|
Jun 30, 2009
![]() محمود داوودی دارد جلد کتابها را پاره میکند قرارهايش را به هم میزند تا در ايوان بنشيند ليوانی عرق دست ساز با ذرات خاطره مزه کند کودک کنار حوض خيره به ماهیهاست زن موی سياه به آب میزند کجا بود آن سرود که نخست بار شنيدم دسته گلی به دستم بود دادم به اولين بشری که دیدم شکست در جبين شما خوانده میشد اما من زيباترین پرندهی سال را من با چشمهای خودم ديدم نشسته بود روی درخت سرو و مردی آن دست خيابان به جایی که نديدم اشاره کرد و رفت کودکان بعد آمدند دست در دست مادران انگار چيزی ديده بودند دستهايشان مثل پرنده بود در اولين وزش گم میشد مادران دسته دسته موی کندند پارچهی سبز بر درخت بی پرنده میبستند و در وردی که میخواندند غروب چادری سياه شد بر پارکها و قهوهخانهها کودک روی پنجهی پا میايستد تا دهان ماهی ببوسد زن ماه به دهان دارد آب پرتاب میکند به آب گلهای ياس مچاله میکند لعنت بر شما که نمی گذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم جلد کتاب بال پرنده است با عطف نقرهی مهتاب که در ظلمات هم ديده می شود لعنت بر شما که نمیگذاريد حتی در ملکوت آرام بنشينم چند گفتم چنين مکن با ياس تو که ماه به دهان داری تو که سياه مویی چنين مکن با پرنده تو که دوست داری دستها سايبان چشم کنی چنين مکن با من که خواندن نمیتوانم چند سال چند صد سال به انتظار عروج آدم بنشينم آدم معروض به چند کوچه و بقالی زمستان سخت بود امسال حوض ترک بر داشتهاست از کنار در بزرگ سبز با قامت شکسته میگذرد ترس را چون پالتویی بلند به خود میپيچد حرف نمیزند سکوت نمیکند زمزمه میکند هر چه به ياد میآرد اطعمه و اشربهی بسيار بر سفره نهاده بودند شمعها در روز آفتابی میسوخت ليوانهای تمیز پيشخدمتی که با زبانی غریب سخن میگويد و مذهب غريبتری دارد دير وقت شب به خانه میآيد پالتوی خود را بر درخت سرو میآويزد شعر میگويد کتابی کهن را یک بند و یک نفس میخواند کجا بود آن سرود که نخست بار شنيده شد شب شد چکار کنيم؟ ايوان سرخ شده از جلد کتاب کودک با ماه خفته است زن به بام رفته تا ماه نو ببيند آنگاه ماهی که بود خاموش شد آسمان چون طبقی واژگون شد چاهی شد که طنابی تاريک تا انتهايش میرفت. مجموعه شعر«چند صحنه»، (شعرهای۱۳۸۲-۱۳۷۰) چاپ اول- تهران ۱۳۸۳، نشر آرویج. مرتضی ثقفیان گودالِ عصر پُر و خالی میشود از رنگها و صداهای ناآشنا بر ایوان میایستی تا کلاغی سر برسد روبرویت مینشیند، بال و پر میتکاند و نوک میکوبد به چتری شکسته، روی برفهای گذرگاه آنگاه در مییابی که شبی دیگر در کار آمدن است مجموعه شعر« طبلهای قبیلهی مُرده» چاپ اول- استکهلم ۱۳۷۲ نشر باران. جمشید مشکانی دارند آخرین کتابهای فارسی را، سوخته و نیمسوخته، بار وانت میکنند خوشهای انگور ارغوانی لهیده کنار بقچهی ناهار کارگران و رفتهاند ایرانیها از اینجا دور بساط ِ لبوفروشها ول میگردند جیببرها، عملیها، بچهبازها کامیونی مونتاژ میهن اسلامپارسی زلزلهی کوچکی میریزد از بتنپارهها بر آسفالت داغ بالای چارپایهای لق، آخوندی زاغ قرآن را غلط میخواند - در حال پاک کردن خُردههای شلغم و خرچنگ از ریشش- در دو چالهایم و در یک گونی سر خالی من و دشوارترین چشمهای فرانگ مجموعه شعر« کتاب ترس» چاپ اول- استکهلم ۲۰۰۲ نشر باران. Jun 28, 2009
![]() ...پایان بازی به این صورت نیست که همه به خانههایشان روند و منتظر باشند تا بازی دیگری آغاز شود. سوژهها، ذهنها، دگرگون میشوند. بیزاری پدید میآید، از هرچه دلانگیزش خواندهاند. برای همه، این جنگ با خدا نخواهد بود. کاری که تودهی مردم میکنند، این است که میان خدای خود و خدای آنها فرق بگذارند. مردم در طول تاریخ چنین کردهاند، باز هم چنین خواهان کرد و این حق آنان است. این بار اول نیست که مردم در برابر مقدسان قرار گرفتهاند. باز هم این بار، خدای این طرف و خدای آن طرف یکدیگر را خنثی میکنند و ستیز، زمینهای زمینی مییابد. در جنبش این روزها، خدایان هنوز به جنگ یکدیگر نرفتهاند. آنان هنوز در سازش با یکدیگر به سر میبرند و میتوانیم با نظر به نقش سوژهساز آنان بگوییم که سوژهها، هنوز سوژههایی یکسر متفاوت نشدهاند.... ◄در ایران چه میگذرد؟ مقالهی دوم محمدرضا نیکفر Jun 23, 2009
