt;جک گوشی را گذاشت، نشست و باز شروع به دوختن کرد.&lt;br /&gt;هاری گفت:&lt;br /&gt;- می‌دونی این منو یاد جوونیام می‌اندازه. مُرده شورتونو ببرن پشه‌ها! من که هنوز نمرده‌م جوون که بودم، یکی از کارام مرده‌شویی بود. با یه پسره کار می‌کردم. کارمون شستن جسدا بود. بعضی وقتا زنای خوشگلی هم توشون پیدا می‌شد. یه بار رسیدم سر کار و دیدم &lt;strong&gt;میکی&lt;/strong&gt;، اسم اون پسره بود، سوار نعش یکی از زناست. گفتم: "میکی خجالت نمی‌کشی؟ چه کار می‌کنی؟" او فقط نگاهی به من انداخت و به کارش ادامه داد و وقتی آمد پایین گفت: "هاری، تا حالا حداقل یک دوجین از اینا را کردم. حال می‌ده. خودت اینو امتحان کن تا بفهمی چی می‌گم." گفتم: "اوف نه". یک روز که داشتم یکی از اون نعش‌های خیلی خوشگلو می‌شستم، فقط یک خورده انگلکش کردم. ولی بیشتر از این هیچ وقت نتونستم.&lt;br /&gt;جک هم‌چنان خیاطی می‌کرد.&lt;br /&gt;- جک فکر می‌کنی اگه تو بودی، می‌خواستی امتحان کنی؟&lt;br /&gt;- چه می‌دونم. امکان نداره بتونم اینو بدونم.&lt;br /&gt;به خیاطی ادامه داد و بعد گفت:&lt;br /&gt;- ببین هاری، من هفته‌ی بدیو گذروندم. می‌خوام یه چیزی بخورم. بعدشم یه چرت بخوابم. یه کم خرچنگ دارم. اما دلم نمی‌آد. می‌خوام تنهایی بخورم. دوس ندارم با کسی غذا بخورم. خب؟&lt;br /&gt;- خب؟ می‌خوای که من برم. یه کم رو دنده‌ی چپی البته، من می‌رم.&lt;br /&gt;هاری بلند شد.&lt;br /&gt;- عصبانی نشو هاری. ما هنوز با هم دوستیم. بذار دوست بمونیم. ما خیلی وقته با هم دوستیم.&lt;br /&gt;- بله، از سال ٣٣. سالای خوب! اف دی آر! پروژه‌ی کار کل کشور. ولی ما جون به در بردیم. جوانای امروز از این چیزا اصلا خبر ندارن.&lt;br /&gt;- آره، واقعا.&lt;br /&gt;- خیلی خب، خداحافظ جک.&lt;br /&gt;- خداحافظ هاری.&lt;br /&gt;جک تا دم در با هاری رفت، در را باز کرد و رفتن او را تماشا کرد. هنوز هم همان شلوارهای کهنه‌ی کیسه‌ای می‌پوشه. این آدم همیشه مثل ولگردا لباس می‌پوشه.&lt;br /&gt;بعد جک به آشپزخانه رفت، خرچنگ را از فریزر در آورد و دستور تهیه‌ی روی بسته‌بندی را خواند. طرز تهیه غذاها را همیشه گیج‌کننده می‌نویسند. بعد متوجه‌ی جسد جلو اجاق شد. باید خود را از شرش خلاص می‌کرد. مدتی می‌شد که خونش حشکیده شده بود. خون از خیلی وقت پیش کف آشپزخانه دلمه بسته بود. دیر وقت عصر بود که بالاخره آفتاب از پشت یک تکه ابر بیرون آمد؛ دم غروب بود و آسمان کمی صورتی رنگ شد و رنگ صورتی آسمان از لای پنجره‌ی آشپزخانه به داخل خزید. می‌شد دید که نور آرام، چون شاخک‌های عظیم یک حلزون به درون می‌خزد. جسد دمرو افتاده بود و صورتش کمی به طرف اجاق برگشته بود. دست راستش زیر سر خم شده بود طوری که آن دست آزاد به بالا چرخانده شده، کاملا از طرف چپ بدنش بیرون زده بود. شاخک صورتی‌رنگ حلزون دستش را نورانی کرد، آن را صورتی کرد. جک متوجه‌ی دست شد، دست صورتی. خیلی بی‌گناه می‌نمود. فقط یک دست، یک دست صورتی. مثل یک گل بود، جک یک لحظه فکر کرد که تکان خورد. نه تکان نخورده بود. یک دست صورتی بود. فقط یک دست. یک دست بی‌گناه. جک ایستاده بود و به دست نگاه می‌کرد. بعد نشست و در حالی که بسته‌ی خرچنگ را در دست داشت به دست نگاه کرد. بعد شروع کرد به گریه کردن. بسته‌ی خرچنگ را گذاشت کنار و همان پشت میز صورتش را در میان دو دستش گرفت و شروع به گریه کرد. یک دل سیر گریست. مثل یک زن گریه کرد. مثل یک کودک. مثل هر چیز ممکن گریه کرد. بعد به اتاق دیگر رفت و گوشی را برداشت.&lt;br /&gt;- می‌تونم با پلیس صحبت کنم؟ بله، می‌دونم که صداش عجیبه؛ پیچ دهنی‌شو باز کردم. اما می‌خوام با پلیس صحبت کنم.&lt;br /&gt;جک منتظر ماند.&lt;br /&gt;- الو؟ بله، گوش کن، من یک نفرو کشتم! بعنی سه نفرو! جدی می‌گم، البته که جدی می‌گم! بیایید منو دستگیر کنید. یک وسیله هم بیارین برای بردن جسدا. آره، من دیوونه‌م. یعنی عقلمو از دست دادم. نمی‌دونم چطور شد. بله؟&lt;br /&gt;جک آدرسش را داد.&lt;br /&gt;- چی؟ نه مال اینه که پیچ دهنی تلفنو باز کردم. خودم این کارو کردم. برا اینکه بتونم گوشی را بگام.&lt;br /&gt;حرف‌های مرد هنوز ادامه داشت اما جک گوشی را گذاشت. برگشت به آشپزخانه، نشست پشت میز و سرش را دوباره در میان دست‌هایش گرفت. دیگر گریه نکرد. فقط در نور آفتاب که دیگر صورتی نبود نشست. آفتاب رفت و هوا کم کم تاریک شد. بعد به بکی فکر کرد و بعد فکر کرد خودش را بکشد و بعد دیگر به هیچ چیز فکر نکرد. بسته‌ی خرچنگ آفریقای جنوبی هنوز کنار آرنج چپش بود. هیچ وقت فرصت نکرد آن را بخورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;دو داستان دیگر از بوکوفسکی (مترجم: طاهرجام برسنگ):&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://www.khalil.blogspot.com/2008_06_19_archive.html#5522170569409167477#5522170569409167477"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مردی که عاشق آسانسور بود،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;فایل صدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;a href="http://khalil.blogspot.com/2008_09_08_archive.html#3770181045230672760#3770181045230672760"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;داستان نشر،&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;فایل صدا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-6112412232524876785?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6112412232524876785'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6112412232524876785'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/11/blog-post_12.html' title='از «یادداشت‌های پیرمرد هرزه»، چارلز بوکوفسکی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SRqT1DDtH6I/AAAAAAAAApQ/BlvYqOQ00wU/s72-c/hon.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-420425093519178294</id><published>2008-11-02T21:33:00.000+01:00</published><updated>2008-11-02T21:37:08.371+01:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SQ4K0gF5GKI/AAAAAAAAAo8/tWx60MNqO1M/s1600-h/station.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5264156911526811810" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 210px; CURSOR: hand; HEIGHT: 156px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SQ4K0gF5GKI/AAAAAAAAAo8/tWx60MNqO1M/s320/station.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;big&gt;خوابیدن و آنگاه در خواب دیدن&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;برای کامران&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در راه بودم. پیاده به سمت &lt;strong&gt;هودینگه&lt;/strong&gt; می‌رفتم. ابری بود آسمان مثل بیشتر وقتای اینجا اما هیچ نگران باران نبودم. داشتم می‌رفتم سراغ کامران. انگار نه انگار که کامران در هامبورگ است انگار که او همین‌جاست در استکهلم.&lt;br /&gt;نمی‌دانم ناگهان از کجا &lt;strong&gt;کیم&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;استینا&lt;/strong&gt; سر راهم سبز شدند. هر دو لباس جشن به تن داشتند و خیلی خوشحال به نظر می‌آمدن. تا رسیدند با خنده و تقریباً با همدیگه گفتن:"ما داریم می‌ریم مراسم پایان ترم تو نمی‌آی؟" بعد استینا نزدیکتر آمد:"بعد جشن من ‌و تو باهم برمی‌گردیم خونه". باورم نمی‌شد. بعد یه مدت روزهای خالی با خبرهای سیاه این بهترین چیزی بود که می‌شد برام اتفاق بیافته. دستمو انداختم دور شانه‌های استینا و هر سه راه افتادیم طرف آموزشگاه. توی مسیر انگار یادم آمد که من هیچوقت با این دو همکلاس نبودم، اصلاً این دو همدیگرو نمی‌شناسند. کیم را من از جایی دیگر می‌شناختم با استینا هم مدتی در یک کتابفروشی همکار بودم. اما حالا هیچکدام این چیزها، نه دیدنشون اینجا توی راه، نه جشن پایان ترم، هیچ برام عجیب نبود. فقط می‌دانستم به خاطر استیناست که قبول کردم بروم جشن....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ravayt.blogspot.com/2008_11_02_archive.html#4845841734292956922#4845841734292956922"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;متن کامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در« &lt;a href="http://www.ravayt.blogspot.com/2008_11_02_archive.html#4845841734292956922#4845841734292956922"&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;باغ داستان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-420425093519178294?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/420425093519178294'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/420425093519178294'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SQ4K0gF5GKI/AAAAAAAAAo8/tWx60MNqO1M/s72-c/station.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1421501395512399469</id><published>2008-10-25T18:26:00.008+02:00</published><updated>2008-10-26T16:18:02.617+01:00</updated><title type='text'>کابوس شاعر و دورنما -دو شعر تازه- شیمبورسکا.</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SQNLU_C-XrI/AAAAAAAAAog/iVpJfUW7r5s/s1600-h/szymborska_intro25.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5261131613592247986" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 400px; CURSOR: hand; HEIGHT: 66px; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SQNLU_C-XrI/AAAAAAAAAog/iVpJfUW7r5s/s400/szymborska_intro25.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دوشعر تازه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ویسواوا شیمبورسکا&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه: خلیل پاک‌نیا&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;کابوس شاعر&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌توانی تصورکنی چه خوابی دیدم؟&lt;br /&gt;در ظاهر همه چیز دقیقا مثل ما&lt;br /&gt; آب، آتش، باد، خاک زیر پا&lt;br /&gt;افقی، عمودی، دایره، مثلث&lt;br /&gt;راست و چپ.&lt;br /&gt;تقریبا همین آب و هوا، چشم‌انداز نسبتا زیبا&lt;br /&gt;و موجوداتی از نعمت زبان برخوردار&lt;br /&gt;زبان‌شان اما چیز دیگری جز زمینی‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جمله‌ها حالت شرطی ندارند&lt;br /&gt;اسم‌ها چسبیده به اشیاء&lt;br /&gt;نمی‌شود چیزی اضافه کرد، کم کرد، تغییر داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان همیشه همان که ساعت‌ها&lt;br /&gt;گذشته و آینده محدود&lt;br /&gt;یک ثانیه فقط می‌گذرد از خاطره‌ها&lt;br /&gt;دیدن آینده، پیش روست&lt;br /&gt;که تازه شروع شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلام- به اندازه‌ی نیاز. حتی یکی اضافه نیست&lt;br /&gt;یعنی شعر نیست.&lt;br /&gt;نه مذهبی، نه فلسفه‌ای.&lt;br /&gt;از این چیزی‌ها اصلا خبری نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه چیزی که بتوان به آن فکرکرد&lt;br /&gt;یا دید وقتی چشم می‌‌بندیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جستجو کنید، چیزی می‌جویید در جوار شما&lt;br /&gt;پرسش کنید، چیزی می‌پرسید که هست پاسخش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعجب می‌کردند،&lt;br /&gt;اگر می‌توانستند تعجب کنند،&lt;br /&gt;جایی دلیل تعجب هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ریشه‌ی لغتِ «نگرانی» نداشتند، خلاف اخلاق بود.&lt;br /&gt;جرئت نمی‌کرد در لغت‌نامه‌ باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی در اعماق تاریکی‌ها&lt;br /&gt;جهان روشن بود.&lt;br /&gt;هرکس به اندازه نیازش، به قیمت مناسب&lt;br /&gt;به صندوق که می‌رسیدی هیچ‌کس پول خُرد نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از احساس‌ها- رضایت. بی‌هیچ اما&lt;br /&gt;زندگی یک ذره. و انفجار کهکشان‌ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبول کن برای شاعر&lt;br /&gt;هیچ چیز از این بدتر نیست&lt;br /&gt;و هیچ چیز از این بهتر&lt;br /&gt;که ناگهان از خواب برخیزی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;دورنما&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کنار هم رد شدند مثل غریبه‌ها&lt;br /&gt;بدون حرفی‌، اشاره‌ای&lt;br /&gt;زن به طرف فروشگاه&lt;br /&gt;مرد به طرف ماشین&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید در هراس&lt;br /&gt;یا حواس پرتی&lt;br /&gt;یا یادشان رفته&lt;br /&gt;هر دو زمانی کوتاه&lt;br /&gt;برای همیشه عاشق بودند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هیج تضمینی نیست&lt;br /&gt;همان دو نفر باشند&lt;br /&gt;از دور شاید&lt;br /&gt;از نزدیک اصلا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از پنجره بالکن آن‌ها را دیدم&lt;br /&gt;از بالا که نگاه کنید&lt;br /&gt;به راحتی اشتباه می‌بینید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن پشت درهای شیشه‌ای ناپدید شد&lt;br /&gt;مرد پشت فرمان نشست&lt;br /&gt;و با سرعت دور شد.&lt;br /&gt;هیچ اتفاقی هم نیفتاد&lt;br /&gt;حتی اگر افتاده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من که فقط یک لحظه&lt;br /&gt;مطمئن بودم چی دیدم&lt;br /&gt;می‌خواهم در شعری گذرا&lt;br /&gt;به شما، خواننده‌هایم، بگویم&lt;br /&gt;دیدنش غم‌انگیز بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SNkA60jRvjI/AAAAAAAAAgA/6uTZQpyOepg/s1600-h/colon.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5249227851216043570" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SNkA60jRvjI/AAAAAAAAAgA/6uTZQpyOepg/s200/colon.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;از: مجموعه شعر &lt;span style="color:#993399;"&gt;کلون(دو نقطه&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;تازه‌ترین کتاب &lt;strong&gt;ویسواوا شیمبورسکا&lt;/strong&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1421501395512399469?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1421501395512399469'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1421501395512399469'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/10/blog-post_25.html' title='کابوس شاعر و دورنما -دو شعر تازه- شیمبورسکا.'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SQNLU_C-XrI/AAAAAAAAAog/iVpJfUW7r5s/s72-c/szymborska_intro25.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7136513969657191543</id><published>2008-10-14T16:57:00.003+02:00</published><updated>2008-10-27T07:44:03.872+01:00</updated><title type='text'>خواب شاعران، خواب نقاشان - آنتونیو تابوکی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SPS1z9ft66I/AAAAAAAAAoY/QXW9IWe8SjE/s1600-h/tabucchi.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5257026569333762978" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SPS1z9ft66I/AAAAAAAAAoY/QXW9IWe8SjE/s320/tabucchi.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;گزیده‌ای از&lt;/span&gt; خوابِ خواب‌ها&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;آنتونیو تابوکی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;برگردان: کوشیار پارسی &lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اغلب این دغدغه با من بوده است که بدانم رویای هنرمندان محبوبم چه می‌توانست باشد. افسوس، این هنرمندان که در کتابم از آن‌ها یاد کرده‌ام، رویای شبانه‌شان را برای ما به ارث نگذاشته‌اند. کنجکاوی و آرزو چنان قوی بوده است که راهی بیابم و این جای تهی را به شکلی در ادبیات پر کنم. در عین حال آگاهم که این داستان‌های جانشین، حاصل آرزو و وسوسه‌های من است از رویاهای ناشناخته و کوششی برای تصویر آن. بگذار همان‌گونه که هستند خوانده شوند. باشد تا جانِ شخصیت‌های ما که اکنون در آن سو خواب می‌بیند، این میراث تهی‌دست را پذیرا باشد.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آ. ت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;◄&lt;a href="http://lreview.blogspot.com/2008_10_01_archive.html#2633822809228749480#2633822809228749480"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;خواب شاعران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;آرتور رمبو&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;big&gt;گارسیا لورکا &lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;پوبلیوس اویدیوس&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;big&gt;فرانسوا ویون &lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;◄&lt;a href="http://poetryreview.blogspot.com/2008_10_12_archive.html#7474013953145363657#7474013953145363657"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;خواب نقاشان و دیگران &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;´&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;فرانسیسکو گویا&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;big&gt;هنری د تولوز&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;big&gt;کلود دبوسی&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;big&gt;دکتر فروید&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7136513969657191543?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7136513969657191543'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7136513969657191543'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/10/blog-post_14.html' title='خواب شاعران، خواب نقاشان - آنتونیو تابوکی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SPS1z9ft66I/AAAAAAAAAoY/QXW9IWe8SjE/s72-c/tabucchi.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-4288294039346007061</id><published>2008-10-06T16:52:00.005+02:00</published><updated>2008-10-07T15:26:37.996+02:00</updated><title type='text'>شهر- تد هیوز از مجموعه شعر« فریادها و نجوا»</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SOoiDb_rIKI/AAAAAAAAAgY/fl_wQW1I1Cs/s1600-h/poet_hughes_270.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5254049357730881698" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SOoiDb_rIKI/AAAAAAAAAgY/fl_wQW1I1Cs/s400/poet_hughes_270.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;شهر&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;تد هیوز&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه: خلیل پاک نیا&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شعرهای تو&lt;br /&gt;مرکز شهری تاریک‌&lt;br /&gt;رمان‌ها، داستان‌ها، یادداشت‌های تو&lt;br /&gt;حومه‌های این شهر بزرگ&lt;br /&gt;تمام شب هتل‌ها مثل ساختمان‌های اداری روشن‌اند&lt;br /&gt;با کشیش‌ها، زوار، عالمان علوم.&lt;br /&gt;در این شب‌ها، سرگردان در شهر می‌رانم&lt;br /&gt;آرام، بی‌هدف&lt;br /&gt;تنها در تاریکی‌ام می‌چرخم&lt;br /&gt;غرق این فکر که چه کردی&lt;br /&gt;تقریبا همیشه نزدیک چهارراه‌ها&lt;br /&gt;یک لحظه تو را می‌بینم --&lt;br /&gt;به بالا خیره‌ای، گم‌گشته، شصت‌ساله‌ای.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جعمیت پشت سرت جمع می‌شوند.&lt;br /&gt;ساکن مثل صخره ایستاده‌ای&lt;br /&gt;چهره‌ات زیر نور زرد یا نارنجی،&lt;br /&gt;بیابان سرخ پوست‌ها، وحشی، حیران.&lt;br /&gt;می‌خواهی چیزی بپرسی اما نمی‌توانی&lt;br /&gt;به هر چهره‌ای خیره می‌شوی&lt;br /&gt;تلاش می‌کنی کسی را به یاد بیاوری&lt;br /&gt;تو را نادیده می‌گیرند.&lt;br /&gt;بعد چراغ قرمز می‌شود&lt;br /&gt;و موج‌ها تو را پشت سر می‌گذارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنگاه مرا در ماشین می‌بینی، خیره به تو&lt;br /&gt;می‌دانم داری فکر می‌کنی: او را می‌شناسم؟&lt;br /&gt;تلاش می‌کنی، ابرو درهم می‌کشی&lt;br /&gt;تا به یاد بیاوری--&lt;br /&gt;یا ناگهان به یاد نیاوری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;from&lt;em&gt;:Howls &amp;amp; Whispers(1998),Ted Hughes&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;۲۷&lt;/em&gt; &lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;اکتبر&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000000;"&gt;۱۹۹۸&lt;/span&gt;،&lt;/em&gt; روزی که می‌توانست شصت‌ سالگی &lt;strong&gt;سیلویا پلات&lt;/strong&gt; باشد. مجموعه شعر«نامه‌های تولد» تد هیوز منتشر شد که بسیار مشهور است. «نجوا‌ها و فریادها» شامل ۱۱ شعر است . شعرهایی که به راحتی می‌توانست در همان کتاب «نامه‌ها» منتشر شود ولی به دلایل نامعلومی تد هیوز آن را جداگانه و خیلی محدود( در ۱۱۰ نسخه) منتشر کرد. شاید به سنت شراب سازان می‌خواست از تولید هر سال، یکی دوتا نمونه اعلاء برای دوستان نزدیک کنار بگذارد.&lt;br /&gt;شعر «شهر» از این مجموعه ترجمه شده است. تد هیوز در&lt;em&gt; &lt;span style="color:#000000;"&gt;۲۸ اکتبر&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt; &lt;em&gt;۱۹۹۸&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; درگذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-4288294039346007061?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4288294039346007061'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4288294039346007061'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='شهر- تد هیوز از مجموعه شعر« فریادها و نجوا»'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SOoiDb_rIKI/AAAAAAAAAgY/fl_wQW1I1Cs/s72-c/poet_hughes_270.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-9072485360814216218</id><published>2008-09-30T10:12:00.004+02:00</published><updated>2008-09-30T11:01:48.702+02:00</updated><title type='text'>آژیر زمینی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;یک دو سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;خلیل پاک‌نیا&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلاچ دنده گاز&lt;br /&gt;زوزه‌ی چرخ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو خط تیره بر آسفالت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چراغ چرخان نور می‌پاشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک سیگار نیم‌سوخته&lt;br /&gt;یک عینک شکسته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و چند قطره&lt;br /&gt;روی پیشانی بلندش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جعبه سیاه را پیدا نمی‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-9072485360814216218?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9072485360814216218'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/9072485360814216218'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/09/blog-post_30.html' title='آژیر زمینی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7884701521537844982</id><published>2008-09-23T15:52:00.002+02:00</published><updated>2008-09-23T16:47:35.688+02:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SNj7TSA35RI/AAAAAAAAAfo/MCg-1TtsF0w/s1600-h/szymborska20.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5249221674371900690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SNj7TSA35RI/AAAAAAAAAfo/MCg-1TtsF0w/s320/szymborska20.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;روز بعد- بدون ما&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;شیمبورسکا&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;ترجمه: خلیل پاک‌نیا&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از ظهر&lt;br /&gt;سرد و مه‌آلود پیش‌بینی می‌شود.&lt;br /&gt;از غرب&lt;br /&gt;یک جبهه باران از راه می‌رسد&lt;br /&gt;جاده‌ها لغزان&lt;br /&gt;چشم‌انداز مبهم می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد، در طول روز&lt;br /&gt;در اثر یک جبهه گرم از شمال&lt;br /&gt;شاید این‌جا و آن‌جا&lt;br /&gt;هوا صاف‌تر شود.&lt;br /&gt;اما بادهای تند و نامنظم&lt;br /&gt;خبر از توفان می‌دهد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب، ابرها&lt;br /&gt;تقریبا در سراسر کشور پراکنده می‌شوند.&lt;br /&gt;فقط در جنوب شرقی&lt;br /&gt;احتمال بارندگی است.&lt;br /&gt;کاهش شدید دما&lt;br /&gt;اما فشار هوا افزایش می‌یابد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روز بعد&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد آفتابی شود&lt;br /&gt;اما آن‌ها که هنوز زنده‌اند&lt;br /&gt;بهتر است چتر همراه داشته باشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SNkA60jRvjI/AAAAAAAAAgA/6uTZQpyOepg/s1600-h/colon.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5249227851216043570" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SNkA60jRvjI/AAAAAAAAAgA/6uTZQpyOepg/s200/colon.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;از: مجموعه شعر &lt;span style="color:#993399;"&gt;کلون(دو نقطه&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#663366;"&gt;)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;تازه‌ترین کتاب &lt;strong&gt;ویسواوا شیمبورسکا&lt;/strong&gt;&lt;/center&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7884701521537844982?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7884701521537844982'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7884701521537844982'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/09/blog-post_23.html' title=''/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SNj7TSA35RI/AAAAAAAAAfo/MCg-1TtsF0w/s72-c/szymborska20.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1312111717015758326</id><published>2008-09-16T10:11:00.002+02:00</published><updated>2008-09-16T10:55:21.937+02:00</updated><title type='text'>حکایت دانشمند و شیاد- نجف دریابندری</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SM9nbHYdVSI/AAAAAAAAAfY/RIezip-r038/s1600-h/seventh_seal2_rgb.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5246525806445679906" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SM9nbHYdVSI/AAAAAAAAAfY/RIezip-r038/s320/seventh_seal2_rgb.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;a href="http://www.dibache.com/text.asp?cat=43&amp;amp;id=2231"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;حکایت دانشمند و شیاد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نجف دریابندری&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;◄اگر حقیقت مطلب را بخواهیم مار همان است که آن شیاد کشیده بود، نوشته دانشمند نوعی رمز نگاری است که در زندگی عملی ممکن است مفید واقع شود، یا اسباب نان خوردن یا فضل فروشی یا کلاه گذاری نویسنده را فراهم کند، ولی شباهتی به مار ندارد. از طرف دیگر، شیاد فقط وقتی می‌تواند مردم را « بفریبد» که آنچه می‌کشد واقعا به مار شباهت داشته باشد. من اگر موفق شده باشم مانند آن شیاد شکل مار را بکشم از این بیشتر چه می‌توانم بخواهم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄می‌گویند یک بار یک روان پزشک انگلیسی در لندن به یکی از بیمارانش که دچار افسردگی شدید بوده است توصیه می‌کند که هر شب چیزی از رباعیات خیام بخواند، و بیمار که اتفاقا ایرانی بوده بهتر آن می‌بیند که به جای ترجمه فیتزجرالد اصل فارسی رباعیات را زمزمه کند، ولی می‌بیند که افسردگی اش روز به روز شدید تر می‌شود. این بار در همان شهر پیش یک روان پزشک ایرانی می‌رود، و او می‌گوید که منظور روان پزشک انگلیسی اشعار آرام بخش فیتزجرالد بوده است، نه رباعیات حیرت انگیز خیام.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1312111717015758326?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1312111717015758326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1312111717015758326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/09/blog-post_16.html' title='حکایت دانشمند و شیاد- نجف دریابندری'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SM9nbHYdVSI/AAAAAAAAAfY/RIezip-r038/s72-c/seventh_seal2_rgb.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5840745138803763592</id><published>2008-09-05T14:21:00.001+02:00</published><updated>2008-09-06T11:50:50.819+02:00</updated><title type='text'>حالا اما جدی: به زحمت‌اش می ارزید؟ - مارکو آنتونیو کامپوس</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SL-MgVxc83I/AAAAAAAAAes/I5XkT-IM18g/s1600-h/marko.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5242062978510812018" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SL-MgVxc83I/AAAAAAAAAes/I5XkT-IM18g/s320/marko.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;به سر شعرهای من چه خواهد آمد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;مارکو آنتونیو کامپوس&lt;/span&gt; (مکزیکو، -۱۹۴۹)&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;برگردان: مسعود زاهدی&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;نام ِ &lt;strong&gt;مارکو آنتونیو کامپوس&lt;/strong&gt; را می‌توان به خانواده‌ی شاعرانی چون رمبو، بودلر و بلیک افزود. در درامد مجموعه‌‌ی اشعار که به سال ۱۹۹۷منتشر شد، نوشته است:"مرد جوانی که من می‌خواستم باشم، می‌کوشیدم شعری بنویسم که از دل و خون‌ام باشد، آزاد از هر نوع لباس و آذین، که با فروتنی می‌خواهد خواننده در هر شعر یا سطری جذب شود. شعر ایده‌آل من شعری است که اندکی همسانِ سنگِ گورهای عمودی‌ای باشد که زیر آفتابِ یونان می‌درخشند و بر آن همه‌ی زندگی انسانی در تصویری خلاصه شده است... به ویژه این اواخر می‌خواهم نور و تاریکی در خانه‌‌ی جهان را با نور و تاریکیِ خانه‌ی جان هم‌وزن کنم. هرچند، چه بخواهم چه نخواهم، تاریکی اندکی بیش بر پیش‌زمینه سایه بیندازد."&lt;br /&gt;مارکو آنتونیو کامپوس شاعر، نویسنده‌ی داستان کوتاه و رمان و مقاله و مترجم است.&lt;em&gt; مرده‌ها و نقاب‌ها، نقشی بر گور، تک‌گویی‌ها، خاکستر بر پیشانی، وداع ِ بیگانه، آدینه در اورشلیم، &lt;/em&gt;تعدادی از مجموعه شعرهای او هستند. او در سال ٢٠٠۴ در شیلی مدال افتخار صد سالگی پابلو نرودا دریافت کرد. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;شاعران ِ مدرن&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن "خلاقیتِ جهانی: مدرنیت"&lt;br /&gt;از "درگیری با برگِ سپید کاغذ"&lt;br /&gt;از چرخشِ موزون و&lt;br /&gt;بی زاویه‌ی واژه&lt;br /&gt;از فراروندگان و پرنده‌گانِ صریح&lt;br /&gt;از فریب‌کاران سوررئالیست با&lt;br /&gt;رویایِ کشتی شکستگی به جای زمینِ سفت&lt;br /&gt;چه اندازه شعر، جهانی در برابرت گشاده است،&lt;br /&gt;چه اندازه شعر در قلب‌ات مانده است،&lt;br /&gt;بگو با من، چه اندازه شعر در قلب‌ات مانده است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;*&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;کفالونی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماه اوت بود. به سال ۱۹۸۸.&lt;br /&gt;از دور، ایستاده بر عرشه&lt;br /&gt;خطِ سبز را دیدم&lt;br /&gt;مارپیچِ سبزِ جزیره‌ی ایتاکا.&lt;br /&gt;بوق ِ کشتی شنیدم&lt;br /&gt;آماده‌ی حرکت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به زیرِ آفتابِ فلج کننده‌ی ساعت چهار عصر&lt;br /&gt;هر روز از تپه بالا رفتم به دیدنِ ایتاکا&lt;br /&gt;و شعرهای شاعران کهن شنیدم&lt;br /&gt;از میانِ زمزمه‌ی نقره‌ایِ درختان زیتون. و ایتاکا را به خیال آوردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در دهکده‌های جزیره، زنان پیر دیدم&lt;br /&gt;در بافتن با پشتکار در نورِ دیرگاهِ عصر&lt;br /&gt;و مردانِ پیر به گفتار هم‌چون ضربه‌ی امواج&lt;br /&gt;صدای مردان پیر را شنیدم (آشنا بود اما نمی‌فهمیدم)&lt;br /&gt;جلوی درها و دریچه‌ها&lt;br /&gt;در خانه‌های کوچک سپید،&lt;br /&gt;زیر ته مانده‌یِ نورِ خورشید می‌درخشیدند. و ایتاکا را به خیال آوردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب با دو دختر اهلِ بارسلون&lt;br /&gt;گوشت بره و سالاد خوردم&lt;br /&gt;طعمِ بدِ شراب رِتسینا چشیدم، و گفتم بله،&lt;br /&gt;بله بی‌تردید روز بعد سوار کشتی خواهم شد سوی ایتاکا:&lt;br /&gt;قایق به انتظارم بود تا مرا به آن جزیره ببرد&lt;br /&gt;در انتهای سفر.&lt;br /&gt;جزیره‌ای که در آن لنگر خواهم انداخت.&lt;br /&gt;جزیره‌ای که همیشه خواسته‌ام در آن لنگر اندازم.&lt;br /&gt;اما صبحِ بعد، از خیرِ سفر گذشتم&lt;br /&gt;تا صبحِ بعد و صبحِ دیگر و روزِ بعد.&lt;br /&gt;هر روز از تپه بالا رفتم&lt;br /&gt;با اتوبوس به روستاها در شکافِ کوه رفتم&lt;br /&gt;صبح‌ها وداع کردم و بازگشتم&lt;br /&gt;و عصرها خیره شدم از فرازِ تپه&lt;br /&gt;به سبزِ زمردین، نورِ ساحلِ مارپیچِ ایتاکا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;شبِ سالِ نو&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سی و یکم دسامبر. نیم‌شب می‌رسد.&lt;br /&gt;و محورِ سال می‌چرخد.&lt;br /&gt;چه کرده‌ای؟ چه نکرده‌ای؟&lt;br /&gt;چرا نکرده‌ای؟&lt;br /&gt;با نظم اما بی نظم نوشته‌ای.&lt;br /&gt;به کارَت چیزی افزوده‌ای اما کارِ بزرگ هنوز مانده است.&lt;br /&gt;بی هیچ فضل‌فروشی یا شرمِ جعلی به شگفت می‌آیی،&lt;br /&gt;زیرا تردید نداشتی که موفق خواهی شد،&lt;br /&gt;هرچند با سرِ سودایی راضی هستی:&lt;br /&gt;آن‌چه در توان‌ام بود کردم.&lt;br /&gt;غلط، غلط اندر غلط، یکی از بی‌شماران،&lt;br /&gt;شاید این بود (می‌دانستی، می‌فهمی)&lt;br /&gt;که به هزارتو رفتی و نه به خانه.&lt;br /&gt;در یک چیز تردید نیست و روشن است برای تو:&lt;br /&gt;با خون نوشتی، هم بدان‌سان که نیچه می‌خواست،&lt;br /&gt;و برای تو گوشت همان سطرِ آرتو شد:&lt;br /&gt;"ادبیات را بیش از حد به درون راه نده."&lt;br /&gt;فریبی در کار نبود: همیشه زیسته‌ای به سانِ محکوم به مرگ،&lt;br /&gt;گرچه شاد می‌شدی از زیبایی پرنده‌گان و خورشید&lt;br /&gt;در روزهای جوان&lt;br /&gt;وقتی میخک بر رُز سایه اندازد.&lt;br /&gt;هرگز برنامه‌ی درازمدت نداشتی&lt;br /&gt;چرا که به زیستن باور داشتی&lt;br /&gt;شاد و کوتاه چونان گریزِ کورِ زنبور.&lt;br /&gt;با این همه کوتاه نبود، نه آن‌قدر کوتاه که تو باورش داشتی.&lt;br /&gt;ببین: دوباره سالی می‌گذرد،&lt;br /&gt;۱۹۹۵ برای همیشه به پایان می‌رسد،&lt;br /&gt;و ظاهرِ محور در کوزه از آنِ زنبور است.&lt;br /&gt;قرنِ تو به پایان رسیده است.&lt;br /&gt;خیلی‌ها دارند تو را از یاد می‌برند&lt;br /&gt;و چه‌قدر آدم که تو از یاد نبرده‌ای.&lt;br /&gt;روادارتر شدی در برابر همه&lt;br /&gt;اما هر چه دورتر، دوست داشتنی‌تر.&lt;br /&gt;هنوز به‌تر می‌فهمی جهانی را&lt;br /&gt;که زیستن در آن نمی‌دانستی،&lt;br /&gt;و اندوه‌گینی از آن،&lt;br /&gt;چونان انسانی اندوه‌گین،&lt;br /&gt;چرا که می‌خواستی تجربه‌اش کنی و نه درک.&lt;br /&gt;هوایِ دگرگونی داشتی، ادعا می‌کنی،&lt;br /&gt;و اگر، اگر راهی تازه می‌جُستی،&lt;br /&gt;روزنه‌ای به مطلق، پا به آن می‌گذاشتی. اما کدام؟ و کجا؟&lt;br /&gt;زمان، بی گمان از مِهر، دیگرگونه‌ات کرده است&lt;br /&gt;و بیش‌تر به ویرانیِ تن‌ات شباهت داری&lt;br /&gt;تا تنِ پرتوانی که با آن رشد کردی&lt;br /&gt;و زمانی به درخت تشبیه‌اش کردی.&lt;br /&gt;گوینده‌ی رادیو می‌گوید&lt;br /&gt;"دمی دیگر ساعت نیم‌شب می‌نوازد".&lt;br /&gt;ساعت‌ها خمره‌ی انگور را تُرش می‌کنند.&lt;br /&gt;چیزِ دیگری نمانده است: خودت را در آغوش می‌گیری.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مردم ِ پیر&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردمِ پیر غیر قابلِ تحمل‌اند.&lt;br /&gt;اغلب می‌گویند پیر شدن خود امتیازی است&lt;br /&gt;و تنها با تفاهم و عشق&lt;br /&gt;به پیری‌شان می‌نگرند.&lt;br /&gt;با گذشتِ سال‌ها کاستی‌هاشان را حمل می‌کنند&lt;br /&gt;چونان شاخه‌هایی که گِلِه از بی‌برگی را.&lt;br /&gt;وظیفه می‌دانند، تحمل‌کردن‌شان را،&lt;br /&gt;چرا که، فکر می‌کنند، نمادِ دانش و تجربه‌اند&lt;br /&gt;چون سروی پر برگ و سبز،&lt;br /&gt;که به راستی چیزی اندک به چشم اندازِ زندگی‌شان افزوده است.&lt;br /&gt;از قله‌ی فریبنده‌ی سال‌های عمر به پایین می‌نگرند&lt;br /&gt;و حافظه‌ی زمان و خاک را به یاد می‌آورند.&lt;br /&gt;چه تحمل ناپذیر، آزارنده، رنج آور،&lt;br /&gt;می‌خواهند راه بنمایند به جوانان،&lt;br /&gt;گرچه آنان توان و زمانِ گمگشتگی دارند،&lt;br /&gt;کارِ بی‌هوده‌شان همین گمگشتگیِ دل‌خواه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردمِ پیر آن‌قدرغیر قابل تحمل‌اند&lt;br /&gt;که ما هنوز و همیشه، از یاد می‌بریم&lt;br /&gt;که دشمن نزدیک می‌شود، سبقت می‌گیرد&lt;br /&gt;و خود اندک اندک غیر قابل تحمل می‌شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;چه کسی شعر مرا خواهد خواند؟&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;?Quem sabe quem os lerá&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;?Quem sabe a que maõs iráo&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;Alberto Caeiro&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;‘&lt;em&gt;&lt;span style="font-size:85%;"&gt;O guardador de rebanhos’&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سرِ شعرهای من چه خواهد آمد؟ چه کسی خواهدشان خواند؟&lt;br /&gt;من خواهم رفت، این‌گونه است، خواهم رفت، و بعد؟&lt;br /&gt;سرِ تسلیم فرود آورده‌ام که رفتنی‌ام، همان‌سان که به دردِ مفصل گردن می‌نهم،&lt;br /&gt;به قولنج‌ها که تن در هم می‌پیچانند و به گردشِ ناقصِ خون.&lt;br /&gt;در رمان‌ها، داستان‌ها،&lt;br /&gt;یاداداشت‌ها و جستارها – و شعرهایم چه می‌دهم؟&lt;br /&gt;در آینده اگر کسی بخواند&lt;br /&gt;پی خواهد برد که با آتشِ خورشیدِ نیمروز بر فراز آفتاب‌گردان‌ها نوشته‌ام،&lt;br /&gt;با گوناگونیِ بسیار شقایق و بنفشه در گرگ و میشِ غروب،&lt;br /&gt;با فریادِ دردِ ببرِ تیرخورده&lt;br /&gt;به دمی که تله گیرش انداخته است،&lt;br /&gt;با قطره‌های خون از سینه‌ی پرستوها&lt;br /&gt;که پروازشان به انجام نرسید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#336666;"&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;حالا اما جدی: به زحمت‌اش می‌ارزید؟&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دیگر نمی‌توانستیم مثل آن زمان‌ها بنویسیم، در آن سال‌های سیاه، وقتی باور داشتیم می‌توانیم روح را از آنِ خود کنیم، وقتی باور داشتیم کارِ بزرگ، شدنی است. شعرِ یک نفس با موسیقی و معنای بخشیده از سوی خدایان (چگونه باور نداشته باشیم به آن)، شعر و فرشته، مرد و شکل، از آن ما خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما وقتی از نزدیک نگاه کردیم به آن‌چه در طول سال‌ها نوشته بودیم، پی بردیم که پرنده بال‌هایی بس کوتاه، بس بسیار کوتاه داشت و نمی‌توانست بال بزند و ما، بی گمان، به روشنی، نمی‌توانستیم بگوییم آن‌چه را که می‌خواستیم، که در شعر، جز چند تایی شاعر در هر سده، ما، باقی‌مانده‌گان، جلودارِ ارابه‌ی اندیشه‌ی بزرگانیم و با این همه، با این همه، ادعا می‌کنم که شعر دست کم بسیار چیزها به من بخشیده است: چشم اندازی باز برای پرندگان مهاجر، هنرِ خیال‌پردازی نقاشی و تصویر در رویا، ارزش نهادنِ ژرف‌تر به سبکی و کِش‌آیندی تنِ زنانه، ستودنِ صفِ دکل‌ها در نورِ شامگاه، دیدن درختان انجیر و زیتون در حیات به شبِ آبی رنگ، تا کبودیِ مسیح، چرا که قلمرو خداوندی نزدیک نبود، در درون‌مان بود.&lt;br /&gt;اما حالا جدی، خیلی جدی، پرسش این است که هر شاعری باید بپرسد: این همه قربانی آیا می‌ارزید؟ این همه زحمت آیا می‌ارزید که کار را وانهیم و زندگی را به پایِ بی‌هوده‌گیِ شعر بریزیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;strong&gt;*&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;شبه جزیره‌ی کفالونی یا سفالونی( Cephallonia / Κεφαλληνία). در شمال غربی یونان و در دریای یونی. جزیره‌ی ایتاکا تقریبن از شمال شرقی به آن چسبیده است. در جنوب آن، جزیره‌ای نامسکون به نام "جزیره‌ی خرگوش‌ها" قرار دارد که تنها خرگوش‌ها در آن می‌زیند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5840745138803763592?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5840745138803763592'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5840745138803763592'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/09/blog-post_05.html' title='حالا اما جدی: به زحمت‌اش می ارزید؟ - مارکو آنتونیو کامپوس'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SL-MgVxc83I/AAAAAAAAAes/I5XkT-IM18g/s72-c/marko.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-6230620608155375379</id><published>2008-09-02T17:17:00.001+02:00</published><updated>2008-09-02T18:47:45.373+02:00</updated><title type='text'>گفتگو با مهشید امیرشاهی- استکهلم اوت ۲۰۰۸</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SL1U-XHavRI/AAAAAAAAAeU/dcwit3Clu_g/s1600-h/mashid.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5241438971662875922" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SL1U-XHavRI/AAAAAAAAAeU/dcwit3Clu_g/s200/mashid.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.sr.se/webbradio/include/player.asp?type=db&amp;amp;Id=1328606&amp;amp;MiniPlayer=&amp;amp;BroadcastDate=&amp;amp;IsBlock=0"&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;گفتگو با مهشید امیرشاهی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; ( استکهلم، اوت ۲۰۰۸) - &lt;span style="color:#666666;"&gt;فایل صدا&lt;/span&gt;-&lt;br /&gt;به مناسبت بازچاپ کتاب اول از رمان چهار جلدی "&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;مادران و دختران&lt;/span&gt;"&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;◄&lt;a href="http://www.sr.se/webbradio/include/player.asp?type=db&amp;amp;Id=1328662&amp;amp;MiniPlayer=&amp;amp;BroadcastDate=&amp;amp;IsBlock=0"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;تکه‌ای از همین رمان&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; با صدای نویسنده.&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;تهیه و اجرا: طاهر جام برسنگ&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-6230620608155375379?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6230620608155375379'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6230620608155375379'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='گفتگو با مهشید امیرشاهی- استکهلم اوت ۲۰۰۸'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SL1U-XHavRI/AAAAAAAAAeU/dcwit3Clu_g/s72-c/mashid.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-4063493224066387510</id><published>2008-08-27T20:51:00.002+02:00</published><updated>2008-08-27T21:20:11.345+02:00</updated><title type='text'>مهمان- آنتوان چخوف</title><content type='html'>&lt;big&gt;&lt;ul&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;به: آ. س. سوورین&lt;br /&gt;مسکو، ۱۱ سپتامبر ۱۸۸۸&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... نوشته‌اید سعی نکنم با یک تیر دو نشان بزنم. و پزشکی را رها کنم اما به نظرم دو کار داشتن، هم اعتماد به‌ نفسم را بیشتر می‌کند و هم خوشحال‌ترم. پزشکی همسر قانونی من است و ادبیات معشوقه. شب‌ها وقتی از دست یکی خسته می‌شوم، می‌روم پیش ‌آن دیگری. می‌دانم کمی نظم را برهم می‌زند اما چندان ملال‌آور نیست. گذشته از این، به خاطر بی‌وفایی من آن‌ها چیزی را از دست نمی‌دهند. شک دارم اگر کار پزشکی نبود فرصت داشتم نمایش‌نامه یا داستانی بنویسم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از:نامه‌های آنتوان چخوف(&lt;span style="color:#339999;"&gt;باغ در باغ&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SLVmenxkIgI/AAAAAAAAAeI/kigZOlMLM70/s1600-h/Anton_Chekhov_in_Tomsk.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5239206417774420482" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SLVmenxkIgI/AAAAAAAAAeI/kigZOlMLM70/s200/Anton_Chekhov_in_Tomsk.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;big&gt;مهمان&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;- &lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;big&gt;آنتوان چخوف&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;نجف دریابندری&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;strong&gt;زلترسکی&lt;/strong&gt; که وکیل عدلیه بود چشم‌هایش باز نمی‌شد. طبیعت در تاریکی فرو رفته بود"باد فرونشسته و نغمه‌سرایی مرغان به پایان رسیده بود و چهارپایان آرمیده بودند." زنِ زلترسکی مدتی پیش به رختخواب رفته بود و خدم و حشم، همه در خواب بودند. فقط زلترسکی نمی‌توانست به اتاق خواب خود برود هرچند که پلک هر چشمش به قدر یک خروار سنگینی می‌کرد.&lt;br /&gt;حقیقت قضیه این بود که زلترسکی مهمان داشت. مهمانش یک سرهنگ بازنشسته بود به نام &lt;strong&gt;پرگارین&lt;/strong&gt; که در همسایگی زلترسکی در ویلای خود می‌زیست. پرگارین بعد از شام آمده بود و از آن وقت تا کنون روی کاناپه نشسته و از جایش جنب نمی‌خورد. انگار به جایش میخکوب شده بود. هم‌آنجا نشسته بود و با صدای دو رگه‌ی تودماغی‌اش، داشت تعریف می‌کرد چگونه در سال ۱۸۴۲ سگ هاری او را در &lt;strong&gt;کرمنچوک&lt;/strong&gt; گاز گرفته بود. داستان که به پایان رسید دوباره آن را از سرگرفت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;a href="http://www.ravayt.blogspot.com/2008_08_24_archive.html#3451206568891304435#3451206568891304435"&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;متن کامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در&lt;/span&gt; ( &lt;span style="color:#339999;"&gt;باغ داستان&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/span&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-4063493224066387510?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4063493224066387510'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4063493224066387510'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/08/blog-post_27.html' title='مهمان- آنتوان چخوف'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SLVmenxkIgI/AAAAAAAAAeI/kigZOlMLM70/s72-c/Anton_Chekhov_in_Tomsk.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7543365625677204375</id><published>2008-08-24T21:01:00.004+02:00</published><updated>2008-08-24T21:59:00.198+02:00</updated><title type='text'>زبان زنانه در ادبیات فارسی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SLG6zOeBpeI/AAAAAAAAAd8/FntvkRn7kgo/s1600-h/95_futuristcartoon.gif"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5238173230828725730" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SLG6zOeBpeI/AAAAAAAAAd8/FntvkRn7kgo/s200/95_futuristcartoon.gif" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#6666cc;"&gt;حالا که آب‌ها از آسیاب افتاده؟&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مگر اسنوبیسم ادبی همان قبای کهنه‌ای نیست که هر از گاهی مد روز می‌شود و دیگر به ذات خویش هیچ چیز نوینی ندارد؟ به راستی دغدغه‌های جدی یک نویسنده چیست و چه باید باشد؟&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.farhangshenasi.com/persian/node/141"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;زبان زنانه در ادبیات فارسی معاص&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ر&lt;/span&gt;ـ &lt;span style="color:#666666;"&gt;نعمت‌الله فاضلی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://khalil.blogspot.com/2007_08_16_archive.html"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;طنز و شهر آشوبی در زبان زنانه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#666666;"&gt;هایده ترابی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من نخستین کسی بودم که بو کشید و بوی دروغ را حس کرد. نبوغ من در دماغ من است.(&lt;span style="color:#666666;"&gt;نیچه&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.mghaed.com/books/Diaries/Snobbery.PDF"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;اسنوبیسم چیست؟&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#666666;"&gt;محمد قائد&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7543365625677204375?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7543365625677204375'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7543365625677204375'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/08/blog-post_24.html' title='زبان زنانه در ادبیات فارسی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SLG6zOeBpeI/AAAAAAAAAd8/FntvkRn7kgo/s72-c/95_futuristcartoon.gif' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-6810961704421586006</id><published>2008-08-23T01:37:00.007+02:00</published><updated>2008-09-09T19:59:17.657+02:00</updated><title type='text'>کمدی فارس - ویسواوا شیمبورسکا</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;خیلی‌ها فکر می‌کنند شعر آزاد، از هفت دولت آزاد است. اما شعر تا بوده و هست، یک نوع بازی است. و هر کودکی می‌داند همه‌ی بازی‌ها قانون دارند. چرا وقتی بزرگ می‌شویم فراموشکار می‌شویم؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;شیمبورسکا&lt;/span&gt;(&lt;span style="color:#336666;"&gt;ترجمه خیلی آزاد- باغ در باغ&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SK9Ca06BESI/AAAAAAAAAd0/L01rVyGj3dU/s1600-h/symborska4.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5237477920301191458" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SK9Ca06BESI/AAAAAAAAAd0/L01rVyGj3dU/s400/symborska4.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;کمدی فارس- &lt;/span&gt;&lt;a href="http://nobelprize.org/nobel_prizes/literature/articles/packalen/index.html"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;ویسواوا شیمبورسکا&lt;/span&gt; &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;برای &lt;a href="http://www.lyrik1.blogspot.com/2008_04_01_archive.html#6568429766319905965#6568429766319905965"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند&lt;br /&gt;شک دارم&lt;br /&gt;داستان‌های ما را&lt;br /&gt;بخوانند&lt;br /&gt;امیدهای برباد‌رفته را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;متاسفانه، می‌ترسم&lt;br /&gt;شعرهای ما را هم&lt;br /&gt;نخوانند.&lt;br /&gt;سخنانی سخت در باره‌ی جهان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه‌ی فریادها&lt;br /&gt;و گرفتگی عضلات&lt;br /&gt;در تئاترهای ما&lt;br /&gt;باید حوصله‌شان را سر ببرد&lt;br /&gt;- شاید-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در استراحتِ کوتاه،&lt;br /&gt;بین کارهای فرشته‌گانی&lt;br /&gt;و به طبع غیرانسانی‌شان.&lt;br /&gt;به کمدی‌فارس‌های ما&lt;br /&gt;یادگار عصر فیلم‌های صامت&lt;br /&gt;احتمالا نگاه نمی‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی به شِکوه‌های ما&lt;br /&gt;موکشیدن‌ها، دندان قروچه‌‌ها&lt;br /&gt;گمان نمی‌کنم نگاه کنند&lt;br /&gt;یا به این بیچاره که برای نجات،&lt;br /&gt;کلاه گیسِ غریق را چنگ می‌زند&lt;br /&gt;و از گرسنگی&lt;br /&gt;از بندِ کفش‌هایش چه لذتی می‌برد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کمر به بالا، "ها"کشان، خشکش‌زده&lt;br /&gt;از کمر به پایین، موشی هراسان&lt;br /&gt;توی پاچه‌ی شلوارش می‌دود&lt;br /&gt;حتما باید&lt;br /&gt;این جور صحنه‌ها، سرگرمشان کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعقیب دزد در دایره‌.&lt;br /&gt;وقتی تعقیب‌کننده، تعقیب‌شونده می‌شود.&lt;br /&gt;نوری در انتهای تونل، چشمِ ببر می‌شود&lt;br /&gt;صدها فاجعه، به صدها پشتک‌زدن،&lt;br /&gt;روی صدها ورطه‌ی هولناک،&lt;br /&gt;تبدیل می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر فرشته‌ها وجود داشته باشند&lt;br /&gt;باید -امیدوارم-&lt;br /&gt;خنده‌ بر بندِ لرزان وحشت&lt;br /&gt;حتی وقتی فریاد نمی‌زند: کمک کمک کمک.&lt;br /&gt;نظرشان را جلب کند،&lt;br /&gt;چون همه‌ چیز در سکوت اتفاق می‌افتد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما می‌توانم تصور کنم&lt;br /&gt;دستی بر بال‌های‌شان بکشند&lt;br /&gt;و اشکی از گوشه‌ی چشم بچکد&lt;br /&gt;یا دست کم لبخندی بزنند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;از: شعرهای ویسواوا شیمبورسکا&lt;br /&gt;(۲۰۰۲-۱۹۴۵)&lt;br /&gt;ترجمه: خلیل پاک نیا&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-6810961704421586006?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6810961704421586006'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6810961704421586006'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/08/blog-post_23.html' title='کمدی فارس - ویسواوا شیمبورسکا'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SK9Ca06BESI/AAAAAAAAAd0/L01rVyGj3dU/s72-c/symborska4.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5065839752360853734</id><published>2008-08-09T20:38:00.001+02:00</published><updated>2008-08-10T00:20:28.966+02:00</updated><title type='text'>هات داگ</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SJ2t58rT-dI/AAAAAAAAAdI/FQOErmqBjis/s1600-h/bukowski046.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5232529553126324690" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SJ2t58rT-dI/AAAAAAAAAdI/FQOErmqBjis/s320/bukowski046.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;چهار شعر: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;چارلز بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ترجمه: &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;طاهر جام بر سنگ&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;هیچ چیز موثرتر از شکست نیست&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفت: هر جا می‌ری&lt;br /&gt;همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت همراه داشته باش&lt;br /&gt;و مشروب زیاد نخور.&lt;br /&gt;مشروب حساسیتو کم می‌کنه&lt;br /&gt;به شعرخونی‌ها برو&lt;br /&gt;و تو وقت‌های استراحت حواست جمع باشه.&lt;br /&gt;وقتی خودت شعر می‌خونی&lt;br /&gt;همیشه احتیاط کن،&lt;br /&gt;حاضران باهوش‌تر از اون چیزین&lt;br /&gt;که تو شاید فکر کنی.&lt;br /&gt;وقتی چیزی می‌نویسی&lt;br /&gt;سریع این ور و اون ور نفرست&lt;br /&gt;بذار یکی دو هفته تو کشو بمونه&lt;br /&gt;بعد درش بیار و نگاش کن&lt;br /&gt;روش کار کن&lt;br /&gt;پاک کن&lt;br /&gt;کار کن&lt;br /&gt;پاک کن&lt;br /&gt;کار کن و پاک کن&lt;br /&gt;و پاک کن و کار کن.&lt;br /&gt;پیچ و مهره‌ی جمله‌ها را طوری چفت کن&lt;br /&gt;که ستون‌ها، پلی یک مایلی را.&lt;br /&gt;و همیشه یه دفترچه‌ی یادداشت&lt;br /&gt;کنار تخت داشته باش&lt;br /&gt;افکار همیشه&lt;br /&gt;شب میان سراغت&lt;br /&gt;افکاری که اگه یادداشتشون نکنی&lt;br /&gt;بی‌فایده هدر می‌رن&lt;br /&gt;و مشروب نخور!&lt;br /&gt;هر ابلهی می‌تونه مشروب بخوره.&lt;br /&gt;ما هر ابلهی نیستیم&lt;br /&gt;مردان برگزیده‌ی ادبیاتیم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این بابا هم مثل همه‌ی اونایی بود&lt;br /&gt;که اصلا نمی‌تونن بنویسن:&lt;br /&gt;مث همه‌ی اونا&lt;br /&gt;تا دلت بخاد می‌تونست زر بزنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;ماهِ گرم&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه زن&lt;br /&gt;شاید هم بیشتر&lt;br /&gt;ماه جولای به سراغم می‌آیند&lt;br /&gt;می‌خواهند&lt;br /&gt;گرمای خونم را بمکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به اندازه‌ی کافی&lt;br /&gt;حوله‌ی تمیز دارم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به آن‌ها گفتم&lt;br /&gt;حالم خوب نیست&lt;br /&gt;(انتظار نداشتم&lt;br /&gt;همه‌ی این مادران&lt;br /&gt;با پستان‌های برجسته&lt;br /&gt;به دیدنم بیایند)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانید که&lt;br /&gt;در نوشتن نامه‌های مستانه&lt;br /&gt;و مغازله‌های تلفنی&lt;br /&gt;و دویدن در پی عشق&lt;br /&gt;- زمانی که فرضا کسی را نداشته باشم -&lt;br /&gt;ید طولايی دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید بیرون بروم&lt;br /&gt;برای خرید حوله‌ی بیشتر،&lt;br /&gt;ملافه&lt;br /&gt;مُسکّن&lt;br /&gt;لیف&lt;br /&gt;جارو&lt;br /&gt;دسته جارو&lt;br /&gt;خنجر&lt;br /&gt;چاقو&lt;br /&gt;بمب&lt;br /&gt;گل‌های وازلینی اشتیاق&lt;br /&gt;و مجموعه آثار&lt;br /&gt;مارکی دو ساد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;هات داگ&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول کار بودیم که&lt;br /&gt;نره سگ بزرگ سیاه و پشمآلو&lt;br /&gt;له‌له زن و لرزان&lt;br /&gt;با لب و لوچه و آلتی آب‌چکان&lt;br /&gt;به ما پیوست&lt;br /&gt;مست و مرتعش از بوی شهوت&lt;br /&gt;رنگ باخته، با زوزه‌ای خفه&lt;br /&gt;پرتمنا و سودائی&lt;br /&gt;با پره‌های دماغش&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;می‌غرید&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;و بوی بدی می‌داد&lt;br /&gt;مثل بوی فرش دم در مسافرخانه‌های هالیوود&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;در باران&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;و وقتی لحظه‌ای از کردن ماندم&lt;br /&gt;تا سگ را از تخت برانم&lt;br /&gt;زن گفت:&lt;br /&gt;"اوه نه! &lt;strong&gt;تیمی&lt;/strong&gt; رو اذیت نکن”&lt;br /&gt;و &lt;strong&gt;تیمی&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;با شتابی عصبی&lt;br /&gt;می‌چرخید&lt;br /&gt;سوراخ کون خود را بو می‌کرد&lt;br /&gt;و کیر سرخ بلند و نازکش را&lt;br /&gt;می‌لیسید&lt;br /&gt;من برگشتم سر کردن&lt;br /&gt;و به اوج نزدیک شدم که&lt;br /&gt;باز &lt;strong&gt;تیمی&lt;/strong&gt; پیداش شد&lt;br /&gt;داشتیم بغل در بغل می‌کردیم&lt;br /&gt;و در آن وضعیت&lt;br /&gt;می‌توانستم&lt;br /&gt;یکی دو مشت به پوزه‌اش حواله کنم،&lt;br /&gt;اما مانع موس موس،&lt;br /&gt;و سرازیر شدن آب دهنش&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;نشدم&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;به این ترتیب&lt;br /&gt;کارمان به پایان رسید&lt;br /&gt;کار هر سه‌مان...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن کار خوبی داشت در همان نزدیکی&lt;br /&gt;در بلوار سان‌ست.&lt;br /&gt;کاری بهتر از چیزی که ظاهرش نشان می‌داد&lt;br /&gt;و صبح‌ها که می‌خواست خانه را ترک کند&lt;br /&gt;از کشوی بالای پاتختی سیاه&lt;br /&gt;نصفه قرصی بیرون می‌آورد&lt;br /&gt;به من گفت از در پشتی دک شم&lt;br /&gt;نمی‌خواست مادرش&lt;br /&gt;که در آپارتمان روبرو زندگی می‌کرد&lt;br /&gt;ببیندم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رفتم بالا و&lt;br /&gt;به سگ نگاه کردم&lt;br /&gt;چشم‌هایش به من دوخته شده بود&lt;br /&gt;بی‌تعارف&lt;br /&gt;هیچ رازی بین ما نبود&lt;br /&gt;من می‌دانستم&lt;br /&gt;و او می دانست&lt;br /&gt;که هر دومان معشوق زنیم&lt;br /&gt;و با نگاه کردن به سگ&lt;br /&gt;فهمیدم که او بیشتر به زن نیازمند است تا من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در آن بامداد&lt;br /&gt;در آفتاب تابان&lt;br /&gt;راندم اتومبیلم را&lt;br /&gt;گیج بودم&lt;br /&gt;ترس‌خورده و منگ&lt;br /&gt;در عین حال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;سر حال.&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;بعد از آن روز&lt;br /&gt;سه چهار بار تلفن کرد&lt;br /&gt;و الان دیگر قصه تمام شده،&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;گذشته.&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی آن روز به چشم‌های سگ نگاه کردم&lt;br /&gt;فهمیدم که عاشق زن است&lt;br /&gt;و تنها چیزی که من&lt;br /&gt;از زن می‌خواستم&lt;br /&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;سکس بود.&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;شاید اگر سگ نبود و مرد بود&lt;br /&gt;نمی‌توانستم بکنم&lt;br /&gt;- نمی‌شد به تسلیم در آورم زن را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما از آن روز&lt;br /&gt;هیچ وقت، چشم‌های هیچ مردی را&lt;br /&gt;ندیدم&lt;br /&gt;که به زیبایی چشم‌های سگ باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;ناظر&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن گفت، می‌دونم چکار می‌کنی.&lt;br /&gt;می‌شینی&lt;br /&gt;شرابتو می‌آری&lt;br /&gt;و سیگارتو&lt;br /&gt;رادیو را روشن می‌کنی&lt;br /&gt;آروم دود می‌کنی&lt;br /&gt;دماغتو می‌مالی&lt;br /&gt;صورتتو می‌مالی&lt;br /&gt;گلوتو می‌مالی&lt;br /&gt;و بعد شروع می‌کنی:&lt;br /&gt;تیک تیک تیک، تیک تیک&lt;br /&gt;و تیک تیک تیک، تیک تیک&lt;br /&gt;و همین‌طور&lt;br /&gt;می‌نویسی&lt;br /&gt;و بعد باز آروم دود می‌کنی&lt;br /&gt;باز شراب می‌خوری&lt;br /&gt;دماغتو می‌مالی&lt;br /&gt;گوشتو می‌مالی&lt;br /&gt;و بعد:&lt;br /&gt;تیک تیک تیک، تیک تیک&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;تیک تیک تیک، تیک تیک...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راست می‌گفت&lt;br /&gt;این یکی را&lt;br /&gt;که اینطوری نوشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.khalil.blogspot.com/2008_05_29_archive.html#2000536347662062369#2000536347662062369"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;چهار شعر دیگر از بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;From:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Play The Piano Drunk Like A Percussion Instrument Until The Fingers Begin To Bleed A Bit (1979), Charles Bukowski&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5065839752360853734?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5065839752360853734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5065839752360853734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/08/blog-post_09.html' title='هات داگ'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SJ2t58rT-dI/AAAAAAAAAdI/FQOErmqBjis/s72-c/bukowski046.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2324167385306601633</id><published>2008-08-04T05:48:00.002+02:00</published><updated>2008-08-04T06:19:08.619+02:00</updated><title type='text'>ده سال در آشوب و اغما- محمد قائد</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_vLzF0_jy03U/SJaBhJMuCUI/AAAAAAAAAdA/X3zIjtsve9Q/s1600-h/pyman2.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5230510423642343746" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_vLzF0_jy03U/SJaBhJMuCUI/AAAAAAAAAdA/X3zIjtsve9Q/s320/pyman2.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;عکس: پیمان هوشمند‌زاده&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;◄&lt;a href="http://www.mghaed.com/essays/comment&amp;amp;review/decade_of_chaos_and_coma.1.htm"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ده سال در آشوب و اغما&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;(&lt;a href="http://www.mghaed.com/essays/comment&amp;amp;review/decade_of_chaos_and_coma.5.htm"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;مصيبتِ ‌مداربستگی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;)- &lt;span style="color:#3333ff;"&gt;محمد قائد&lt;/span&gt; &lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;...آينده‌ی اين مملكت انگار از گذشته می‌گذرد. برخی در فكر پنجاه و هفت‌اند، اهل سياست می‌خواهند به هشتاد و چهار برگردند، اهل اقتصادْ پنجاه و شش را ترجيح می‌دهند و رمانتيك‌ترها دوست دارند به ياد چهل و شش باشند. با وجود اين همه نوستالژیِ رقيق و جاری، ‌كسی دوست ندارد به دهه‌ی۱۲۹۰ فكر كند، به پيش از تأثير تمدن غرب و پول نفت، به قحطی و وبا و يورش عشاير مسلح به شهرها.&lt;br /&gt;يونانيان باستان می‌گفتند منشِ انسانْ سرنوشت اوست. با اين حساب، منشِ يك جامعه هم لابد سرنوشت آن است. پس يعنی ما هم‌چنان ايرانی خواهيم ماند و تا ابد در گل‌و‌لای چسبنده‌ی ”خويشتن خويش“ دست‌وپا خواهيم زد؟&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2324167385306601633?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2324167385306601633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2324167385306601633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/08/blog-post_04.html' title='ده سال در آشوب و اغما- محمد قائد'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_vLzF0_jy03U/SJaBhJMuCUI/AAAAAAAAAdA/X3zIjtsve9Q/s72-c/pyman2.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1126450238593534839</id><published>2008-08-01T17:00:00.000+02:00</published><updated>2008-08-01T17:01:56.437+02:00</updated><title type='text'>برای اطلاع خوانندگان</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;*****&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;در باره‌ی&lt;/span&gt; ◄"&lt;a href="http://khalil.blogspot.com/2008_07_21_archive.html#8181960401629857353#8181960401629857353"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;نگاهی به یک ترجمه&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;"&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;آقای سام واثقی، سردبیر گروه &lt;strong&gt;انتشارات آزاد&lt;/strong&gt; ایران، متن زیر را فرستاده که برای اطلاع خوانندگان منتشر می‌شود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نقد شما با روش ویرایش گروه مجموعه‌ی شعر جهان در ریشه ناسازگار است، دلیلش هم احتمالاً عدم آگاهی شما از نحوه‌ی کار این گروه است.&lt;br /&gt;این گروه «ترجمه» نمی‌کند بلکه در طول یک روند بسیار دشوار کلمه به کلمه، جمله به جمله و صفحه به صفحه (حتا در تولید کتاب) با خود شاعر بازسرائی می‌کند.&lt;br /&gt;از این‌رو زیربنای نقد شما متوجه این نحوه‌ی کاری نیست، که در ایران نظیر ندارد چون هر «چرنده»ی شعر «ترجمه» می‌کند.&lt;br /&gt;"&lt;em&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;در ترجمه‌ی هر متنی نخست باید معنای درست واژه‌ها، عبارات و جمله‌ها را بفهمیم&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;."&lt;br /&gt;در مورد «ترجمه» آری ولی نه در این مورد، که شاعر خودش تصمیم می‌گیرد در زبان دوم چه بگوید، و از شاعر دیگری کمک می‌خواهد.&lt;br /&gt;در این‌جا صحبت بر سر «ترجمه» نیست بلکه موضوع خلق یک اثر جدید است من خودم امثال مواردی را که ذکر فرموده‌اید دنبال کرده و به رباب و لوگن در طول کار ـ با بزرگ بینی که در خود داشتم ـ ذکر کردم اما آموختم که در این‌جا شاعر تصمیم می‌گیرد و تصمیم گرفته.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سام واثقی، سردبیر گروه انتشارات آزاد ایران&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1126450238593534839?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1126450238593534839'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1126450238593534839'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='برای اطلاع خوانندگان'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7500300979550256824</id><published>2008-07-30T04:13:00.000+02:00</published><updated>2008-07-30T04:14:32.756+02:00</updated><title type='text'>ترانه‌ی ماه، ماه</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;کولی‌ها اگر سر رسند&lt;br /&gt;از دل‌ات&lt;br /&gt;انگشتر و سینه‌ریز می‌سازند.&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;a href="http://bp1.blogger.com/_vLzF0_jy03U/SI_GAfr_FgI/AAAAAAAAAc4/mHilbMyBtkE/s1600-h/first%5B1%5D.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5228615404208723458" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp1.blogger.com/_vLzF0_jy03U/SI_GAfr_FgI/AAAAAAAAAc4/mHilbMyBtkE/s320/first%5B1%5D.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://www.mghaed.com/books/Diaries/Obit.Shamlu.PDF"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مردی که خلاصه‌ی خود بود: احمد شاملو(۱۳۷۹-۱۳۰۴)&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;در هشتاد سالی که از انتشار افسانه‌ی نیمایوشیج در روزنامه‌ی قرن بیستمِ میرزاده عشقی می‌گذرد، جریان شعر جدید و جریان مطبوعات تجددطلب درهم تنیده‌اند. امروز می‌بینیم خواننده‌ی شعر نو و ادبیات جدید، خواننده‌ی مطبوعاتِ ترقیخواه هم هست(گرچه عکس آن همیشه صادق نیست). شاعرِ نوپرداز ایران همواره برای دسترسی به خواننده‌ی جوان و درس خوانده، نیازی حیاتی به مطبوعات داشت و از این رو، شعر جدید ایران پدیده‌ای ژورنالیستی هم بوده است. هم از راه مطبوعات به دست گروهی نسبتاً بزرگ می‌رسید، و هم به طور انبوه تولید می‌شد تا صفحات مجلات ادبی را پر کند. زمانی بعضی سردبیران نشریات ادبی اخطار می‌کردند چنانچه کسی شعرهایش را بخشنامه‌وار به همه‌ی نشریات بفرستد کلاً از چاپ آثارش خوداری خواهند کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://mghaed.com/interviews/shamlu.htm"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شاملو محكوم بود كه شاعر باشد&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اينكه كسى در خانه خودش چه لباسى مى‏پوشد و معمولاً چه ساعتى مى‏خوابد خصوصى است، اينكه كسى در ملاء عام چه لباسى مى‏پوشد و با چه لحنى حرف مى‏زند شخصى است. بحث عمدتاً در باره‌ی رويدادهايى فرهنگى ـ ‏اجتماعى است كه در برابر همگان اتفاق افتاده، نه امورى خصوصى پشت درهاى بسته.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;(كتاب هفته، مرداد ۱۳۸۰)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://mghaed.com/interviews/essay_as_genre.htm"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;مقاله به عنوان ژانر ادبی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;وقتى بچه بوديم، مدام حرف از شوپنهاور (كه به سكون واو تلفظش كردند) و موريس مترلينگ و آلكسيس كارِل و آندره موروآ بود. بزرگتر كه شديم، عصر سارتر و كامو بود و تا از چنين افرادى، چه بجا و چه بى‏مناسبت، نقل‏قول‏هايى نمى‏پرانديد مقاله‏تان در يك نشريه جدى چاپ نمى‏شد. مدتى هم هايدگر و كاستانِدا مُد بود. حالا دور، دور فوكو و دريداست، و همان به‏به و چه‏چه‏ها و تصديق‌هاى بلاتصور. در دانشگاه، غالب استادانمان مى‏گفتند حرف‌هاى يونگ من‏درآوردى است و اسكينر از نظر علمى درست مى‏گويد. حالا اسكينر تقريباً فراموش شده و دوباره ميدان تا حدى به دست يونگ و حرفهاى ”من‏درآوردى“اش افتاده است. بت‌هاى فكرى و آرتيست‌هاى سينما همواره خواهند بود چون ظاهراً به وجودشان احتياج است و آن‌ها هم بالاخره نان بت‏بودن‏شان را مى‏خورند. شايد هم بت‌ها و افسانه‏ها چاشنى زندگى‏اند. نكته اين است كه پاى هر بتى عده‏اى بت‏تراش و متولّى ايستاده‏اند كه با آنها طرفيد، وگرنه خود بت بيچاره عمرش را مى‏كند و مى‏رود پى كارش، و شايد به خاطرش خطور هم نكند كه روزى مجسمه‏اش را وسط حوض و فوّاره بگذارند.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;(همشهرى، ۳۱ مرداد ۱۳۸۰)&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7500300979550256824?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7500300979550256824'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7500300979550256824'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/07/blog-post_30.html' title='ترانه‌ی ماه، ماه'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp1.blogger.com/_vLzF0_jy03U/SI_GAfr_FgI/AAAAAAAAAc4/mHilbMyBtkE/s72-c/first%5B1%5D.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8260424133266828338</id><published>2008-07-28T15:22:00.000+02:00</published><updated>2008-07-28T15:25:47.891+02:00</updated><title type='text'>جشنواره‌ی تیرگان</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://asre-nou.net/1387/tir/25/m-tiregan.html"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;big&gt;اندر تیره‌گونی‌های تیرگانی&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;... دیدیم باز فیلی هوا کرده‌اند. این‌بار نه از "جاد‌ه‌ی ابریشم" به کلن و "جشنواره‌ی تئاترایرانی در تبعید"، بلکه از قعر "ایران باستان" به تورنتو و "جشنواره‌ی تیرگان" پرتاب می‌شویم&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;هایده ترابی، سعید یوسف&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8260424133266828338?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8260424133266828338'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8260424133266828338'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/07/blog-post_28.html' title='جشنواره‌ی تیرگان'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-8181960401629857353</id><published>2008-07-21T15:18:00.000+02:00</published><updated>2008-07-21T15:20:25.983+02:00</updated><title type='text'>تشویش اذهان خصوصی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;دلم می‌خواهد&lt;br /&gt;گیسِ دخترِ سید جواد را بکشم&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bp2.blogger.com/_vLzF0_jy03U/SIQ3pbWXgEI/AAAAAAAAAcw/R4kNP-8lELo/s1600-h/Kristinaweb.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5225362652512354370" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://bp2.blogger.com/_vLzF0_jy03U/SIQ3pbWXgEI/AAAAAAAAAcw/R4kNP-8lELo/s320/Kristinaweb.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;عکس: دان هانسون&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;نگاهی به یک ترجمه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تازه‌ترین مجموعه شعر &lt;strong&gt;&lt;a href="http://sv.wikipedia.org/wiki/Kristina_Lugn"&gt;کریستینا لونگ&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt; شاعر و نمایش‌نامه‌نویس سوئدی در سال ۲۰۰۳ منتشر شد. بعد از انتشار هم به روال معمول، یادداشت‌های بسیاری در معرفی این مجموعه، در روزنامه‌ها و فصل‌نامه‌های ادبی سوئد به چاپ رسید. کتابی است در ۶۷ صفحه شامل ۵۰ شعر.&lt;br /&gt;در آوریل ۲۰۰۸، ترجمه‌ای از این کتاب به نام«خداحافظ، خوش باشی» توسط &lt;strong&gt;انتشارات آزاد&lt;/strong&gt; منتشر شد. این مجموعه شعر را خانم رباب محب ترجمه کرده است. کتابی است در ۷۹ صفحه، ۷ صفحه سخن و توضیح مترجم و بقیه ترجمه‌ی شعرها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نگاهی می‌کنم به این ترجمه‌ها با این فرض که در ترجمه‌ی هر متنی نخست باید معنای درست واژه‌ها، عبارات و جمله‌ها را بفهمیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;زیبا می‌بینم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از پشت &lt;span style="color:#000099;"&gt;نرده‌های وحشی&lt;/span&gt;                     &lt;span style="color:#000099;"&gt;Jag tar der vackert&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تنها.                                   bakom &lt;span style="color:#000099;"&gt;viltstängslet&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;                                                    .allena&lt;br /&gt;روبروی تنهایی                                    &lt;span style="color:#000099;"&gt;Mol&lt;/span&gt; allena&lt;br /&gt;ترانه‌ی خواهشم &lt;span style="color:#000099;"&gt;آوازش را&lt;/span&gt; زمزمه می‌کند viskar min &lt;span style="color:#000099;"&gt;sexuella&lt;/span&gt; visa&lt;br /&gt;و &lt;span style="color:#000099;"&gt;حک می‌کند راز شبگردی&lt;/span&gt; را         &lt;span style="color:#000099;"&gt;den snickrar ett hemlighet&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بر &lt;span style="color:#000099;"&gt;میدان&lt;/span&gt; دهکده، آن‌جا                           natthärbärge&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;متن خودجوشی &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;را می‌بیند&lt;/span&gt;                            &lt;span style="color:#000099;"&gt;mitt i&lt;/span&gt; byn&lt;br /&gt;زیر پیراهنم &lt;span style="color:#000099;"&gt;خوابیده و خواب&lt;/span&gt;                  där drömmer den&lt;br /&gt;و آب بالا می‌آید                            som en &lt;span style="color:#000099;"&gt;skriftlärd&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;در&lt;/span&gt; جزیره &lt;span style="color:#000099;"&gt;تالار گنج&lt;/span&gt; من.                     under mina kläder&lt;br /&gt;                                       medan vattnet stiger&lt;br /&gt;                                    &lt;span style="color:#000099;"&gt;kring&lt;/span&gt; min &lt;span style="color:#000099;"&gt;skattkammare&lt;/span&gt;ö&lt;br /&gt;(صفحه ۳۳ کتاب، ۳۹ ترجمه)&lt;/pre&gt;&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;tar det vackert&lt;/em&gt;» عبارتی است به معنای با خون‌سردی، با احتیاط عمل کردن.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;viltstängslet&lt;/em&gt;=حصار»، اسم و صفت نیست. جمع هم نیست. تحت‌اللفظی‌اش هم نرده‌ی وحوش است.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;Mol&lt;/span&gt; allena&lt;/em&gt;=کاملا تنها» است نه «&lt;em&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;Mot &lt;/span&gt;allena&lt;/em&gt;»، تا بشود &lt;span style="color:#000099;"&gt;روبروی&lt;/span&gt; تنهایی.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;Snickrar&lt;/em&gt;=نجاری کردن»، در &lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;em&gt;این(ترانه) رازی نجاری می‌کند،&lt;/em&gt;&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;یعنی سروهم کردن، ساختن(مجازی).&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;natthärbärge&lt;/em&gt;=سرپناه شب» است نه &lt;span style="color:#000099;"&gt;شب‌گرد&lt;/span&gt;. انگار زمزمه‌ها پناهگاه بشوند. &lt;span style="color:#000099;"&gt;میدان&lt;/span&gt; هم نیست.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;Skriftlärd&lt;/em&gt;= کاتب»، تحت‌اللفظی‌اش هم خبره در خواندن متون قدیم است نه &lt;span style="color:#000099;"&gt;متن خودجوش&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- &lt;span style="color:#000099;"&gt;نخوابیده&lt;/span&gt;، انگار دارد خواب می‌بیند.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;Skattkammare&lt;/em&gt;=خزانه، گنج»، مضاف و مضاف‌الیه نیست. آب هم &lt;span style="color:#000099;"&gt;دور&lt;/span&gt; جزیره بالا می‌آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر دقت کنیم و معنای درست واژه‌ها را بنویسیم- حتی اگر تفاوت‌های فرهنگی‌، زبانی و تجربی نهفته در شعر را ندانیم- خود شعر راهنمای ما می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;آرام&lt;br /&gt;پشت حصار&lt;br /&gt;تنها.&lt;br /&gt;تنهای تنها&lt;br /&gt;نیاز جنسی‌ام(ترانه‌ای)زمزمه می‌کند&lt;br /&gt;رازی می‌سازد&lt;br /&gt;سرپناه شب&lt;br /&gt;وسط دهکده&lt;br /&gt;(آن‌جا)هم‌چون کاتبی&lt;br /&gt;زیر پیراهنم&lt;br /&gt;رویا می‌بیند&lt;br /&gt;و آب بالا می‌آید&lt;br /&gt;دور جزیره‌ی گنجینه‌ام.&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;گاه گاهی &lt;span style="color:#000099;"&gt;بخشوده می‌شوم&lt;/span&gt;           då och då &lt;span style="color:#000099;"&gt;välsignas&lt;/span&gt; jag&lt;br /&gt;با غرش مردانی &lt;span style="color:#000099;"&gt;تا حواشی&lt;/span&gt;     med dånande män &lt;span style="color:#000099;"&gt;till brädden&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من                                               av mig&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;جعبه‌ی&lt;/span&gt; ابزار باز می‌شود.            .verktygs&lt;span style="color:#000099;"&gt;lådor&lt;/span&gt; öppnas&lt;br /&gt;اسب‌های‌آبی &lt;span style="color:#000099;"&gt;می‌تازند&lt;/span&gt;                    flodhästar &lt;span style="color:#000099;"&gt;skrider&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از میان &lt;span style="color:#000099;"&gt;چهارچوب مراجع&lt;/span&gt; من      .genom mina &lt;span style="color:#000099;"&gt;referensramar&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و &lt;span style="color:#000099;"&gt;قفل انداخته&lt;/span&gt;                Och &lt;span style="color:#000099;"&gt;sprinklern är påslagen&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در لبخند شب تابستانی.           .i sommarnattens leende&lt;br /&gt;(صفحه ۳۴ کتاب، ۴۰ ترجمه)&lt;/pre&gt;&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;välsignar&lt;/em&gt;=دعای خیرکردن»، این‌جا معنی مجازی دارد، شادشدن از، ستایش شدن.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;till brädden&lt;/em&gt;= لبالب» است. &lt;span style="color:#000099;"&gt;تا حواشی&lt;/span&gt; تحت‌اللفظی است.&lt;br /&gt;- &lt;span style="color:#000099;"&gt;جعبه‌ها&lt;/span&gt;ست، نه جعبه.&lt;br /&gt;- اسب آبی &lt;span style="color:#000099;"&gt;نمی‌تازد&lt;/span&gt;، فعل هم خرامیدن است.&lt;br /&gt;- &lt;span style="color:#000099;"&gt;چهارچوب مراجع&lt;/span&gt; هم تحت‌اللفظی است.&lt;br /&gt;- &lt;span style="color:#000099;"&gt;قفل انداخته&lt;/span&gt; چیزی بیش‌تر از بی‌دقتی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;گاه گاهی ستایش می‌شوم&lt;br /&gt;با غرش مردانی که سرشار از من‌‌اند&lt;br /&gt;جعبه‌های ابزار باز می‌شوند.&lt;br /&gt;اسب‌های‌آبی می‌خرامند&lt;br /&gt;میان تجربه‌های مشترک&lt;br /&gt;‌آب‌فشان باز است&lt;br /&gt;در لبخند شب تابستانی.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۳&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;آقای &lt;span style="color:#000099;"&gt;سخنگوی دولت&lt;/span&gt;                                       Herr &lt;span style="color:#000099;"&gt;Talman&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;                                              &lt;em&gt;.Jag är också sliten&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;آقا و خانم سخنگوی دولت، من می‌خواهم  Herr och Fru talmans, jag vill&lt;br /&gt;شما مرا به &lt;span style="color:#000099;"&gt;دریاچه روسنباد ببرید&lt;/span&gt;  Att ni &lt;span style="color:#000099;"&gt;sjösätter&lt;/span&gt; mig vid Rosenbad&lt;br /&gt;و عالیجناب&lt;span style="color:#000099;"&gt;ش &lt;/span&gt;را در قایق &lt;span style="color:#000099;"&gt;یدکی&lt;/span&gt;       och att &lt;span style="color:#000099;"&gt;Hans Excellens&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;tar plats&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;جای دهید&lt;/span&gt;.                                            .i &lt;span style="color:#000099;"&gt;följe&lt;/span&gt;båten&lt;br /&gt;(صفحه ۹ کتاب، ۱۵ ترجمه)&lt;/pre&gt;&lt;br /&gt;خانم محب بیش از دو دهه است در سوئد زندگی می‌کند و حتما چند بار رئیس مجلس و سخن‌گوی دولت را در تلویزیون دیده است. بی‌دقتی است این دو را باهم اشتباه بگیرد. او که در مقدمه ۱۴ سطر می‌نویسد تا بگوید نام مجلس سوئد &lt;span style="color:#000000;"&gt;روسنباد&lt;/span&gt; است.&lt;br /&gt;- روسنباد کنار رود است نه &lt;span style="color:#000099;"&gt;دریاچه&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;Hans Excellencs&lt;/em&gt;» لقب است. اسم و ضمیر نیست تا بشود &lt;span style="color:#000099;"&gt;عالی‌‌جنابش&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- فعل جمله هم &lt;span style="color:#000099;"&gt;معلوم &lt;/span&gt;است. عالی‌جناب خودش می‌نشیند کسی او را &lt;span style="color:#000099;"&gt;جای نمی‌دهد&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- قایق‌اش همراه دارد نه &lt;span style="color:#000099;"&gt;یدکی&lt;/span&gt;. سطر دوم شعر هم جاافتاده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;رئیس مجلس&lt;br /&gt;من هم فرسوده‌ام.&lt;br /&gt;خانم و آقای رئیس مجلس، می‌خواهم&lt;br /&gt;مرا در روسنباد به آب بیندازید&lt;br /&gt;و عالی‌جناب در قایق همراه بنشیند&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۴&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;کلوب خیاطی &lt;span style="color:#000099;"&gt;شیطان&lt;/span&gt;                              &lt;span style="color:#000099;"&gt;Satans&lt;/span&gt; syjunta&lt;br /&gt;در تنهایی &lt;span style="color:#000099;"&gt;تکه پاره شده&lt;/span&gt;                 .i &lt;span style="color:#000099;"&gt;småskuren&lt;/span&gt; ensamhet&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ساقدوشان تیز&lt;/span&gt;                             Sylvassa &lt;span style="color:#000099;"&gt;brudnäbbar&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گل‌ها را زنده زنده می‌سوزاند         bränner blommorna levande&lt;br /&gt;بر &lt;span style="color:#000099;"&gt;ورودی میز موعظه&lt;/span&gt;.                           .i &lt;span style="color:#000099;"&gt;altargången&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و بر رختخوابم دانه‌های برف می‌دوزند.  och &lt;span style="color:#000099;"&gt;broderar&lt;/span&gt; snö på mina&lt;br /&gt;مرا &lt;span style="color:#000099;"&gt;در پیراهن مادرم&lt;/span&gt;                              .sängkläder&lt;br /&gt;می‌پیچند                                        De sveper mig&lt;br /&gt;                                            .i &lt;span style="color:#000099;"&gt;mammaklänning&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دختران&lt;/span&gt; گریه                                     &lt;span style="color:#000099;"&gt;Gråterskorna&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;مجرای اشک ندارند                        .har inga tårkanaler&lt;br /&gt;(صفحه ۸ کتاب، ۱۴ ترجمه)&lt;/pre&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید به خاطر تفاوت فرهنگ‌ها نتوانیم تکه‌ای از شعری را ترجمه کنیم. دست کم دقت کنیم معنی درست کلمات را بنویسیم.&lt;br /&gt;- این &lt;span style="color:#000099;"&gt;شیطان&lt;/span&gt; همان لعنتی روزمره است.&lt;br /&gt;- دختربچه‌هایی که جلوی عروس و داماد گل‌های سفید پر پر می‌کنند، &lt;span style="color:#000099;"&gt;ساقدوش &lt;/span&gt;کسی نیستند.&lt;br /&gt;- نمی‌شود لباس حاملگی را &lt;span style="color:#000099;"&gt;پیراهن مادرم&lt;/span&gt; کرد. ضمیر ملکی هم ندارد.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;småskuren&lt;/em&gt;»، یک کلمه است، حقیرانه. «&lt;em&gt;skuren+ små&lt;/em&gt;» نیست تا &lt;span style="color:#000099;"&gt;تکه پاره&lt;/span&gt; بشود.&lt;br /&gt;- این &lt;span style="color:#000099;"&gt;دختران &lt;/span&gt;هم زنانی بودند که سر قبرها، سفارشی گریه می‌کردند و پولی می‌گرفتند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;گروهِ خیاطی لعنتی&lt;br /&gt;در تنهایی حقیرانه.&lt;br /&gt;دخترکانِ پیشاپیش عروس ...&lt;br /&gt;گل‌ها را در راهرو کلیسا&lt;br /&gt;زنده می‌سوزانند&lt;br /&gt;و بر ملافه‌هایم برف گل‌دوزی می‌کنند.&lt;br /&gt;مرا در لباس حامله‌گی&lt;br /&gt;می‌پیچند.&lt;br /&gt;زنانِ گریان(مویه‌سرایان)&lt;br /&gt;برای این ناامیدی&lt;br /&gt;مجرای اشک ندارند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۵&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;من پنجره‌ام را رو به تنهایی می‌گشایم .Jag öppnar &lt;span style="color:#000099;"&gt;fönstren&lt;/span&gt; mot ensamheten&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;برحاشیه‌ی&lt;/span&gt; تنهایی می‌ایستم             Jag står &lt;span style="color:#000099;"&gt;på vid gavel&lt;/span&gt; i ensamheten&lt;br /&gt;جمعیت شهرهای &lt;span style="color:#000099;"&gt;گمشده&lt;/span&gt;                        .invånare i &lt;span style="color:#000099;"&gt;förgångna&lt;/span&gt; städer&lt;br /&gt;همسایه‌های &lt;span style="color:#000099;"&gt;باخاک یکی شده&lt;/span&gt;                       .&lt;span style="color:#000099;"&gt;mina&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;mollstämda&lt;/span&gt; grannar&lt;br /&gt;و حالا &lt;span style="color:#000099;"&gt;این یکی که می‌درخشد&lt;/span&gt; چنین           .Och en av dem &lt;span style="color:#000099;"&gt;du som lyser&lt;/span&gt; så&lt;br /&gt;(صفحه ۱۱ کتاب، ۱۷ ترجمه)&lt;/pre&gt;&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;på vid gavel&lt;/em&gt;=کاملا باز»است نه &lt;span style="color:#000099;"&gt;بر حاشیه&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- به ضمیرها دقت نمی‌کند. پنجره را &lt;span style="color:#000099;"&gt;پنجره‌ام&lt;/span&gt;، همسایه‌هایم را &lt;span style="color:#000099;"&gt;همسایه‌ها&lt;/span&gt; می‌نویسد.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;mollstämda&lt;/em&gt;» را احتمالا با «&lt;em&gt;malasönder&lt;/em&gt;» اشتباه می‌گیرد و همسایه‌هایی که انگار روی نُت بمل کوک شده‌اند. به تعبیری، حسی از غم، رنج، دل‌تنگی یا به تعبیر دیگری صدای‌شان از دیگران پایین‌تر است و به جایی نمی‌رسد، &lt;span style="color:#000099;"&gt;با خاک یکی‌شده&lt;/span&gt; ترجمه می‌کند. و بقیه را همین‌طور.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;پنجره‌ی رو به تنهایی را باز می‌کنم&lt;br /&gt;چارتاق در تنهایی می‌ایستم&lt;br /&gt;مردم شهرهای گذشته&lt;br /&gt;همسایه‌هایم ...&lt;br /&gt;و تو که چنین می‌درخشی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۶&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;می‌توانم مثل &lt;span style="color:#000099;"&gt;حوله‌ی حمام&lt;/span&gt;                      Jag kan bete mig som en&lt;br /&gt;باشم                                                     &lt;span style="color:#000099;"&gt;morgonrock&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;می‌توانم سه پایه‌ای باشم                      Jag kan vara ett stativ&lt;br /&gt;برای چراغم خواب&lt;span style="color:#000099;"&gt;م&lt;/span&gt;                                  till &lt;span style="color:#000099;"&gt;en sänglampa&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;گاه بالا‌ آوردن جان&lt;/span&gt;                                &lt;span style="color:#000099;"&gt;att ta kraft ifrån&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;یا &lt;span style="color:#000099;"&gt;تخت روانی&lt;/span&gt;                                Eller en vandrings&lt;span style="color:#000099;"&gt;sägen&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;در خواب‌هایت                                         .I dina drömmar&lt;br /&gt;نامش سقوط آزاد است.          .Det kallas för att &lt;span style="color:#000099;"&gt;fall på eget grepp&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;راه را که می‌یابم                       Och så fort jag ser &lt;span style="color:#000099;"&gt;en utväg&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;پایم پیچ می‌خورد بر آستانه‌های درد   .Snubblar jag på smärttrösklarna&lt;br /&gt;نامش &lt;span style="color:#000099;"&gt;مُثلگی مضحک&lt;/span&gt; است.                         .Det kallas &lt;span style="color:#000099;"&gt;lyteskomik&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;من یک خانه‌ام                                        .Jag är ett hem&lt;br /&gt;دیر یا زود &lt;span style="color:#000099;"&gt;پرتاب می‌شوم&lt;/span&gt; .Förr eller senare kommer jag att &lt;span style="color:#000099;"&gt;blir vräkt&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نامش &lt;span style="color:#000099;"&gt;گدایی آمرزش&lt;/span&gt; است                   .Det kallas att &lt;span style="color:#000099;"&gt;tigga om nåd&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تفاوت آدمی                  Den stora skillnaden mellan en människa&lt;br /&gt;که از بار سنگین شده                        som tyngs av &lt;span style="color:#000099;"&gt;sina bördor&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با دیوار اصلی خانه‌اش در این است                 och en bärande vägg&lt;br /&gt;که &lt;span style="color:#000099;"&gt;دست هر بی مُخی&lt;/span&gt;                   är att &lt;span style="color:#000099;"&gt;människan kan åstadkommas&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;به آدم می‌رسد&lt;/span&gt;.       .av praktiskt taget vilket klantarsle som helst&lt;br /&gt;هر روز &lt;span style="color:#000099;"&gt;ستاره‌ای&lt;/span&gt; می‌میرد                      .Varje dag dör en &lt;span style="color:#000099;"&gt;kändis&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نامش &lt;span style="color:#000099;"&gt;ارزش بازار داشتن&lt;/span&gt; است      .Det kallas att ha ett &lt;span style="color:#000099;"&gt;marknadsvärde&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;(صفحه ۱۳ کتاب، ۱۹ ترجمه)&lt;/pre&gt;&lt;br /&gt;تکه‌هایی از یک شعر بلند. همان بی‌دقتی‌ها.&lt;br /&gt;- چراغ خواب را می‌بیند ولی لباس خواب را &lt;span style="color:#000099;"&gt;حوله‌ی حمام&lt;/span&gt; می‌کند. عبارت ساده‌ای مثل «تا از آن نیرو بگیرد» می‌شود &lt;span style="color:#000099;"&gt;گاه بالا‌آوردن جان&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;sägen&lt;/em&gt; » را «&lt;em&gt;sängen&lt;/em&gt;» می‌بیند و قصه‌ی پریان، &lt;span style="color:#000099;"&gt;تخت‌روان&lt;/span&gt; می‌شود.&lt;br /&gt;- اصطلاحات را تحت‌اللفظی ترجمه می‌کند، در دام خود افتادن، &lt;span style="color:#000099;"&gt;سقوط آزاد&lt;/span&gt; می‌شود.&lt;br /&gt;- خندیدن به معلولین، وقتی کوری به جایی می‌خورد یا لنگی زمین می‌خورد را &lt;span style="color:#000099;"&gt;مُثلگی مضحک&lt;/span&gt; . حتی اگر یک سطر بالاترش بنویسد پایم پیچ می‌خورد. به جای این که از خانه بیرونش کنند &lt;span style="color:#000099;"&gt;پرتاب می‌شود&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- تقاضای عفو می‌شود &lt;span style="color:#000099;"&gt;گدایی&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;آمرزش&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- به ساختار جمله‌ها دقت نمی‌کند و "&lt;span style="color:#000099;"&gt;دست هر بی‌مخی به آدم می‌رسد&lt;/span&gt;."&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;می‌توانم مثل لباس‌ خواب باشم&lt;br /&gt;وقتی نمی‌خواهم تنها باشم.&lt;br /&gt;می‌توانم پایه‌ای باشم&lt;br /&gt;برای چراغِ خواب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پریشان می‌شود مثل فکرهایی&lt;br /&gt;که حسی ندارند&lt;br /&gt;تا از آن نیرو بگیرند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا قصه‌ی جن وپری&lt;br /&gt;در خواب‌های تو.&lt;br /&gt;به این می‌گویند در دام خود افتادن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و تا راه گریزی می‌بینم&lt;br /&gt;بر آستانه‌ی دردها زمین می‌خورم.&lt;br /&gt;به این می‌گویند کمدی معلولین.&lt;br /&gt;به این می‌گویند طلب بخشش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یک خانه‌ام.&lt;br /&gt;دیر یا زود مرا از خانه بیرون می‌‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تفاوت بزرگ بین آدمی&lt;br /&gt;که عذاب حمل می‌کند&lt;br /&gt;و دیوار حامل&lt;br /&gt;این است که در عمل&lt;br /&gt;هر بی دست وپایی می‌تواند آدم درست کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر روز آدم مشهوری می‌میرد&lt;br /&gt;به این می‌گویند ارزش تجاری.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;۷&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;روزگارم رویای مشاور املاکی نیست. .Mitt liv är &lt;span style="color:#000099;"&gt;ingen&lt;/span&gt; mäklaredröm&lt;br /&gt;من زنی هستم بدون &lt;span style="color:#000099;"&gt;شهر آتش&lt;/span&gt;         Jag är en kvinna &lt;span style="color:#000099;"&gt;utan&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;eldstad&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;با &lt;span style="color:#000099;"&gt;سقفِ پروانه‌ای&lt;/span&gt;                                Och &lt;span style="color:#000099;"&gt;takrosetter&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;و &lt;span style="color:#000099;"&gt;پیشوند خارجی&lt;/span&gt;                              .Och &lt;span style="color:#000099;"&gt;utlandsprefix&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;چرا؟                                                   ?Varför&lt;br /&gt;چرا فقط آپارتمان‌ها               Varför är det bara lägenheter&lt;br /&gt;افسون باستانی دارند؟                 ?Som har &lt;span style="color:#000099;"&gt;gammaldags&lt;/span&gt; &lt;span style="color:#000099;"&gt;charm&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;(صفحه ۱۰ کتاب، ۱۶ ترجمه)&lt;/pre&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حرف اضافه‌ی &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;بدون&lt;/span&gt;" درجمله ساده‌ی "زنی هستم &lt;span style="color:#ff0000;"&gt;بدون&lt;/span&gt;.. " به هر سه اسم برمی‌گردد. یعنی نه شومینه دارم، نه سقف خانه‌ام گچ‌بری‌های تزئینی دارد و نه پیش‌شماره کشوری دارم.&lt;br /&gt;- «&lt;em&gt;eldstad&lt;/em&gt; » یک کلمه است، شومینه. ترکیب «&lt;em&gt;stad+ eld&lt;/em&gt;» نیست تا بشود شهرآتش.&lt;br /&gt;این‌ها درس‌های دبیرستانی است. به تعبیری، شعر از خودش می‌پرسد: چرا دلال‌ها این همه از زیبایی آپارتمان‌های قدیمی حرف می‌زنند، ولی ما فراموش می‌شویم. برای کلمات« زیبایی= &lt;em&gt;charm&lt;/em&gt;» و «قدیمی= &lt;em&gt;gammaldags&lt;/em&gt;» هر معادل دیگری می‌توان انتخاب کرد به جز &lt;span style="color:#000099;"&gt;افسون&lt;/span&gt; و &lt;span style="color:#000099;"&gt;باستانی&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;زندگی‌ام، رویای هیچ دلال املاکی نیست.&lt;br /&gt;زنی هستم بی اجاق&lt;br /&gt;بی سقفی با نفش و نگار&lt;br /&gt;و بدون کُد کشوری.&lt;br /&gt;چرا؟&lt;br /&gt;چرا فقط آپارتمان‌ها&lt;br /&gt;دلربایی پیرانه‌سری دارند؟.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;۸&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;حلقه‌ی نظافت&lt;/span&gt;                               &lt;span style="color:#000099;"&gt;Skruvstädet&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;دور گردنم.                             .runt min hals&lt;br /&gt;پَنسِ اسکناس                               Sedelklämman&lt;br /&gt;بر &lt;span style="color:#000099;"&gt;رگ شعر&lt;/span&gt;.                            .om &lt;span style="color:#000099;"&gt;diktarådran&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ضربه‌ی مته&lt;/span&gt;                                  &lt;span style="color:#000099;"&gt;Slagborren&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بر &lt;span style="color:#000099;"&gt;ناف&lt;/span&gt; درد                          .mot smärt&lt;span style="color:#000099;"&gt;punkten&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اندوه                                          Sorgen&lt;br /&gt;در سالن ترانه.                         .i &lt;span style="color:#000099;"&gt;sångar&lt;/span&gt;salen&lt;br /&gt;میخ                                            Spiken&lt;br /&gt;بر &lt;span style="color:#000099;"&gt;تابوت عروس&lt;/span&gt;.                          .i &lt;span style="color:#000099;"&gt;brudkistan&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;(صفحه ۷ کتاب، ۱۳ ترجمه)&lt;/pre&gt;&lt;br /&gt;گیره، &lt;span style="color:#000099;"&gt;حلقه‌ی نظافت&lt;/span&gt; می‌شود که حلقه‌ی جدیدی است. قریحه شاعری می‌شود &lt;span style="color:#000099;"&gt;رگ شعر&lt;/span&gt;. مته به &lt;span style="color:#000099;"&gt;ضربه‌ی مته&lt;/span&gt; تبدیل می‌شود. صندوق جهیزیه‌، &lt;span style="color:#000099;"&gt;تابوت عروس&lt;/span&gt; می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;گیره&lt;br /&gt;دور گردنم.&lt;br /&gt;کشِ دور اسکناس&lt;br /&gt;بر قریحه شاعر.&lt;br /&gt;مته&lt;br /&gt;بر مرکزِ درد.&lt;br /&gt;عزا&lt;br /&gt;در سالن آوازخوانی.&lt;br /&gt;میخ&lt;br /&gt;بر صندوق جهیزیه.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۹&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سخن مترجم زیر عنوان «ترکیبات شعری ناملموس» می‌نویسد:" &lt;em&gt;کوشیده‌ام به زبان خاص شاعر صادق باشم&lt;/em&gt; &lt;em&gt;و از مترادف فارسی این واژگان نامعمول استفاده کنم&lt;/em&gt;." و مثال می‌زند:«&lt;em&gt;häktningsförhandlingar&lt;/em&gt;» را به &lt;span style="color:#000099;"&gt;مذاکرات توقیف&lt;/span&gt; و «&lt;em&gt;Erogena zoner&lt;/em&gt;» را به &lt;span style="color:#000099;"&gt;مدارهای اروژن&lt;/span&gt; برگردانده‌است.&lt;br /&gt;خانم کریستینا لونگ شاعر تازه‌کاری نیست که ترکیبات ناملموس بنویسد و حرف‌های بی‌معنا بزند. بی‌دقتی و ناتوانی مترجم ‌آن‌ها را ناملموس می‌کند. این دو ترکیب - &lt;strong&gt;بازپرسی&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;مراکز لذت&lt;/strong&gt;-هر کدام به نوعی، از ملموس‌ترین ترکیبات زندگی است. حوصله‌ی همه سر رفت ولی ترکیبات ناملموس تمام شدنی نیست.&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;به یک سکوت محتاجم                                       Jag behöver tystnad&lt;br /&gt;و به تنهایی                                                    och ensamhet&lt;br /&gt;و به پیراهنی از زبان &lt;span style="color:#000099;"&gt;با افعال خوب ماضی&lt;/span&gt;. .och en &lt;span style="color:#000099;"&gt;språkdräkt med god passform&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/pre&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;سکوت می‌خواهم&lt;br /&gt;و تنهایی&lt;br /&gt;و لباسی خوش‌ریخت تنِ زبان.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;حیف که فقط &lt;span style="color:#000099;"&gt;دروازه‌های قانون&lt;/span&gt;           Det är synd att det bara är &lt;span style="color:#000099;"&gt;lagsporter&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;چماق‌های پشتیبانی&lt;/span&gt; دارند                            .som har &lt;span style="color:#000099;"&gt;supporterklubbar&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/pre&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;افسوس که فقط ورزش‌های گروهی&lt;br /&gt;باشگاه هوادار دارند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;چرخ مشتری را                                                       Jag drar&lt;br /&gt;در امتداد &lt;span style="color:#000099;"&gt;علامت مصرف کم آب&lt;/span&gt; می‌کشانم   .&lt;span style="color:#000099;"&gt;min kundvagn&lt;/span&gt; längs med &lt;span style="color:#000099;"&gt;lågvattenmärket&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/pre&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;چرخ‌دستی‌ام را در امتداد کمبودها می‌‌کشم&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;تمام شب &lt;span style="color:#000099;"&gt;دندانه‌های چرخ&lt;/span&gt;                               &lt;span style="color:#000099;"&gt;drevet&lt;/span&gt; går hela natten&lt;br /&gt;از خواب پدرم عبور می‌کند                                     .i faders sömn&lt;br /&gt;خواب‌های مادرم اما                                          Moderns drömmar&lt;br /&gt;با شکارچیان دیگری &lt;span style="color:#000099;"&gt;رفته است&lt;/span&gt;                      .&lt;span style="color:#000099;"&gt;är&lt;/span&gt; med i ett annat jaktlag&lt;br /&gt;&lt;/pre&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;تمام شب تعقیب شکار در خواب پدرم ادامه دارد.&lt;br /&gt;خواب‌های مادرم همراه شکارچیان دیگری است.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۱۰&lt;br /&gt;خسته شدیم. با چند بازسرائی تمامش کنیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;pre dir="rtl"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;تیوولی&lt;/span&gt; از کار افتاده‌ای                   ett trasigt tivoli&lt;br /&gt;یک &lt;span style="color:#000099;"&gt;لوستر کریستال&lt;/span&gt;                           en kristallkrona&lt;br /&gt;بر &lt;span style="color:#000099;"&gt;مدارهای اروژن&lt;/span&gt;                      på de erogena zonerna&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;بلوکه&lt;/span&gt; حس کردم                          .kände mig blockerad&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;انتلکتوالی&lt;/span&gt; بی‌باک                     ett dristigt intellekt&lt;br /&gt;از &lt;span style="color:#000099;"&gt;مدار موتیف‌ها&lt;/span&gt;                             ur motivkretsen&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;فانتوم دردی&lt;/span&gt;                                 en fantomsmärta&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;فاکتوری&lt;/span&gt; بیگانه                          en främmande faktor&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;ژیمناستیک کردن&lt;/span&gt;                             att gymnastisera&lt;br /&gt;&lt;/pre&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-8181960401629857353?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8181960401629857353'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/8181960401629857353'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='تشویش اذهان خصوصی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://bp2.blogger.com/_vLzF0_jy03U/SIQ3pbWXgEI/AAAAAAAAAcw/R4kNP-8lELo/s72-c/Kristinaweb.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1344381224110899644</id><published>2008-06-26T12:36:00.002+02:00</published><updated>2008-06-26T12:58:27.239+02:00</updated><title type='text'>کارت پُستال سیاه</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;برای &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;کامبیز بزرگ‌نیا&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SGNkMvAxRAI/AAAAAAAAAbc/shiN65KLfck/s1600-h/kambiz.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5216122963366069250" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SGNkMvAxRAI/AAAAAAAAAbc/shiN65KLfck/s320/kambiz.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;*۱*&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی اتفاق می‌افتد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داریم می‌رویم یا نشسته‌ایم&lt;br /&gt;در مهتابیِ تابستان&lt;br /&gt;کنارمان شاخه‌ای خشکیده&lt;br /&gt;رو به رویمان بسته به این که کجا باشیم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اتفاق&lt;br /&gt;می‌افتد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;*۲*&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجره‌ها را می‌بندند&lt;br /&gt;پرده‌ها را می‌کشند&lt;br /&gt;قاب عکس‌ها را بر می‌گردانند&lt;br /&gt;می‌نشينند&lt;br /&gt;می‌نشينند و می‌گذارند سکوت اتاق را پر کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ناگهان&lt;br /&gt;باران روی شيروانی&lt;br /&gt;دستی‌ست نامریی&lt;br /&gt;که طبل‌های قبيله‌ای مرده را به صدا در می‌آورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;*۳*&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اتفاق می‌افتد که در ميانه‌‌ی زندگی مرگ می‌آيد و&lt;br /&gt;قواره‌ی آدمی را اندازه می‌گيرد. اين ديدار&lt;br /&gt;از ياد می‌رود و زندگی ادامه می‌يابد. اما کفن&lt;br /&gt;در سکوت دوخته می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;۱. «چند صحنه»، محمود داوودی&lt;br /&gt;۲. شعر اندوه «طبل‌های قبیله مُرده»، مرتضی ثقفیان&lt;br /&gt;۳. تکه‌ای از « کارت پُستال سیاه» توماس ترانسترومر، ترجمه: خلیل پاک نیا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1344381224110899644?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1344381224110899644'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1344381224110899644'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/06/blog-post_26.html' title='کارت پُستال سیاه'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SGNkMvAxRAI/AAAAAAAAAbc/shiN65KLfck/s72-c/kambiz.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-5522170569409167477</id><published>2008-06-19T22:44:00.000+02:00</published><updated>2008-06-19T22:45:55.454+02:00</updated><title type='text'>مردی که عاشق آسانسور بود- چارلز بوکوفسکی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SFrEGdpVJ-I/AAAAAAAAAbU/WC9pu2U4Cms/s1600-h/bukowski0581.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5213695133951010786" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SFrEGdpVJ-I/AAAAAAAAAbU/WC9pu2U4Cms/s320/bukowski0581.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;مردی که عاشق آسانسور بود&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;چارلز بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;object style="BORDER-RIGHT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-BOTTOM: 3px solid" height="46" width="147" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"&gt;&lt;param name="URL" value="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Bukowski-hot-water-music.mp3"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="100"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="full"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="0"&gt;&lt;param name="_cx" value="3889"&gt;&lt;param name="_cy" value="1217"&gt;&lt;br /&gt; &lt;embed src="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/Bukowski-hot-water-music.mp3" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;"با صدای مترجم: طاهر جام بر سنگ"&lt;br /&gt;&lt;a href="http://bukowski.net/database/listBOOK.php?book=Hot%20Water%20Music"&gt;از مجموعه داستان«Hot water Music،۱۹۸۳»&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;a href="http://bukowski.net/database/listBOOK.php?book=Hot%20Water%20Music"&gt; &lt;/a&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-5522170569409167477?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5522170569409167477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/5522170569409167477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/06/blog-post_19.html' title='مردی که عاشق آسانسور بود- چارلز بوکوفسکی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SFrEGdpVJ-I/AAAAAAAAAbU/WC9pu2U4Cms/s72-c/bukowski0581.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2557438286555936279</id><published>2008-06-17T01:06:00.000+02:00</published><updated>2008-06-17T01:08:02.027+02:00</updated><title type='text'>آن‌چه نمی‌دانستیم که می‌دانیم</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;anamnesis&lt;/center&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SFboEWWJIWI/AAAAAAAAAbM/BUBSWUSSQvw/s1600-h/CharlieChaplin.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5212608780143501666" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SFboEWWJIWI/AAAAAAAAAbM/BUBSWUSSQvw/s320/CharlieChaplin.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;موازی پيش‌بردن سبك و موضوع و پرهيز از وعظ برای خواننده، حتی در غرب پديده‌ی جديدی است. وقتی نويسنده به سبك هم به اندازه موضوع بحث اهميت بدهد، حتی وقتی اصل موضوع برای خواننده زياد مهم نباشد، قديمی و فراموش شود يا، بنا به تجربه، غلط و مهمل از آب در بيايد، خواننده باز هم آن را خواهد خواند. مثل صدف كه جانور داخلش را چه بخوريم و چه نخوريم، و در آن چه مرواريد باشد و چه شن، وقتی خودش چشم‌گير باشد جايش بالای بخاری و پشت ويترين است و نمی‌گوييم اين پوسته و زائده‌ی باقی‌مانده از چيزی است. اين خود «چيز» است. اين اصل «چيز» ‌است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;رندان&lt;/span&gt; به روایت «&lt;a href="http://sainttouka.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;توکای مقدس&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;»&lt;br /&gt;«...بخشی از اعتقادات اخلاقی ما، چون خوب نگاه کنید، حاصل مهارتی است که در دروغ‌گویی و دورویی به دست آورده‌ایم. در ادبیات عرفانی ما از این دورویی به "رندی" تعبیر و فراوان ستوده شده‌است. "رند" کسی است که روش بازی دوگانه در "خلوت" و "خیابان" را به نیکویی می‌داند. در خانه کامران است و در خیابان غضنفر، با دوستان از ادبیات و شعر و نوشیدنی‌های سکر آور می‌گوید اما مواظب است تا اگر دیده شد حتماً در حال بحثی علمی و آموزنده یا ایراد خطابه‌ای در مذمت روشنفکری باشد...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌چه نمی‌دانستیم که می‌دانیم&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://shahrvandemroz.blogfa.com/post-521.aspx"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;نامه &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;ابراهيم گلستان&lt;/span&gt; به نادر ابراهيمی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- (شنبه ۲۱ دسامبر ۱۹۹۱)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2557438286555936279?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2557438286555936279'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2557438286555936279'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='آن‌چه نمی‌دانستیم که می‌دانیم'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SFboEWWJIWI/AAAAAAAAAbM/BUBSWUSSQvw/s72-c/CharlieChaplin.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2000536347662062369</id><published>2008-05-29T00:48:00.004+02:00</published><updated>2008-08-11T14:04:37.360+02:00</updated><title type='text'>شبی که می‌خواستم بمیرم</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;می‌گوییم از شعرهای بوکوفسکی لذت می‌بریم، یا دست کم وانمود می‌کنیم لذت می‌بریم، چرا؟&lt;br /&gt;به نظر می‌رسد این ساده‌ترین راه است تا خودمان را فریب دهیم که در کنار او قرار داریم، بی آنکه لازم باشد در واقعیت بهایی برای آن بپردازیم. همان هم‌ذات پنداری قلابی . شاید هم به این خاطر که او همان‌طور تلو تلو خوران ما را به اعماق، به حاشیه‌ها می‌برد. پنجره‌ها را باز می‌کند تا گوشه و کنار گند گرفته هوایی بخورد. پنهان‌ترین خواهش‌های آدمی برملا شود. با نگاهی شاعرانه، طنزی سیاه، و شوخ‌طبعی، که همیشه تازه و اصیل است مشت همه را باز می‌کند. در بدترین شرایط هم غرور و فردیت‌اش را نمی‌فروشد. فردیتی که تا نباشد از شاعر بزرگ هم خبری نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;«&lt;span style="color:#339999;"&gt;باغ در باغ&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SDz8ox_3IWI/AAAAAAAAAas/StFtdLdbnRM/s1600-h/boukowsk6.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5205313046879609186" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SDz8ox_3IWI/AAAAAAAAAas/StFtdLdbnRM/s320/boukowsk6.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;چهار شعر: &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;چارلز بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;ترجمه: &lt;span style="color:#336666;"&gt;طاهر جام بر سنگ&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;شبی که می‌خواستم بمیرم&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبی که می‌خواستم بمیرم&lt;br /&gt;در رخت‌خواب عرق می‌ریختم&lt;br /&gt;و جیر جیر ملخ‌ها را می‌شنیدم&lt;br /&gt;و جنگ گربه‌ها&lt;br /&gt;درست پشت خانه‌ام، جریان داشت&lt;br /&gt;و احساس کردم&lt;br /&gt;روحم از لابه‌لای تشک به پایین افتاد&lt;br /&gt;و درست پیش از این‌که&lt;br /&gt;نقش زمین شود&lt;br /&gt;به بالا پرواز کردم&lt;br /&gt;تقریبا&lt;br /&gt;از راه رفتن عاجز بودم&lt;br /&gt;اما راه افتادم&lt;br /&gt;و همه‌ی چراغ‌ها را روشن کردم&lt;br /&gt;و بعد، به رخت‌خواب برگشتم&lt;br /&gt;و باز زمین‌خوردن روحم شروع شد&lt;br /&gt;و باز برخاستنم&lt;br /&gt;و همه‌ی چراغ‌ها را&lt;br /&gt;روشن کردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک دختر هفت ساله داشتم&lt;br /&gt;و حس می‌کردم او&lt;br /&gt;حتما نمی‌خواهد بمیرم&lt;br /&gt;صرف‌نظر از این&lt;br /&gt;مرگ و زندگی برایم فرقی نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما تمام شب&lt;br /&gt;کسی تلفن نکرد&lt;br /&gt;کسی با یک آبجو&lt;br /&gt;به دیدنم نیامد&lt;br /&gt;دخترم تلفن نکرد&lt;br /&gt;جیر جیر ملخ‌ها&lt;br /&gt;تنها صدایی بود که می‌شنیدم&lt;br /&gt;و این که&lt;br /&gt;گرم بود هوا&lt;br /&gt;و به کارم ادامه می‌دادم&lt;br /&gt;پرواز کردم&lt;br /&gt;به تخت رفتم&lt;br /&gt;و دوباره برخاستم&lt;br /&gt;تا اولین شاخه‌ی آفتاب&lt;br /&gt;از لای بوته‌ها&lt;br /&gt;به پنجره‌ام رسید&lt;br /&gt;رفتم و خوابیدم&lt;br /&gt;و دست آخر&lt;br /&gt;روح‌ام پیشم باقی ماند&lt;br /&gt;و خوابم برد.&lt;br /&gt;حالا مردم می‌آیند&lt;br /&gt;به در و پنجره می‌زنند&lt;br /&gt;تلفن زنگ می‌زند&lt;br /&gt;و زنگ می‌زند&lt;br /&gt;و زنگ می‌زند&lt;br /&gt;پست&lt;br /&gt;نامه‌های شکوه‌مند می‌آورد&lt;br /&gt;نامه‌های پرنفرت&lt;br /&gt;نامه‌های عاشقانه&lt;br /&gt;همه چیز دوباره&lt;br /&gt;مثل همیشه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;سیب&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این تنها یک سیب نیست&lt;br /&gt;سرگذشت است و تجربه&lt;br /&gt;سرخ، سبز، زرد&lt;br /&gt;که زیرشان&lt;br /&gt;دالانی سفید است&lt;br /&gt;خیس از آب خنک.&lt;br /&gt;گازی به سیب می‌زنم&lt;br /&gt;یا عیسای مسیح&lt;br /&gt;دروازه‌ی باز سفید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک گاز دیگر&lt;br /&gt;و می‌جوم&lt;br /&gt;و به جادوگر پیر قصه‌های کودکی‌ام فکر می‌کنم&lt;br /&gt;که با پوست سیب&lt;br /&gt;خفه شد و مُرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گازی عمیق می‌زنم&lt;br /&gt;می‌جوم و می‌بلعم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حسی نظیر آبشار و بی‌انتهایی.&lt;br /&gt;آلیاژی از الکتریسیته و امید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما به نیمه‌ی سیب که می‌رسم&lt;br /&gt;افسرده‌گی عارض می‌شود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سیب به آخر می‌رسد&lt;br /&gt;با ترس از تخمه‌ها و چوب دیواره‌اش&lt;br /&gt;بر دور تخمدان‌اش کار می‌کنم&lt;br /&gt;مراسم مارش خاک‌سپاری در ونیز آغاز می‌شود.&lt;br /&gt;مرد پیری با قلبی تیره و اندوه‌ناک&lt;br /&gt;پس از عمری عذاب&lt;br /&gt;مُرده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ته سیب را بی‌معطلی پرت می‌کنم&lt;br /&gt;دختری با پیرهنی سفید&lt;br /&gt;هم‌زمان&lt;br /&gt;از جلوی پنجره‌ام می‌گذرد&lt;br /&gt;و پسرکی که نصف اوست&lt;br /&gt;با شلوار آبی و پیرهنی خط خطی&lt;br /&gt;پشت سرش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آروغ مختصری&lt;br /&gt;و به زیرسیگاری کثیف&lt;br /&gt;زل می‌زنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;آه...&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبجوی آلمانی می‌نوشیدم&lt;br /&gt;و در ساعت پنج عصر&lt;br /&gt;سعی داشتم&lt;br /&gt;شعری جاودانه بنویسم.&lt;br /&gt;اما آه&lt;br /&gt;به دانش‌جویان گفته‌ام کارها برای سعی کردن نیستند&lt;br /&gt;برای کردن‌اند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما وقتی دور و برم از زنان خالی است&lt;br /&gt;و اسب‌ها در میدان نیستند&lt;br /&gt;غیر از سعی کردن&lt;br /&gt;&lt;d&gt;&lt;d&gt;چه می‌توان کرد؟&lt;/d&gt;&lt;/d&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یکی دو خیالِ سکسی از سر گذرانده‌ام&lt;br /&gt;بیرون، نهاری خورده‌ام&lt;br /&gt;سه نامه پست کرده‌ام&lt;br /&gt;سری به بقالی زده‌ام&lt;br /&gt;تلویزیون چیزی نداشت&lt;br /&gt;تلفن ساکت بود&lt;br /&gt;لای دندان‌هام را&lt;br /&gt;با نخ پاک کرده‌ام.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز بارانی نیست و گوش می‌دهم&lt;br /&gt;به صدای رسیدن اولین ماشین&lt;br /&gt;که در هشت ساعت کاری می‌آیند&lt;br /&gt;و پشت آپارتمان بغلی&lt;br /&gt;پارک می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز آبجو آلمانی می‌نوشم&lt;br /&gt;و سعی می‌کنم&lt;br /&gt;کاری بزرگ بنویسم&lt;br /&gt;و نخواهم نوشت&lt;br /&gt;فقط به نوشیدن ادامه می‌دهم&lt;br /&gt;باز هم آبجوی آلمانی&lt;br /&gt;و باز هم&lt;br /&gt;و سیگار می‌پیچم&lt;br /&gt;و ساعت یازده شب&lt;br /&gt;بر رخت‌خواب آشفته&lt;br /&gt;طاق باز پهن می‌شوم&lt;br /&gt;خوابیده در نور برق&lt;br /&gt;هنوز در انتظارم&lt;br /&gt;تا شعری جاودانه بنویسم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;برخورد نزدیک از نوع متفاوتِ سوم&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن پرسید:&lt;br /&gt;می‌ریم سینما یا نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت:&lt;br /&gt;البته! باشه، بیا بریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن گفت:&lt;br /&gt;نمی‌خوام شورت بپوشم،&lt;br /&gt;تا بتونی تو تاریکی کسمو قلقلک کنی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد پرسید:&lt;br /&gt;پاپ‌کُرن کره‌ای می‌خریم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن گفت:&lt;br /&gt;معلومه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت:&lt;br /&gt;شورتتو بپوش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن پرسید:&lt;br /&gt;دیگه چی شده؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد جواب داد:&lt;br /&gt; می‌خوام فقط فیلم نیگا کنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن گفت:&lt;br /&gt;ببین چی می‌گم&lt;br /&gt;می‌تونستم چرخی تو شهر بزنم&lt;br /&gt;اونجا صد تا مرد کشته‌ی اینند&lt;br /&gt;که منو بکنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت:&lt;br /&gt;باشه برو بکن&lt;br /&gt;من می‌تونم خونه بمونم و «پژوهش¬های ملی» را بخونم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه نکبتی هستی تو!&lt;br /&gt;زن گفت&lt;br /&gt;دارم جون می‌کنم تا مثلا&lt;br /&gt;به این رابطه، معنایی بدم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با چکش نمی‌شه این کارو کرد.&lt;br /&gt;مرد گفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن پرسید:&lt;br /&gt;می‌ریم سینما یا نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد گفت:&lt;br /&gt;البته! باشه، بیا بریم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در تقاطع «وسترن» و «فرانکلین»&lt;br /&gt;راهنما زد که به چپ بپیچد&lt;br /&gt;و مردی که از روبرو می‌راند&lt;br /&gt;انگار می‌خواهد راه را بند بیاورد&lt;br /&gt;سرعت زیاد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ترمزها&lt;br /&gt;نعره‌ای ناهنجار کشیدند&lt;br /&gt;تصادف نشد&lt;br /&gt;اما چیزی هم به تصادف&lt;br /&gt;نمانده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد به مرد ماشین روبرو فحش داد&lt;br /&gt;مرد ماشین روبرو، فحشش را پس داد،&lt;br /&gt;مرد ماشین روبرو با کس دیگری بود.&lt;br /&gt;با زنش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌هاهم می‌رفتند سینما.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;◄&lt;a href="http://khalil.blogspot.com/2008_08_09_archive.html#5065839752360853734#5065839752360853734"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;چهار شعر دیگر از بوکوفسکی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;From:&lt;br /&gt;&lt;em&gt;Play The Piano Drunk Like A Percussion Instrument Until The Fingers Begin To Bleed A Bit (1979), Charles Bukowski&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2000536347662062369?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2000536347662062369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2000536347662062369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/05/blog-post_29.html' title='شبی که می‌خواستم بمیرم'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SDz8ox_3IWI/AAAAAAAAAas/StFtdLdbnRM/s72-c/boukowsk6.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-7036120644760705506</id><published>2008-05-25T22:05:00.005+02:00</published><updated>2008-05-26T13:20:28.771+02:00</updated><title type='text'>چاپلین و چخوف</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SDnEvB_3ISI/AAAAAAAAAaQ/nC0yfQq-TtE/s1600-h/Chaplin71.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5204407156672504098" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SDnEvB_3ISI/AAAAAAAAAaQ/nC0yfQq-TtE/s320/Chaplin71.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;طوفان خنده‌ها&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;مضحکه‌ی غم‌انگیزی روی صحنه است که انگار پایانی ندارد. مهم هم نیست کجا نشسته‌ای و از چه زاویه‌ای نگاه می‌کنی. آدم‌ها اغلب وقتی در موقعیت ناجوری قرار می‌گیرند برای ما خنده‌دار می‌شوند ولی خودشان چه حالی دارند؟ تراژیک، شاید. آدم یاد چاپلین می‌افتد وقتی با سر و وضع یک جنتلمن وارد بانک می‌شود با وقار تمام به طرف گنجه‌ای می‌رود که ظاهرا پول و اسناد بهادار در آن نگهداری می‌شود. آن را باز می‌کند، جارو و سطل آب را برمی‌دارد، پیش‌بندش را می بندد و به نظافت می‌پردازد. نمی‌دانم حال و روز&lt;a href="http://www.noufe.com/persish/naghd/text/asadeseif.htm"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt; نویسنده‌ای&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; که گنجه‌ی دیگران را باز می‌کند چقدر غم‌انگیز است اما مضحک، شاید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یا دوباره چاپلین را در لباس راننده‌ی آتش‌نشانی ببینید وقتی دیوانه‌وار در خیابان‌های کم عرض می‌راند تا دختر زیبایی را از میان آتش نجات دهد. با هر ویراژی یا سر هر پیچی، تکه‌ای از ماشین‌اش یا خودش کنده می‌شود فقط دو چرخ و یک فرمان به جا مانده، اما هم‌چنان تلاش می‌کند. حال و روز نویسنده‌‌هایی که ترجمه‌های سالینجر و براتیگان و چی و چی یا دست‌نوشته‌های خود را زیربغل می‌زنند، و در راهروهای تنگ و تاریک مرشدها می‌‌چرخند . مضحک؟ نه، غم‌‌انگیز، شاید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آدم‌های چخوف هم اغلب در همین وضعیت‌های ناجور گیر می‌کنند. چه در نمایش‌نامه‌ها چه داستان‌های کوتاه.&lt;br /&gt;ناتوان از رسیدن به آرزوهایی که دارند، در فضای تیره وتار زندگی شهرستانی رویاها را ذره ذره مصرف می‌کنند. بونژو مادام بونژمسیو، وردِ زبان "&lt;strong&gt;سه خواهر&lt;/strong&gt;" اهل فرهنگ و هنر است که در آروزی دیدن مسکو چه شب‌هایی برگزار نمی‌کنند، در کجا؟ در روستای محل. سخنران مهمان هم دعوت کرده‌اند، چه کسانی؟ افسران پادگان مستقر در روستا. یا در "&lt;strong&gt;ایوانف&lt;/strong&gt;" پس از وراجی‌های رایج یکی به این نتیجه می‌رسد که: دانشمندان از اول آفرینش تا کنون پژوهش‌های مفصلی کرده‌اند اما هیچ کدام ترکیبی بهتر از خیارشور کشف نکرده‌اند. یا در"&lt;strong&gt;باغ آلبالو&lt;/strong&gt;" یکی حاضر است سر این حرف بمیرد که: هیچ آلبالو خشکه‌ای،آلبالو خشکه‌های قدیمی نمی‌شود بحث سر این که پیاز بهتر است یا آبگوشت به جاهای باریک می‌کشد. می‌نشینند روبروی هم، حرف می‌زنند اما نمی‌شنوند. گوش‌ها جای دیگر است. آخرسر هم روزمره‌گی است و ملال‌های تکراری. مثل دردل ایوانف با خدمتکاری که گوش‌اش کمی سنگین است.&lt;br /&gt;خدمتکار:" ببخشید، چی گفتید، نمی‌شنوم"&lt;br /&gt;ایوانف: " اگر می‌شنیدی که با تو درددل نمی‌‌کردم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;در مضرات دخانیات&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;آنتوان چخوف&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;مترجم: سروژ استپانیان&lt;/span&gt; &lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم‌های محترم و به شکلی، آقایان محترم&lt;br /&gt;به خانم من پیشنهاده شده بود که من در این‌جا به نفع انجمن خیریه، کنفرانس ساده و عامه‌فهمی بدهم. خوب، کنفرانس باید داد؟ بسیار خوب، می‌دهم، برای من اصلا فرق نمی‌‌کند. البته بنده استاد نیستم و هیچ عنوان دانشگاهی هم ندارم مع‌ذلک سی سال تمام است که بدون کوچکترین وقفه و حتی می‌شود گفت بی‌توجه به سلامت خودم و غیره و غیره، روی موضوع‌های کاملا علمی مطالعه می‌کنم، و می‌اندیشم و تصورش را بفرمایید، حتی گاهی اوقات می‌نویسم، مقاله‌های علمی می‌نویسم، یعنی نه آنکه مقاله‌های علمی بل‌که با عرض معذرت از لحن ِ بیانم، شبه‌علمی می‌نویسم. همین چندی پیش مقاله‌ی خیلی مفصلی نوشته بودم تحت عنوان" در مضار پاره‌ای از حشرات" دخترهایم از این مقاله، به خصوص از قسمتی که به ساس مربوط می‌شد، خیلی خوش‌شان آمد اما من دوباره که آن را خواندم پاره پاره‌اش کردم. آخر این کارها چه فایده دارد؟ آدم هرچه هم که بنویسد باز ناچار است دست به دامن گرد حشره‌کش شود. ما حتی پیانوی خانه‌مان هم ساس دارد...، باری موضوعی که برای سخنرانی امروز انتخاب کرده‌ام، موضوعی‌ست در باره‌ی به اصطلاح ضرری که از استمال دخانیات متوجه بشر می‌شود. البته بنده خودم سیگاری هستم اما از آن‌جایی که همسرم دستور داده است که امروز در باره‌ی مضار توتون کنفرانس بدهم، حرف روی حرف‌اش نمی‌آورم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.ravayt.blogspot.com/"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;متن کامل&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; در «باغ داستان»&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-7036120644760705506?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7036120644760705506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/7036120644760705506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/05/blog-post_25.html' title='چاپلین و چخوف'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SDnEvB_3ISI/AAAAAAAAAaQ/nC0yfQq-TtE/s72-c/Chaplin71.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-4886829617740438285</id><published>2008-05-09T14:55:00.001+02:00</published><updated>2008-05-09T21:56:43.434+02:00</updated><title type='text'>سی‌ و نهمین جشنواره‌ی شعر رتردام، ژوئن ۲۰۰۸</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;آشنایی با دو شاعر مهمان در سی‌ و نهمین جشنواره‌ی شعر رتردام، ژوئن ۲۰۰۸&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;گزینش و ترجمه: &lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;کوشیار پارسی، ۵ مه ۲۰۰۸&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;a href="http://international.poetryinternationalweb.org/piw_cms/cms/cms_module/index.php?obj_id=1276"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;خوآن مانوئل روکا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;کلمبیا، متولد ۱۹۴۶&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;center&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SCQ-4Bm13JI/AAAAAAAAAaA/_8tsYZPUgzk/s1600-h/rocabulario-1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5198349002117340306" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SCQ-4Bm13JI/AAAAAAAAAaA/_8tsYZPUgzk/s320/rocabulario-1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;شاعر، نویسنده و روزنامه نگار. پرخواننده‌ترین شاعر کلمبیا.&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;نامه به&lt;strong&gt; ولز&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌توانی از من بپرسی بانوی شیرین&lt;br /&gt;این روزها چه می‌بینم در این سوی دریا&lt;br /&gt;خیابان‌های این دیار در من می‌زیند&lt;br /&gt;ناآشنا برای تو&lt;br /&gt;این خیابان‌ها که گام زدن در آن&lt;br /&gt;پیمودن ِ راهی دراز است بر این زمین ِ پردرد&lt;br /&gt;که گذر از نور ِ ناب&lt;br /&gt;چشمان‌ات را از یادها و غرولند می‌آکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از من می‌پرسی&lt;br /&gt;این روزها چه احساسی دارم در این سوی دریا.&lt;br /&gt;سوزن در تن،&lt;br /&gt;نور ِ تیمارستان&lt;br /&gt;که نرم می‌آید&lt;br /&gt;به آرام کردن ِ عمیق‌ترین زخم‌ها&lt;br /&gt;زاده در روستایی از روزهای بی رنگ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و خورشید؟&lt;br /&gt;معتاد ِ پیری است که زخم‌هاش را لیسیده.&lt;br /&gt;زیرا شما می‌دانید، بانوی شیرین،&lt;br /&gt;که این دیار آمیزه‌ای‌ست از خیابان‌ها و زخم‌ها.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;معرفی می‌کنم:&lt;br /&gt;این‌جا نخل‌های آوازخوان&lt;br /&gt;و نیز مردان ِ شکنجه شده.&lt;br /&gt;این‌جا آسمان‌ها برهنه‌اند&lt;br /&gt;و زنان خمیده تا پدال ِ چرخ سینگر&lt;br /&gt;در به دست‌آوردن ِ روزی با پازدن دیوانه‌وارشان&lt;br /&gt;جاوه یا بوردو،&lt;br /&gt;نپال و شهر کوچک‌تان در ولز،&lt;br /&gt;که به گمانم &lt;strong&gt;دیلان توماس&lt;/strong&gt; شما از سایه‌هاش می‌نوشید.&lt;br /&gt;زنان این دیار می‌توانند&lt;br /&gt;دکمه بدوزند بر باد،&lt;br /&gt;تا لباس ِ نوازنده‌ی اُرگ بر تن‌اش کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این‌جا کنار ِ خشم و ارکیده بر می‌آیند&lt;br /&gt;تردید هم نمی‌کنید که کشوری باشد&lt;br /&gt;چون حیوانی پیر&lt;br /&gt;نگه‌داری شده در گونه‌های الکل،&lt;br /&gt;تردید حتا نمی‌کنید&lt;br /&gt;در آن‌چه باید بزید&lt;br /&gt;میان ماه‌های دیروز، مرگ و ویرانه‌ها. &lt;/big&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;/center&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;a href="http://turkey.poetryinternational.org.poetryinternationalweb.org/piw_cms/cms/cms_module/index.php?obj_id=11619"&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;رونی مارگولیس&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;ترکیه، متولد ۱۹۵۵&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SCNQc5GhZvI/AAAAAAAAAZ4/4Dsn7DrOKSU/s1600-h/11621_Margulies.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5198086852210419442" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SCNQc5GhZvI/AAAAAAAAAZ4/4Dsn7DrOKSU/s320/11621_Margulies.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;از دهه‌ی هفتاد ساکن لندن است. چند دفتر شعر منتشر کرده است.آثار شاعرانی چون &lt;strong&gt;تد هیوز&lt;/strong&gt; و &lt;strong&gt;فیلیپ لارکین&lt;/strong&gt; را به ترکی ترجمه کرده است. شعرهای مارگولیس بیش‌تر درباره‌ی گذشته‌اند. روایتی از سرکوب، مهاجرت، بیگانه‌گی و مرگ،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;نامه‌هایی به لهستان&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲۸ مه ۱۹۲۵&lt;br /&gt;وقتی کشتی‌مان کنار پل ِ گالاتا لنگر انداخت،&lt;br /&gt;میان قایق‌های بادبانی خرد و بزرگ گونه‌گون،&lt;br /&gt;(مه ِ خاکستری در هوا آویخته بود، کمی سردرد داشتم)،&lt;br /&gt;دست در دست بر عرشه ایستاده‌ بودیم:&lt;br /&gt;گنبدها، مناره‌ها، مردانی با دستار ِ سرخ،&lt;br /&gt;حمال‌های غول پیکر با سبیل ِ عظیم،&lt;br /&gt;هر لحظه‌ای از آسمان قالی ِ پرنده می‌توانست فرود آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چنین بود که یک ماه پیش به این‌ دیار رسیدیم.&lt;br /&gt;میهمان‌خانه‌ای که هفته‌ی نخست در آن بودیم&lt;br /&gt;درست همانی بود که از شرق در خیال داشتیم،&lt;br /&gt;که‌ها که نبوده‌اند این‌جا: شاه زوگ، ماتاهاری.&lt;br /&gt;بعد خانه‌ای یافتیم – هفته‌ی پیش آمدیم:&lt;br /&gt;سمت ِ راست ما زمانی فرانس لیست می‌زیسته،&lt;br /&gt;و سمت ِ چپ، لژ ِ فراماسون‌هاست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همسرم بس اعتماد دارم&lt;br /&gt;اما خوب آدم گاهی با خودش می‌گوید:&lt;br /&gt;تازه عروس، شهر ِ تازه، زندگی جدید.&lt;br /&gt;چند سال این‌جا خواهیم گذراند؟&lt;br /&gt;فرزندان‌مان این‌جا زاده خواهند شد؟&lt;br /&gt;دور از خانه، بر آستانه‌ی آسیا&lt;br /&gt;کدام چیز در انتظارم است، چه روی خواهد داد؟&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;..............................................................&lt;br /&gt;* پل گالاتا در استانبول دو محله‌ی گالاتا و بی‌اوغلو را به هم وصل می‌کند&lt;br /&gt;- ماتاهاری ، زاده‌ی هلند. رقاصه‌ای پرآوازه که به سال ۱۹۱۷ در فرانسه به جرم جاسوسی، به اعدام محکوم و تیرباران شد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;۲ ژوئن ۱۹۲۵&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاتر از خیابان ما، خیابان پِرا* است.&lt;br /&gt;باید ببینی‌ش: درست مثل نِوسکی پروس‌پِکت**،&lt;br /&gt;همه جا نور، شیک و زیبا،&lt;br /&gt;چند بار از آن گذشته‌ایم.&lt;br /&gt;خیابان ما باریک است، آه تا یادم نرفته&lt;br /&gt;هر صبح لیمو ترش و جعفری می‌خرم از پیر مردی،&lt;br /&gt;همه چیز در دور و برم بوی ماهی و ادویه دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با فرانسه‌ای که در مدرسه آموخته‌ام کاری از پیش نمی‌برم،&lt;br /&gt;اما آن واژه‌نامه‌ی سرخ را همراه دارم،&lt;br /&gt;روسی- فرانسه، که شکر خدا همه‌ی درها را به روم باز می‌کند.&lt;br /&gt;یاد گرفتن ترکی، شنیده‌ام که مشکل است.&lt;br /&gt;هنوز کلمه‌ای نمی‌دانم، خواندن‌اش ناممکن است.&lt;br /&gt;همسرم سر کار یاد خواهد گرفت، اما&lt;br /&gt;می گویند این‌جا هم روس زیاد است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید بتوانیم باشان آشنا شویم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌دانی، همان روز اول این‌جا خون‌ریزی دیدم!&lt;br /&gt;نشسته بودیم تو تاکسی از پل گالاتا تا میهمان‌خانه،&lt;br /&gt;حمال‌ها از پشت سرمان می‌آمدند با وسایل ما،&lt;br /&gt;اما میهمان‌خانه هم حمال‌های خودش را داشت،&lt;br /&gt;ناگهان با چاقو و قمه پریدند به هم،&lt;br /&gt;یکی‌شان خونین بر پیاده رو افتاد و مرد!&lt;br /&gt;خدای من، در این دیار همیشه همین است؟&lt;br /&gt;..................................................&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;* خیابان پرا، گران‌ترین مرکز خرید استانبول بوده‌است با سفارت‌خانه‌ها و کلیساها.&lt;br /&gt;** نوسکی پروس‌پکت، یکی از شناخته‌شده‌ترین خیابان‌های سن پترزبورگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;۸ ژوئن ۱۹۲۵&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حالا خیلی گرم است. انگار مرداد،&lt;br /&gt;به خانه‌ی ییلاقی‌مان رفته‌ایم.&lt;br /&gt;روستایی که تا شهر یک ساعت راه است،&lt;br /&gt;با خانه‌های چوبی و باغ‌های بزرگ و آباد...&lt;br /&gt;همسایه‌های رو به رویی آمدند خوشامد گفتند،&lt;br /&gt;اسم‌شان پالاجی است، خانواده‌ای بزرگ، آدم‌های خوب.&lt;br /&gt;خانه‌شان لب آب است، از تو حیات‌شان می‌توانیم برویم دریا.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز رفتم پی همسرم، سر ِ کارش،&lt;br /&gt;نزدیک همان‌جایی که نخستین روز پا به خشکی گذاشتیم،&lt;br /&gt;دستگاه‌های تراش، موتورها، بنایی عظیم.&lt;br /&gt;کمی نشستیم با موسیو بورلا*، رییس حرف زدیم،&lt;br /&gt;به قهوه‌ی خیلی سیاهی میهمان‌‌مان کرد&lt;br /&gt;(فنجانی خیلی کوچک، ساخت روسیه، نگاهش می‌کردی تَرَک می‌خورد)&lt;br /&gt;خوشم آمد – هر روز صبح از آن خواهم نوشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فکر که می‌کنم چگونه همه چیزی رو به راه است،&lt;br /&gt;راستش، شب‌ها، بهت‌ام می‌زند.&lt;br /&gt;در این شهر ِ آشفته‌گی ِ بی مهار&lt;br /&gt;برنامه‌ی خود پیش می‌بریم،&lt;br /&gt;اما در برابرمان پرده‌ای از راز کشیده شده است&lt;br /&gt;اگر روزی بتوانیم کنارش زنیم،&lt;br /&gt;چه‌ها که در برابر چشمان‌مان ظهور نخواهد کرد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;سرود آمرزش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;استانبول است آن‌جا دیگربار.&lt;br /&gt;هواپیما فرود می‌آید از فراز ِ فلوریا.&lt;br /&gt;سمت ِ راست، ییشیل‌کوی* به روشنی دیده می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشم‌هام را که ببندم:&lt;br /&gt;دوچرخه فروشی عادل آقا،&lt;br /&gt;قلب‌ها و تیرها بر درختان پارک،&lt;br /&gt;سینمای بزرگ رکس،&lt;br /&gt;آتش زغال سنگ در باغچه‌ی خانواده‌ی اکونومیدیس.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیش از فرود،&lt;br /&gt;می‌توانم لمس‌شان کنم، درست زیر هواپیما،&lt;br /&gt;دو کودک ایستاده میان خیابان،&lt;br /&gt;دوچرخه‌شان را پرت کرده‌اند تو زمین چمن.&lt;br /&gt;می‌دانم که – ماجراجویی واقعی –&lt;br /&gt;می‌خواهند به یاندیم‌چاوش بروند و دوغ بنوشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرخ‌ها که به زمین می‌خورند، هواپیما می‌لرزد:&lt;br /&gt;این‌بار نمی‌میرم تا باز زنده شوم&lt;br /&gt;می‌آیم جوانی‌م را به خاک بسپارم، همراه ِ پدرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;.........................................&lt;br /&gt;- فلوریا ، قصر ییلاقی بر ساحل دریای مرمره&lt;br /&gt;- ییشیل‌کوی ، فرودگاه استانبول&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;وقتی از مترو بیرون آمدم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;هفده ساله بودم که نخست بار به انگستان آمدم&lt;br /&gt;و در ویکتوریا از مترو بیرون آمدم، یک‌باره در آفتاب،&lt;br /&gt;خود را جهان‌گرد قرن شانزدهمی غربی دیدم&lt;br /&gt;که نخست بار استانبول ِ قصه‌ها را به چشم می‌دید&lt;br /&gt;میان ِ گردابی از رنگ و صدا،&lt;br /&gt;گرچه: آن تصویر را من اکنون در خیال دارم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما جسارت آن جهان‌گرد نداشتم هیچ&lt;br /&gt;(نخست بار بود که سوار هواپیما شده بودم)&lt;br /&gt;و هنوز ناآگاه به این‌که جهان&lt;br /&gt;به راستی چه کوچک و یک شکل بود&lt;br /&gt;(آن‌چه آن روز بهت‌زده‌ام کرد، دیگر اکنون به یادم نمی‌آید).&lt;br /&gt;مبهوت به هرکسی نگاه می‌کردم که از کنارم می‌گذشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صبح ِ روز بعد از خواب‌گاه دانشجویان بیرون آمدم:&lt;br /&gt;با زبان بیگانه نبودم، با لباس‌ها نیز، یا&lt;br /&gt;رودخانه که از دل ِ شهر می‌خزید.&lt;br /&gt;اما برای آنان بیگانه بودم، من، رونی،&lt;br /&gt;میان ِ آن همه آدم یکی نبود مرا بشناسد.&lt;br /&gt;نه زادگاه‌ام را می‌شناختند، نه مدرسه‌ی قدیمی‌م را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنهایی یعنی کسی آتیلا الهان را نشناسد.&lt;br /&gt;تنهایی یعنی که به زمان نوش‌خواری نتوانی به کسی بگویی:&lt;br /&gt;"پایه‌ی پل ِ اورتاکوی تقریبن تمام شده."&lt;br /&gt;یعنی که زود آموختم منتظر نامه باشم،&lt;br /&gt;یعنی که دیرزمانی می‌ترسیدم از عاشق شدن،&lt;br /&gt;یعنی که همیشه غلاف ِ امنی بکشی دور ِ خودت، هنوز خوب می‌دانم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمانی نشسته بودم خیره به لیوان ِ پُر ِ ویسکی&lt;br /&gt;نگاه می‌کردم به آب شدن ِ دو قطعه یخ،&lt;br /&gt;یادم می‌آید هنوز، بی که کلافه شوم.&lt;br /&gt;آب شدن یخ را می‌شد با چشم ِ غیرمسلح دید،&lt;br /&gt;این را هنوز نمی دانستم آن زمان؛ نخست انگار مقاومت می‌کنند.&lt;br /&gt;بعد زود مقاومت‌شان می‌شکند، تسلیم می‌شوند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;‌چه‌قدر پیش آمده که لُنگ بیندازم؟&lt;br /&gt;تنها به یاد دارم به دیوارهای اتاق‌ام چه می‌گفتم&lt;br /&gt;وقتی یکی یکی آنان که دوست می‌داشتم مردند، دور از من.&lt;br /&gt;با این همه عادت کردم به این همه و&lt;br /&gt;و اگر طاقت نداشتم، پنهان‌اش می‌کردم در گوشه‌ای از مغزم.&lt;br /&gt;هنوز خوب نمی‌دانم درد از کجا می‌آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با گذشت زمان همه چیزی آسان‌تر شد، بی‌گمان، اما&lt;br /&gt;نمی‌دانم به چه قیمتی؟ گاه از خود می‌پرسم.&lt;br /&gt;یعنی بیش از بُرد باخته‌ام؟&lt;br /&gt;چه چیز اکنون به پیش می‌رانَدَم؟&lt;br /&gt;هنوز آیا آرزوی ناممکنی دارم؟&lt;br /&gt;هنوز ترسی هم هست که احساس‌اش نکرده باشم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه‌ی آن‌چه می‌خواهم، می‌بینم اکنون،&lt;br /&gt;تا دمی تجربه کنم&lt;br /&gt;نقشی را که آرزو داشتم در ماجرایی پرهیجان&lt;br /&gt;وقتی نخست بار در ویکتوریا از مترو بیرون آمدم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;............................................&lt;br /&gt;- آتیلا الهان، شاعرترک (۱۹۲۵-۲۰۰۵) &lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;قصه‌ی دو شهر&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی که سی و چهار ساله شدم&lt;br /&gt;فکر کردم سال‌های عمرم را&lt;br /&gt;عادلانه تقسیم کرده‌ام میان استانبول و لندن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال یک‌باره دریافتم چهل ساله شدم،&lt;br /&gt;به گاهی که بی هدف در خیابان‌های لندن می‌گشتم،&lt;br /&gt;هر گوشه‌ای، ایست‌گاه اتوبوسی، تندیسی،&lt;br /&gt;هر خم ِ رودخانه، همه‌ چیزی، همه چیزی،&lt;br /&gt;قصه‌ای قدیمی و آشنا داشت.&lt;br /&gt;احساس کردم با هر تکه سنگی حرف می‌زنم&lt;br /&gt;(هم‌چون زمانی که در شهرستان، در بازگشت از گردش&lt;br /&gt;به هر کسی در خیابان اصلی سلام می‌کردم).&lt;br /&gt;چونان کودکی شیطان با چاقویی در دست&lt;br /&gt;حروف R و M را همه‌جای شهر حک می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌جا کنار شکوه ِ گوتیکی ِ بنای مجلس&lt;br /&gt;نیمکت ِ چوبی که به روزی آفتابی بر آن نشستم&lt;br /&gt;با نخستین دوست دخترم در نخستین سال ِ باشیدنم در لندن&lt;br /&gt;و پیاده‌روی ِ جنب ِ پل راه آهن&lt;br /&gt;که هر لحظه انگار خم می‌شد سوی آب.&lt;br /&gt;آن سو تنها می‌رفتم به تماشای فیلم ِ فرانسوی.&lt;br /&gt;تنهایی‌م هم‌زمان احساس ِ غریب غرور می‌داد به‌م.&lt;br /&gt;هم‌زمان نیز ترس، هم‌زمان اندوه.&lt;br /&gt;(احساسی که گه‌گاه به سراغ‌ام می‌آید&lt;br /&gt;هم‌چون طعمی که ناگهان به یادت آید).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌ گوشه، آن سو، می‌خانه‌ی "قو"&lt;br /&gt;با صندلی چرمی ِ سبز و میزهای چوبی:&lt;br /&gt;با هولوسی و محمد رفته بودم آن‌جا&lt;br /&gt;ظرف یک سال، زنی غده‌ی سرطانی&lt;br /&gt;از لوزالمعده‌ش بیرون کشیده بود.&lt;br /&gt;آن‌جا باجه‌ی تلفنی‌ست که از آن با الزا حرف زدم&lt;br /&gt;(صحبتی کوتاه، تنها یک سکه در جیب داشتم)؛&lt;br /&gt;کارگاهی که نخستین روزنامه‌ی سوسیالیستی در آن فروختم&lt;br /&gt;(کارگر پیر آهنگر هندی بود که گفت:"واسه من&lt;br /&gt;تموم شده، اما شما بجنبین، ادامه بدین.")&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(...)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روزی پدرم گفت "وقتی حالت گرفته‌س ننوش".&lt;br /&gt;"اگه حالت گرفته باشه، مشروب بدترش می‌کنه." حق با او بود:&lt;br /&gt;هر شب می‌نوشید، در حالی‌که من انتظار مرگ‌اش را می‌کشیدم.&lt;br /&gt;بنای بیمارستان جراح‌پاشا، در خیابان ِ کنار آب،&lt;br /&gt;انگار غولی پیش از تاریخ، برآمده از درون ِ آب،&lt;br /&gt;در کودکی مرا ترسانده بود همیشه.&lt;br /&gt;هنوزهم گاه بی‌جا احساس می‌کنم&lt;br /&gt;کودک شگفت‌انگیز مسابقه‌ام:&lt;br /&gt;گاه لندن را صحنه‌ای می‌بینم،&lt;br /&gt;نمایش به زبان انگلیسی‌ست، اما بیش‌تر بازی‌گران‌اش ترک.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن شب جهان‌گردی پیر جلوم را گرفت.&lt;br /&gt;نشانی پرسید که من هر روز از آن‌جا می‌گذشتم.&lt;br /&gt;تردید کردم، نمی‌دانم چرا، و گفتم&lt;br /&gt;"ببخشید، من اهل لندن نیستم."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;.....................................&lt;br /&gt;- حروف اول نام شاعر.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;پارکینگ&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی چه، تخیله‌ی یک روستا؟&lt;br /&gt;فکرش را هم نمی‌توانم بکنم.&lt;br /&gt;من، زاده‌ی استانبول، کودک خیابان‌های عریض،&lt;br /&gt;بناهای ده طبقه، نمی‌توانم بفهمم&lt;br /&gt;معنای خالی بودن چهل خانه هم‌زمان چه می‌تواند باشد،&lt;br /&gt;وقتی ناگهان دیگر صدایی از آن نمی‌آید.&lt;br /&gt;یعنی چه، تخیله‌ی یک روستا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه می‌ماند دیگر، وقتی روستایی به تمامی بسوزد؟&lt;br /&gt;وقتی دیگر اسفالتی در خیابان نباشد،&lt;br /&gt;خانه‌ها از بتون و پولاد نباشند،&lt;br /&gt;روستای سوخته آیا به طبیعت باز خواهد گشت؟&lt;br /&gt;وقتی همه را جمع می‌کنند و می‌بَرَند،&lt;br /&gt;تنها خاک می‌ماند و درختان؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر یکی از سالیان ِ بُرده باز گردد،&lt;br /&gt;چه خواهد دید، در آن‌جا که زاده و رشد کرده؟&lt;br /&gt;"دیلان رو یه بار بوسیده بودم"،&lt;br /&gt;"شبا می‌اومدیم این‌جا هندونه دزدی."&lt;br /&gt;می‌تواند آیا ایستاده کنار ِ دریاچه‌ی پشت سد بگوید این‌را؟&lt;br /&gt;یا که خاطره‌ها نیز پاک می‌شوند، همراه ِ روستا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی چه، تخیله‌ی یک روستا؟&lt;br /&gt;گرچه تصور هم نمی‌توانم کرد،&lt;br /&gt;گره‌گاه‌های زندگی‌م را یافته‌ام:&lt;br /&gt;مقایسه نمی‌توان کرد، با این حال،&lt;br /&gt;پارکی که در کودکی همیشه در آن فوتبال می‌کردم&lt;br /&gt;چند سال پیش شد پارکینگ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از کنارش که می‌گذرم، مثل ِ دیروز است&lt;br /&gt;پارک ِ کوچک ِ سبزی می‌بینم&lt;br /&gt;و نه جثه‌ی عظیم ِ بتونی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;محاصره&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روستای خلوت یونانی در گوکچیدا.&lt;br /&gt;چهل و هشت باشنده، جوان‌ترین‌شان هفتاد ساله.&lt;br /&gt;در چای‌خانه نشسته‌اند سر ِ میز&lt;br /&gt;تخته نرد بازی می‌کنند،&lt;br /&gt;انگار همه اینجایند، چیزی عوض نشده انگار.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانه‌ی بزرگ ِ نبشی، با مهتابی ِ فرو ریخته&lt;br /&gt;خالی نیست انگار، بوی غذا می‌شنوی؛&lt;br /&gt;انگار که پسرها نه در آتن، دخترها نه در آلمان؛&lt;br /&gt;خواهر و برادرزاده‌ها نه در استرالیا هستند،&lt;br /&gt;انگار بچه‌ها در میدان دارند بازی می‌کنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر مهتابی فرو ریزد، کسی برود،&lt;br /&gt;به نوشیدن و بازی ِ تخته نرد ادامه خواهند داد.&lt;br /&gt;ادامه خواهندش داد. چه کار دیگری می‌توانند؟&lt;br /&gt;انگار مردها هر دم از مزرعه بازخواهند گشت،&lt;br /&gt;انگار همه کسی این‌جاست، چیزی تغییر نکرده.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در اعماق چشمان‌شان تاریکی غریبی نشسته است،&lt;br /&gt;انگار همه چیزی که دفاع می‌کنند از آن می‌تواند فرو ریزد،&lt;br /&gt;انگار شکست ِ نهایی اکنون دور نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار پیامبرانی به دیار دور فرستاده‌اند&lt;br /&gt;اما سال‌هاست انتظار پاسخ می‌کشند، بی هیچ امیدی. &lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;میراث&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نیزه را که پیش ِ چادر ِ بزرگ به زمین فرو کرد&lt;br /&gt;بیماری سخت را اعلام کرد، خان.&lt;br /&gt;نخست زمین‌های بی‌حد و مرزش را&lt;br /&gt;قسمت کرد میان چهار پسر.&lt;br /&gt;میوه‌ی بیست‌ سال تصرف را چهار قسمت کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن‌گاه پسرها را کنار بستر بیماری‌ش فراخواند.&lt;br /&gt;به هر کدام نیزه‌ای داد. گفت: بشکنیدش!&lt;br /&gt;آسان شکستند. بعد به هر کدام پنج نیزه داد.&lt;br /&gt;گفت: بشکنید! نتوانستند.&lt;br /&gt;گفت: با هم باشید. آن‌که تنهاست، می‌شکند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گذاشت پسران‌اش بروند؛ آخرین کارش را کرده بود.&lt;br /&gt;خان بزرگ در بستر غلتید،&lt;br /&gt;خیره به جهانی که پیش رو خلق کرده بود.&lt;br /&gt;یک سو دریای خزر و سوی دیگر دیوار چین.&lt;br /&gt;گفت، اکنون می‌توانم بمیرم، اجداد به انتظارم هستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوه‌هام قبای زربفت خواهد پوشید&lt;br /&gt;بر اسب‌های بادپا سوار خواهند شد،&lt;br /&gt;زیباترین زنان را در آغوش خواهند کشید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسفا که، خوب می‌دانم این را&lt;br /&gt;به یاد نخواهد داشت&lt;br /&gt;این همه از که دارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;بازگشت انور پاشا از &lt;strong&gt;ساری‌کمیش&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از اتاق‌اش در وزارت جنگ&lt;br /&gt;خیره به مناره‌های مسجد سلیمانیه؛&lt;br /&gt;از پس هفتاد و دو ساعت سفر ِ قطار&lt;br /&gt;تا دیروقت شب از ارزروم به استانبول رسید&lt;br /&gt;فکرش را هم ن‌کرد به خانه برود&lt;br /&gt;آن‌جا که شاه‌دخت ناجیه به انتظارش بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گماشته پشت ِ هم قهوه‌ی تلخ می‌آورد.&lt;br /&gt;امپراتوری عثمانی چنان شکستی هرگز نخورده بود،&lt;br /&gt;اکنون باید آن همه سرباز ِ یخ زده را از یاد ببرد.&lt;br /&gt;آن همه میدان جنگ در فکر دارد،&lt;br /&gt;نقشه‌های بزرگ، حیله‌های سیاسی.&lt;br /&gt;شب در سفارت آلمان شام خواهد خورد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا وقت‌اش نیست، لابد از خسته‌گی‌ست،&lt;br /&gt;اما یک‌باره یاد مدرسه‌ی نظامی ماناستیر*** می‌افتد&lt;br /&gt;و روزی که به سرش زد شورش کند.&lt;br /&gt;و آشنایی‌ش در جلسه با طلعت:&lt;br /&gt;"قدرت شما چه اندازه است، آقای من&lt;br /&gt;کجا بودیم و کجا هستیم اکنون!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از اتاق‌اش در طبقه‌ی بالای وزارت جنگ&lt;br /&gt;خیره به مناره‌های مسجد سلیمانیه،&lt;br /&gt;که گه‌گاه سر به ابرها می‌سایند.&lt;br /&gt;چه‌گونه باورش شود که&lt;br /&gt;- پاشا، وزیر، داماد ِ سلطان، محبوب ِ آلمان‌ها-&lt;br /&gt;جایی دور در ترکستان خواهد مرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;یک عضو پیر اتحادیه چه فکرها که نمی‌کرده&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیروز حسین جاهد به زندان افتاد.&lt;br /&gt;فردا در سلول زندان هشتاد ساله‌ می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این که اکنون محکوم شده است&lt;br /&gt;مرا به یادهای گذشته بازگرداند،&lt;br /&gt;فکر کردم و همه چیزی را دوباره سنجیدم،&lt;br /&gt;با تردید به همه کاری که زمانی کرده بودیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال‌ها بود که از فکرم رانده بودم،&lt;br /&gt;گرچه گاهی به خاطرم باز می‌گشت،&lt;br /&gt;(گذشته‌ی خودم است آخر):&lt;br /&gt;خدای من، ارزش داشت این همه که کردیم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندین تن از ما ناپدید شدند؟&lt;br /&gt;چه قدر حمله، حکم اعدام، جنازه،&lt;br /&gt;چندین تن از ما را تاریخ از یاد برد،&lt;br /&gt;فکر کن به بازگشت‌ام از پاریس،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رشید در بشیکتاش خودکشی کرد.&lt;br /&gt;طلعت در برلین مرد، جمال در تفلیس،&lt;br /&gt;آن سال‌های اردوگاه در مالتا و آن همه از ما،&lt;br /&gt;در آغاز سال‌های پنجاه، تنها چند تن مانده‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می‌توانی بگویی (بارها گفته‌اند)&lt;br /&gt;"شما زمان ِ گذشته‌اید، دیگر چه سود؟"&lt;br /&gt;(چه‌قدر دل‌ام برای آنانی تنگ است که گذشته‌اند)&lt;br /&gt;من هم اما چیزی دارم بگویم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاریخ چونان رقص والس بر ما گذشته است&lt;br /&gt;درست، یکی یکی‌مان از لیست اعضا خط زده شده‌ایم،&lt;br /&gt;اما هم‌زمان که تاریخ از یک سو لِه‌مان می‌کند،&lt;br /&gt;ما، از سوی دیگر، تاریخ را دگرگون هم کرده‌ایم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-4886829617740438285?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4886829617740438285'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/4886829617740438285'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/05/blog-post_09.html' title='سی‌ و نهمین جشنواره‌ی شعر رتردام، ژوئن ۲۰۰۸'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SCQ-4Bm13JI/AAAAAAAAAaA/_8tsYZPUgzk/s72-c/rocabulario-1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-1992614339687595620</id><published>2008-05-03T00:00:00.001+02:00</published><updated>2008-05-07T21:06:11.220+02:00</updated><title type='text'>تارکوفسکی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SCH8_pGhZsI/AAAAAAAAAZg/qvdPWBG-HPk/s1600-h/anderh1.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5197713615257429698" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SCH8_pGhZsI/AAAAAAAAAZg/qvdPWBG-HPk/s320/anderh1.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;صحنه‌ای هست در فیلم"&lt;strong&gt;نوستالژیا&lt;/strong&gt;"ی تارکوفسکی. وقتی شاعر روس قرار است از استخری بگذرد. عمق آب هم زیاد نیست. به بالای قوزک پایش می‌رسد. آن وسط چشمه‌ای جوشان هم هست. شاعر ما فقط باید هنگام عبور، شمع روشنی را در دست بگیرد و به آن سوی برساند. به نظر ساده می‌آید. و شاید همین فریب‌اش می‌دهد. راه می‌افتد. شعله‌‌ی لرزان شمع با هر گام‌ او رو به خاموشی می‌رود و در نیمه راه خاموش می‌شود. شاعر برمی‌گردد. شمع را دوباره روشن می‌کند. این بار حواسش را بیشتر جمع می‌کند. اما شعله در برابر نسیمی که می‌وزد تاب نمی‌آورد. خاموش می‌شود. شاعر دوباره برمی‌گردد . شمع را برای بار سوم روشن می‌کند حالا حساب کار دستش آمده، شش دونگ حواس‌اش را روی شمع می‌گذارد. دست‌ها را سرپناه او می‌کند. شمع را چون معشوق در آغوش می‌گیرد. نفس را حبس می‌کند. آرام گام برمی‌دارد و سرآخر شمع روشن را به آن‌سوی می‌رساند و بعد نقش زمین می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;«باغ در باغ&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;◄نگاهی به کتاب &lt;a href="http://tangeeram.com/dastane%20dustan/k-T.S.pdf"&gt;"&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;سرزمین ویران&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;"، &lt;span style="color:#6666cc;"&gt;کوشیار پارسی&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-1992614339687595620?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1992614339687595620'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/1992614339687595620'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/05/blog-post.html' title='تارکوفسکی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SCH8_pGhZsI/AAAAAAAAAZg/qvdPWBG-HPk/s72-c/anderh1.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-2370731838004540538</id><published>2008-04-19T09:50:00.003+02:00</published><updated>2008-04-19T10:41:06.731+02:00</updated><title type='text'>تایریسیاس در «سرزمین ویران»</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;em&gt;دوستان خارج از ایران&lt;/em&gt;: برای سفارش و تهیه کتاب «سرزمین ویران» گزیده‌ی شعرهای تی. اس. الیوت، از این پس می‌توانند با &lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.ferdosi.com/book/ShowBookDetail.asp?BkCode=10004143&amp;amp;btSubmit.x=15&amp;amp;btSubmit.y=2"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;این‌جا &lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;(کتاب‌فروشی فردوسی در استکهلم) تماس بگیرند.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;تایریسیاس&lt;/span&gt; در «&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;سرزمین ویران&lt;/span&gt;»&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;من تایریسیاس،&lt;br /&gt;که نابینا هستم و میان دو زندگی می‌لرزم،&lt;br /&gt;من پیرمردی&lt;br /&gt;با پستان‌های چروکیده‌ی زنانه،&lt;br /&gt;می‌توانم در ساعت ِبنفش&lt;br /&gt;زمان ِشبانه را&lt;br /&gt;ببینم که در راه خانه‌است&lt;br /&gt;و ملاحان را از دریا به خانه‌است&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;تایریسیاس، گر چه نابینا است، اما می‌تواند در ساعت ِبنفش ببیند، یعنی در آن لحظه‌ی یگانه‌ای که روز و شب هویت جداگانه ِخود را از دست می‌دهند و با هم یکی می‌شوند. می‌خواهد بگوید که چشم ِبینا با بینایی ِواقعی یکی نیست. چشم ِبینا پدیده‌های زندگی را جدا از هم می‌بیند. یعنی آن‌ها را به مجموعه‌ای از چیزهای مجزا و بی‌رابطه، کاهش می‌دهد. یعنی همان کاری که مادام سوسوستریس می‌کند&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;...&lt;br /&gt;او که می‌گویند عاقل‌ترین زن اروپا هم هست&lt;br /&gt;دستی ورق ِشوم دارد .&lt;br /&gt;گفت، این ورق ِتوست، دریانورد ِمغروق فنیقی.&lt;br /&gt;(نگاه کن، چشم‌هایش اینک مرواریدند!)&lt;br /&gt;و این بلادونا،&lt;br /&gt;بانوی صخره‌ها،&lt;br /&gt;بانوی وضعیت.&lt;br /&gt;این هم مردی با سه پاره چوب، و این هم چرخ،&lt;br /&gt;و این تاجر یک چشم،&lt;br /&gt;و این ورقِ سفیدی که می بینی بر دوش‌اش،&lt;br /&gt;چیزی است که من&lt;br /&gt;رُخصت ِدیدن‌اش را ندارم .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یعنی این‌که فقط بگوییم «این... و این... و این ... و این...» یعنی همان‌کاری که این فالگیر شهیر با آن دسته ورق ِشوم‌اش می‌کند. شهرتی هم به هم‌زده، چرا که می‌تواند با روشن‌بینی خود، غیب‌گویی‌اش را چنان هدایت کند که فقط بر اشیایی که در میدان ِدید ذهنی‌اش هستند، متمرکز شود. و ارتباط آن‌ها را با میدان ِدید وسیع‌تری، ــ که می‌تواند معنا و اهمیت این اشیاء را کامل‌تر کندــ قطع می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«دیدن » باچشم ِبینا، یعنی توجه کامل به هر چیز به طور جداگانه، و ندیدن آن‌چه در حول وحوش آن می‌گذرد. اما بینایی تایریسیاس از جنس دیگری است. برای او که در ساعت ِبنفش به تماشا نشسته، این نیروی باز‌شناختن اشیاء ـ که برای انسان‌های عادی این همه مهم است ـ هیچ اهمیتی ندارد. برای او زوال و جلال، جدایی ناپذیرند. همه‌ی تخت‌ها، یک تخت‌اند و همه‌ی عشق‌ورزی‌ها، کردارهایی هستند عین هم، بی هیچ افتراقی. او به تمایز عقل سلیم میان مرگ و زندگی اعتنایی ندارد. جمعیت ِروان بر پل ِلندن را، رژه‌ی مرده‌گان می‌بیند. میان گذشته و حال فرقی نمی‌بیند. و به وقت سلام‌کردن به کسی در زمان حاضر، او را چون فردی که در کِشتی‌های مایلی، هم‌سفرش بوده، صدا می‌زند&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;روزی زمستانی در مه‌ای قهوه‌ای،&lt;br /&gt;انبوه ِمردم بر پل ِ لندن روان بودند،&lt;br /&gt;انبوه!&lt;br /&gt;گمان نمی‌کردم، مرگ این همه را از پای انداخته باشد..&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;آن‌جا آشنایی دیدم. صدایش کردم،&lt;br /&gt;استت‌ُسون!&lt;br /&gt;تو که در مایلی تو کِشتی‌ها با من بودی!&lt;br /&gt;جسدی را که پارسال در باغچه‌ی خانه‌ات کاشتی،&lt;br /&gt;جوانه زد&lt;br /&gt;شکوفه می‌دهد امسال&lt;br /&gt;یا سرما خراب کرد خوابش را؟&lt;br /&gt;مراقب سگ، دوست انسان باش،&lt;br /&gt;با پنجه قبر می‌شکافد و مرده گور به گور می‌کند !&lt;br /&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تایریسیاس برخلاف مادام سوسوستریس که ملاح فنیقی، تاجر یک چشم، و انبوه مردمِ منتظر را، آشکارا هم‌چون افرادی جدا از هم می‌بیند. همه مردان را یک مرد، و همه‌ی زنان را یک زن می‌بیند و حتی همین تمایز زن و مرد را، در وجودِ( مونث و مذکر) ِخودش، از بین می‌برد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«سرزمین ویران» می‌خواهد بگوید که نابینایی تایریسیاس را نباید فقط به شکل منفی تفسیر کرد. درست است که از نیروی مثبتی که ما دید ِکامل می‌نامیم محروم است، اما نابینایی ِ بینای او، منطقی مدرنیستی دارد. منطقی که بعد در کل ساختار شعر « سرزمین ویران» عریان می‌شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال ۱۹۳۵، در رمانی از &lt;em&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;الیاس کانه‌تی&lt;/span&gt;&lt;/em&gt; به نام کورکنندگی یا خیره‌کنندگی، نظری غیرمنتظره در این زمینه ابراز شد. قهرمان این رمان، که استاد مطالعات شرق‌شناسی است، به طور اتفاقی این موضوع را کشف می‌کند که قدرت ‌‌دید ِکاملِ بینایی، اصلی‌است کیهانی. او وقتی می‌بیند که وسایل پُر دنگ و فنگ اتاق خواب، که زنش در کتابخانه‌ی او گذاشته، نمی‌گذارد حواسش را جمع کتاب‌ها و پژوهش‌هایش بکند، یاد می‌گیرد که چشم‌بسته راهش را از میان قفسه‌های کتاب‌ها پیدا کند. کتاب‌هایش را « کورمال کورمال» انتخاب می‌کند. گرچه انتخاب‌هایش در مقایسه با چشمِ بینا، خطاست اما نتیجه‌ی کار، او را به حیرت وا می‌دارد. خوش‌حالش می‌کند و تحت تأثیر قرار می‌دهد.&lt;br /&gt;ارزش مجاورت، هم‌جواری تصادفی، بخت ِخوش می‌یابد و این گفته‌ی رولان بارت را به یادمان می‌آورد که فکر با هم‌کناری کلمات ظاهر می‌شود، و « این بخت ِخوش ِکلامی، ... میوه‌ی رسیده‌ی معنا را می‌چیند...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاید تصویر جالبی باشد ولی نمی‌خواهیم الیوت را تصور کنیم که کورمال کورمال کنار قفسه‌هایش راه می‌رود، دنبال ِکتاب شکسپیر خود، کتاب میلتون یا دانته‌ی خود، می‌گردد و به جایش کتاب &lt;em&gt;راهنمای پرندگان شرق آمریکای شمالی &lt;/em&gt;یا &lt;em&gt;انحلال پیشنهادی ِنوزده کلیسای شهر،&lt;/em&gt; یا کتاب‌های دیگر را بیرون می‌کشد، که هر کدام چیزی غیرمنتظره به سرزمین ویران افزوده‌اند. نکته این جاست که قهرمان ِرمان، در این جست‌وجوهای ماجراجویانه در کتابخانه، اصلی فعال را در کار می‌بیند؛ در این نوع نابینایی ِبینا، راهی کشف می‌کند تا چیزهایی را که به نظر می‌رسید کوچک‌ترین ربطی به هم ندارند، به هم ربط دهد. نابینایی ابزاری می‌شود که با آن می‌توان از پس زندگی برآمد. قهرمان الیاس کانه‌تی به این نتیجه می‌رسد که « نابینایی سلاحی است علیه زمان و مکان، و هستی ما نوعی نابینایی عظیم و بی‌همتاست. هم‌جواری چیزهایی را ممکن می‌سازد که اگر همدیگر را می‌دیدند امکان پذیر نبود.»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نابینایی او، چون نابینایی چشمان ِلب‌ریز از اشک یا درد، یا نابینایی آن‌ها که چشم فرو می‌بندند تا شاید خواب ببینند یا عشق بورزند یا بمیرند، نیست. نابینایی از زیاددیدن است، از نگاه کردن به دل ِروشنی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;...&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;چشم‌ام سیاهی رفت. میان مرگ و زندگی بودم،&lt;br /&gt;هیچ نمی‌دانستم،&lt;br /&gt;آن‌جا که نگاه کردم به دل ِروشنی ،&lt;br /&gt;به سکوت .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;dd&gt;&lt;dd&gt;&lt;span style="color:#000099;"&gt;دریا خالی و ویران&lt;/span&gt;&lt;/dd&gt;&lt;/dd&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#000066;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://photos1.blogger.com/blogger/5980/72/1600/mac%20farlin.jpg"&gt;&lt;img style="FLOAT: right; MARGIN: 0px 0px 10px 10px; CURSOR: hand" alt="" src="http://photos1.blogger.com/blogger/5980/72/200/mac%20farlin.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;span style="color:#000000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#333333;"&gt;آنتولوژی مدرنیسم&lt;/span&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;ملکم بردبری، جیمز مک فارلین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/a&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;انتشارات پنگوئن&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یادداشت بالا بخش کوچکی از مقاله‌ی جیمز مک فارلین است. متن کامل آن، تحت عنوان«وضعیت ذهنی مدرنیسم» با ترجمه خانم فرزانه طاهری، در«کارنامه»های شماره ۲و۳، سال ۱۳۷۷، منتشر شده‌است. «آنتولوژی مدرنیسم» در دانشکده‌های ادبیات در سوئد به عنوان یکی از منابع اصلی و معتبر در زمینه‌ی مدرنیسم تدریس می‌شود. ترجمه و بازنویسی این تکه خوب خواندن متن اصلی است و نه بیشتر، تکه‌هایی از «سرزمین ویران»، گزیده‌ی شهرهای تی. اس. الیوت را به آن اضافه کردم تا شاید متن بهتر درک شود. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;«&lt;span style="color:#339999;"&gt;باغ در باغ&lt;/span&gt;»&lt;br /&gt;&lt;div dir="ltr"&gt;&lt;p&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;&lt;em&gt;Modernism 1890-1930 / edited by Malcolm Bradbury and James McFarlane&lt;br /&gt;ISBN: 0-14-013832-3&lt;br /&gt;London : Penguin Books, 1991, cop. 1976&lt;/em&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-2370731838004540538?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2370731838004540538'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/2370731838004540538'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/04/blog-post_19.html' title='تایریسیاس در «سرزمین ویران»'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-951544371106414795</id><published>2008-04-13T22:09:00.001+02:00</published><updated>2008-04-13T22:23:37.663+02:00</updated><title type='text'>قربون هوش گاو</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;در سال ۱۹۱۹ در کلن، " &lt;strong&gt;دادا&lt;/strong&gt;" برای ما، قبل از هر چیز یک واکنش روحی بود. یک جنگ خانمان‌سوز و احمقانه مدت پنج سال هستی و موجودیت ما را درهم ریخته بود. کارهایی که به این دوره‌ی زندگی‌ام تعلق دارد بیش از این‌که تحسین برانگیزنده باشد صدای اعتراض‌ها را بلندتر کردند. در پاریس، برلین، کلن، زوزیخ، نسل جوانی که همه‌ی افراد آن‌ بیان‌گر یک احساس بودند بر ضد دورویی و حماقت شوریدند و به نظرم این امتیاز "&lt;strong&gt;دادا&lt;/strong&gt;" بود که در عین شکفته‌گی از بین رفت ولی در همین مدت کوتاه دوستی‌ها را تقویت کرد و در این دیوار حماقت روزنه‌ی کوچکی پدید آورد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Max_Ernst"&gt;ماکس ارنست&lt;/a&gt;&lt;/strong&gt;-(&lt;span style="color:#339999;"&gt;باغ در باغ&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SAJf4ynmDnI/AAAAAAAAAZE/l04n6nlotqw/s1600-h/blind-man.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5188815149949390450" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SAJf4ynmDnI/AAAAAAAAAZE/l04n6nlotqw/s400/blind-man.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://www.fazelifilms.com/film.html"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;سایت فیلم&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;(نانام)&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;کار تازه‌ای از نانام&lt;/span&gt; &lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;اعتراف&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;پاشد و گف می‌گم، می‌گام، گام و زد بیرون. رف تو دریا، دریا زد بیرون.&lt;br /&gt;برگشت تو خرابه&lt;br /&gt;-پناهندگی سیاسی&lt;br /&gt;-سخت نگیر!&lt;br /&gt;-اجتماعی&lt;br /&gt;-مگه می شه!&lt;br /&gt;-مذهبی&lt;br /&gt;-یعنی کوسه‌هاتم بهایی شدن؟!&lt;br /&gt;- آخه من.. آخه من.. آخه من.. آخه من..&lt;br /&gt;&lt;em&gt;بابا جون، سی دی رو خاموش کن!&lt;br /&gt;&lt;/em&gt;&lt;br /&gt;بعد ۳۰، ۴۰ هزار تا کوسه ریختن تو خیابونا&lt;br /&gt;دو تاشون دندوناشونو کشیدن&lt;br /&gt;۴ تاشون گیاه خوار شدن&lt;br /&gt;۷ تاشون بچه های مردمو خوردن&lt;br /&gt;بریدن. گفتن باشه. سیاسی؟&lt;br /&gt;-سخت نگیرین!&lt;br /&gt;-اجتماعی؟&lt;br /&gt;-مگه می شه!&lt;br /&gt;-مذهبی؟&lt;br /&gt;- یعنی کوسه‌هام بهایی شدن؟&lt;br /&gt;پس چی؟ -&lt;br /&gt;انسانی.-&lt;br /&gt;-چی؟!&lt;br /&gt;انسانی.اَنسانی. عنسانی. منسانی. آسانی. ساسانی.&lt;br /&gt;- یعنی تاریخی؟&lt;br /&gt;- درسه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بعد یه قانون به ماده اضافه کردن به اسم پناهندگی تاریخی و بهش دادن...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا سوئد واسه خودش می چره و به همه می‌گه حیوون. کسی‌ام جرئت نداره بِهش چیزی بگه. گف، می‌گه می‌گم، می‌گام، گام و می‌زنه بیرون....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;/big&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-951544371106414795?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/951544371106414795'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/951544371106414795'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/04/blog-post_13.html' title='قربون هوش گاو'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SAJf4ynmDnI/AAAAAAAAAZE/l04n6nlotqw/s72-c/blind-man.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-3760495475986324546</id><published>2008-04-11T00:15:00.004+02:00</published><updated>2008-04-12T08:22:46.737+02:00</updated><title type='text'>چند صحنه بدون منطق ارسطویی- محمود داوودی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SABUv90aygI/AAAAAAAAAY8/oShae3D40c8/s1600-h/mahmoodbild.jpg"&gt;&lt;img id="BLOGGER_PHOTO_ID_5188239953755818498" style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SABUv90aygI/AAAAAAAAAY8/oShae3D40c8/s400/mahmoodbild.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;big&gt; &lt;center&gt;&lt;a href="http://www.blogger.com/"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;چند صحنه بدون منطق ارسطويی&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;محمود داوودی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;object style="BORDER-RIGHT: 3px solid; BORDER-TOP: 3px solid; BORDER-LEFT: 3px solid; BORDER-BOTTOM: 3px solid" height="46" width="147" classid="clsid:6BF52A52-394A-11D3-B153-00C04F79FAA6"&gt;&lt;param name="URL" value="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/chandSahneh.wma"&gt;&lt;param name="rate" value="1"&gt;&lt;param name="balance" value="0"&gt;&lt;param name="currentPosition" value="0"&gt;&lt;param name="defaultFrame" value=""&gt;&lt;param name="playCount" value="1"&gt;&lt;param name="autoStart" value="0"&gt;&lt;param name="currentMarker" value="0"&gt;&lt;param name="invokeURLs" value="-1"&gt;&lt;param name="baseURL" value=""&gt;&lt;param name="volume" value="100"&gt;&lt;param name="mute" value="0"&gt;&lt;param name="uiMode" value="full"&gt;&lt;param name="stretchToFit" value="0"&gt;&lt;param name="windowlessVideo" value="0"&gt;&lt;param name="enabled" value="-1"&gt;&lt;param name="enableContextMenu" value="-1"&gt;&lt;param name="fullScreen" value="0"&gt;&lt;param name="SAMIStyle" value=""&gt;&lt;param name="SAMILang" value=""&gt;&lt;param name="SAMIFilename" value=""&gt;&lt;param name="captioningID" value=""&gt;&lt;param name="enableErrorDialogs" value="0"&gt;&lt;param name="_cx" value="3889"&gt;&lt;param name="_cy" value="1217"&gt;&lt;br /&gt;                        &lt;embed src="http://www7.hemsida.net/timeandvoice/chandSahneh.wma" stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1"&gt;&lt;/embed&gt;&lt;/object&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#339999;"&gt;چاپ اول، استکهلم تابستان ۱۳۶۹- کتاب "ِانْهِدوانا"&lt;br /&gt;چاپ دوم، تهران ۱۳۸۳- مجموعه شعر"چند صحنه"&lt;/span&gt; &lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;"&gt;همان داستان کهن&lt;br /&gt;به تاريکی اندر شدن&lt;br /&gt;با سری پُر از تصوير&lt;br /&gt;تصوير ستارگان&lt;br /&gt;که همراهی‌ام می‌کند&lt;br /&gt;و من که آستين جر می‌دهم تا خلاص شوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چراغ خيابان نيمی از چهره‌ام را روشن می‌کند&lt;br /&gt;نيم دیگر به تاريکی- فراموشی- زنده در الکل خالص&lt;br /&gt;ادای دلقک‌ها را در می‌آورم&lt;br /&gt;چند بار با چاقوی خيالی خودم را می‌کشم&lt;br /&gt;چند بار سايه‌ام را لگد می‌کنم&lt;br /&gt;چند بار با سايه‌ام حرف می‌زنم&lt;br /&gt;(خداوند هدايت را بیامرزد)&lt;br /&gt;اتاقی در دل شهر اجاره می‌کنم&lt;br /&gt;همه‌ی مخدرها را استعمال می‌کنم&lt;br /&gt;اعتراف می‌کنم&lt;br /&gt;ادای خودم&lt;br /&gt;و شکلکی از هدايت&lt;br /&gt;معجزه می‌کنم&lt;br /&gt;خيابان پر از باران را&lt;br /&gt;از خاطره‌ی مرده‌گان سرشار می‌کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ‌کس بی‌رحم‌تر از خودت نيست&lt;br /&gt;بطری‌ها را يکی بعد از دیگری&lt;br /&gt;در گنجه می‌چپانی&lt;br /&gt;-مخفی مي‌کنی؟ از کی؟&lt;br /&gt;قرص‌های خواب را&lt;br /&gt;توی ليفه‌ی شلوارت می‌گذاری&lt;br /&gt;-مخفی مي‌کنی؟ از کی؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مجالی برای به لب گزيدن ساقه‌ی علف نيست&lt;br /&gt;عق می‌زنم&lt;br /&gt;ستارگان دنبالم می‌کنند&lt;br /&gt;راه نيست&lt;br /&gt;تنها مسير شيرگون&lt;br /&gt;ماندن&lt;br /&gt;پوسيدن&lt;br /&gt;عادت به پوسيدگی&lt;br /&gt;جواب همه‌ی سلام‌ها را دادم&lt;br /&gt;چونان عاقله مردی که همه‌ی رسوم بداند&lt;br /&gt;شرط ادب به جای آورد&lt;br /&gt;ارزش دوستی پاس بدارد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او دارد به شاهکارش می‌انديشد&lt;br /&gt;من به عصب‌هايم می‌انديشم&lt;br /&gt;به دستگاه گردش خون&lt;br /&gt;به خيابانی در بمبئی يا کلکته&lt;br /&gt;و جوی آب و سرو روان و جان جهان و جن وپری&lt;br /&gt;پس بودا چی، خره؟&lt;br /&gt;ستاره‌گان دنبالم می‌کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که بود که گفت که می‌شود؟&lt;br /&gt;که بود که خواست که توانست؟&lt;br /&gt;که بود که مُرد که پيش از آن‌که&lt;br /&gt;ناگهان عاشق بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کودکی در تابستان به ماهيان قسم خورد&lt;br /&gt;دست‌ها به پوست سبز آب کشيد&lt;br /&gt;نخل‌ها مرتب کرد&lt;br /&gt;برگ نعنا بوئيد&lt;br /&gt;با اولين تصوير کشتی به آب زد&lt;br /&gt;یک نفخه‌ی گرفته و سنگين*&lt;br /&gt;پيکرت کنار آب افتاده بود&lt;br /&gt;و گيسوانت خزه بود&lt;br /&gt;و پروانه‌های پستان تو را&lt;br /&gt;من&lt;br /&gt;هرگز&lt;br /&gt;هيچ‌کس نديده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اندوه&lt;br /&gt;مثلِ&lt;br /&gt;يا ماشين مش ممدلی‌ست&lt;br /&gt;نه بوق داره&lt;br /&gt;نه صندلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نوستالژی&lt;br /&gt;مثلِ&lt;br /&gt;يا&lt;br /&gt;صدای پروين است&lt;br /&gt;"باز امشب در اوج آسمانم"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بودن یا نبودن&lt;br /&gt;بيضایی پرسيد: ديگه کی کشته می‌شه؟&lt;br /&gt;گفتم : اوفيليا و برادرش&lt;br /&gt;کلاديوس&lt;br /&gt;پلونيوس&lt;br /&gt;ملکه&lt;br /&gt;ملکه&lt;br /&gt;مکث!&lt;br /&gt;مکث!&lt;br /&gt;-ديگه؟&lt;br /&gt;مکث!&lt;br /&gt;بيضایی خنديد&lt;br /&gt;گفت: خود هملت!&lt;br /&gt;بهمن گفت: وقتی فاوست روحشو به شيطان می‌فروشه...&lt;br /&gt;گفتم: خواهر گوته رو!&lt;br /&gt;رعنا گفت: شميم خیلی باسواده&lt;br /&gt;نا صر گفت: ولی تعهد حاليش نيست&lt;br /&gt;کامران گفت: چه چشم‌های رعنايی&lt;br /&gt;اکبر گفت: همه جاکشن والسلام&lt;br /&gt;گفتم : چی؟&lt;br /&gt;گفت : غير ازتو و گوته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد هر چی داشتيم&lt;br /&gt;داديم عرق&lt;br /&gt;تو کافه‌ی موند بالا&lt;br /&gt;اسمش چی بود خدايا؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از قله‌ی بلند فرود آمد&lt;br /&gt;نطفه‌ی آب بر زمين نهاد&lt;br /&gt;نطفه‌ی آتش بر زمين نهاد&lt;br /&gt;ستاره‌گان را گفت:&lt;br /&gt;رهايش نکنيد&lt;br /&gt;آب خوش از گلویش پایين نرود&lt;br /&gt;دنبالش کنيد&lt;br /&gt;حتی اگر به آسمان هفتم برود&lt;br /&gt;ستاره‌گان می‌آمدند&lt;br /&gt;فريب نمی‌شدشان داد&lt;br /&gt;حتی وقتی می‌شاشيدم&lt;br /&gt;**-Din djävel&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر می‌توانستيد&lt;br /&gt;مرا در لحظه‌ی موعود&lt;br /&gt;که به آسمان پرواز می‌کنم&lt;br /&gt;ببينيد&lt;br /&gt;آه اگر می‌توانستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه‌ی صدا‌های زيرزمين را شنيدم&lt;br /&gt;مسيری که طی طريق می‌کند&lt;br /&gt;طيران عشق&lt;br /&gt;آن‌که آن کلام را گفت&lt;br /&gt;آن‌که همه چیز را رها کرد&lt;br /&gt;سر به بيابان گذاشت&lt;br /&gt;همان که شنيد&lt;br /&gt;اسم عشق را&lt;br /&gt;همان که بوذ و بوذ و بوذ&lt;br /&gt;تا از دلِ خرد گياهی سر بر آورد&lt;br /&gt;سر در آورد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيچ ديده‌ای&lt;br /&gt;خیابانی پر از شاش&lt;br /&gt;تا شانه‌ی مرد و زن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هل هل گرگ چنبری&lt;br /&gt;زهره نداری ببری&lt;br /&gt;اگه بردم چه می‌کنی&lt;br /&gt;خُرد و خميرت می‌کنم&lt;br /&gt;خونه خاله کدوم وره&lt;br /&gt;از اين وره از اون وره&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;ul&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#666666;"&gt;*"مد و مه"ـ ابراهیم گلستان&lt;br /&gt;**"فحش سوئدی"&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;br /&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-3760495475986324546?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3760495475986324546'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/3760495475986324546'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='چند صحنه بدون منطق ارسطویی- محمود داوودی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_vLzF0_jy03U/SABUv90aygI/AAAAAAAAAY8/oShae3D40c8/s72-c/mahmoodbild.jpg' height='72' width='72'/></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-6779009356238009517</id><published>2008-03-19T02:36:00.002+01:00</published><updated>2008-03-20T06:27:46.771+01:00</updated><title type='text'>سه شعر- بیژن جلالی</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://www.kargah.com/peymanh/2/02.jpg"&gt;&lt;img style="DISPLAY: block; MARGIN: 0px auto 10px; WIDTH: 320px; CURSOR: hand; TEXT-ALIGN: center" alt="" src="http://www.kargah.com/peymanh/2/02.jpg" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;center&gt;&lt;span style="color:#999999;"&gt;عکس: پیمان هوشمندزاده&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;سه شعر&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;بیژن جلالی&lt;/span&gt;&lt;/center&gt;&lt;/big&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;**&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;امروز&lt;br /&gt;روزی است گرامی&lt;br /&gt;چون دیگر روزها&lt;br /&gt;و امروز&lt;br /&gt;روزی است زودگذر&lt;br /&gt;چون دیگر روزها&lt;br /&gt;و امروز&lt;br /&gt;روزی است دیرپا&lt;br /&gt;چون دیگر روزها&lt;br /&gt;و امروز&lt;br /&gt;روزی است&lt;br /&gt;که باید او را به فراموشی سپرد&lt;br /&gt;چون دیگر روزها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;**&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;ما تاجی از بیهوده‌گی بر سر داریم که از چراغ‌های فلئورسنت بیشتر می‌درخشد&lt;br /&gt;و صورت‌های رنگ‌پریده و توخالی ما زیر این نور بس تماشایی‌ست&lt;br /&gt;عشق ما دست کمی از صورت‌های ما ندارد&lt;br /&gt;از روز و از شب نازا مانده‌ایم&lt;br /&gt;و ستاره‌گان لال و خاموشند&lt;br /&gt;بی‌سرنوشت روی رود‌های بی‌موج ِخیابان‌های آسفالت‌شده&lt;br /&gt;کشتی سنگین بدن‌مان را می‌کشیم&lt;br /&gt;آرزوی‌مان از نوع ازگیل و زالزالک است&lt;br /&gt;و به زحمت میان ما کسی پیدا می‌شود که رنگ خونش را بداند&lt;br /&gt;سر‌های‌مان زیر این تاج بیهوده‌گی به پایین افتاده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;center&gt;**&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;در جهنم&lt;br /&gt;مردان و زنان واقعی&lt;br /&gt;وجود دارند&lt;br /&gt;که قیافه و طرز رفتار&lt;br /&gt;واقعی دارند&lt;br /&gt;و از امور&lt;br /&gt;واقعی صحبت می‌کنند&lt;br /&gt;در جهنم&lt;br /&gt;مردان و زنانی&lt;br /&gt;از تمام ممالک دنیا&lt;br /&gt;وجود دارند&lt;br /&gt;که بعد از سلام&lt;br /&gt;و احوال‌پرسی&lt;br /&gt;از نظریات و عقاید&lt;br /&gt;خود صحبت می‌کنند&lt;br /&gt;در جهنم&lt;br /&gt;مردان و زنان&lt;br /&gt;زیادی هستند&lt;br /&gt;که در کمال ادب&lt;br /&gt;در موقع خداحافظی&lt;br /&gt;به یکدیگر&lt;br /&gt;خدانگهدار می‌گویند&lt;br /&gt;ولی با رسیدن شب&lt;br /&gt;به جای سکوت&lt;br /&gt;با صدای فریادهای&lt;br /&gt;دل‌خراش خود&lt;br /&gt;خواب را بر یکدیگر&lt;br /&gt;حرام می‌کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#c0c0c0;"&gt;شعرخاک، شعر خورشید(گزیده شعرهای بیژن جلالی)- نشر مروارید، اسفند ۱۳۸۲&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/big&gt;&lt;/ul&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/5481586-6779009356238009517?l=khalil.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6779009356238009517'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/5481586/posts/default/6779009356238009517'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://khalil.blogspot.com/2008/03/blog-post_5113.html' title='سه شعر- بیژن جلالی'/><author><name>Khalil</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-5481586.post-3406257477354393175</id><published>2008-03-15T19:09:00.000+01:00</published><updated>2008-03-15T19:11:24.023+01:00</updated><title type='text'>یادداشت‌هاى فصل‌نامه‌ی  ‌سفر- محمد قائد</title><content type='html'>&lt;ul&gt;&lt;big&gt;&lt;center&gt;&lt;big&gt;&lt;a href="http://www.mghaed.com/safar/safar.list.htm"&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;سياحت آفاق و سير انفـُس از پشت‌ میز&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;- &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;محمد قائد&lt;/span&gt;&lt;/big&gt;&lt;/center&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشكل جامعه‌ی ايران، مانند همبرگر د