اما انگار فانوسِ خیال نقش عصبهایم را انداخت بر پرده: فرانتس کافکا به نظر میرسد در دفاع از سرزمینمان سخت کوتاهی شده است. تا کنون ما به این موضوع توجهی نداشتیم و کار خود را پی میگرفتیم. ولی وقایع اخیر اسباب نگرانیمان را فراهم کرده است. من در میدانگاه مقابل کاخ امپراطوری کارگاه کفاشی دارم. صبحها پیش از طلوع خورشید همین که مغازهی خود را باز میکنم، میبینم دهانهی تمامی کوچهها که به میدان میانجامد مملو از مردان مسلح است. ولی این مردان سربازان ما نیستند، چادرنشینان شمالیاند که به طریقی بر من نامعلوم تا درون پایتخت که به واقع با مرز فاصله ی بسیار دارد رخنه کردهاند. به هر تقدیر حالا این جا هستند و به نظر میرسد هر صبح بر تعدادشان افزوده میشود. اینها بنا بر طبیعت خود از خانه و کاشانه نفرت دارند و از این رو در هوای آزاد اردو میزنند. کارشان تیزکردن شمشیر، تراشیدن پیکان و تمرین سوارکاری است. این میدان بی سر و صدا را که با واسوسی دلهرهآمیز پاکیزه نگاه داشته میشد به طویلهای واقعی بدل کردهاند. البته ما گاهی سعی میکنیم از مغازهی خود بیرون بیاییم و دستکم کثافات خیلی ناجور را از سر راه برداریم ولی روز به روز افراد کمتری دست به این کار میزنند، زیرا قبول چنین زحمتی بیفایده است و در ضمن این خطر را هم در بر دارد که زیر سم اسبهای وحشی برویم یا آنکه به ضرب تازیانه زخمی بشویم. گفتوگو با این چادرنشیانان شدنی نیست. زبان ما را نمیفهمند، خودشان هم فاقد زباناند. حرفزدنشان با هم به قار قار کلاغ میماند. مدام مثل زاغچه جیغ میکشند. طرز زندگی ما و امکانات ما برایشان بیمعنی است و به آن اعتنایی ندارند. در نتیجه به زبان ایما و اشاره هم روی خوش نشان نمیدهند. هر اندازه هم چانهات را بجنبانی و دست وبالت را کج و کوله کنی، چیزی نمیفهمند و هرگز هم نخواهند فهمید. اغلب شکلک در میآورند، چشم میدرانند و کف به لب میآورند. ولی از این کار نه قصد ترساندن کسی را دارند و نه میخواهند چیزی بگویند. این کارشان فقط از روی عادت است و بس. ما پیش از آنکه برای برداشتن چیزی دست دراز کنند، از برابرشان پس مینشینیم و همه چیز را به آنها وامیگذاریم. به اندوختههای من هم کم دستدرازی نکردهاند. البته با دیدن حال و روز قصاب آن طرف میدان، برای من جای گله و شکایت چندانی نمیماند. هر روز پیش از آنکه او فرصت عرضه کردن کالای خود را بیابد چادرنشینان همهاش را به تاراج میبرند و آن را میبلعند. حتی اسبهاشان گوشتخوارند. چه بسا دیده میشود که سوارکاری کنار اسب خود دراز کشیده است و هر دو با هم، هر یک از سویی، شقه گوشتی را به دندان میکشند.. قصاب مرد ترسویی است و جرئت ندارد عرضهی گوشت را متوقف کند. البته ما وضع او را درک میکنیم، این است که برای حمایت از او پول روی هم میگذاریم. معلوم نیست اگر چادرنشینان گوشت گیرشان نیاید چه خواهند کرد ولی کسی هم نمیداند اگر هر روز گوشت داشته باشند، چه خواهد شد. چند روز پیش قصاب به صرافت افتاد شاید لازم نباشد زحمت سلاخی را بر خود هموار کند و صبح روز بعد نرهگاو زندهای به مغازه آورد. ولی دیگر اجازه ندارد این کار را تکرار کند. من یک ساعت تمام در انتهای کارگاه روی زمین دراز کشیدم، هرچه لباس، روانداز و تشک بود روی خود انداختم که نعرهی گاو را نشنوم. چادر نشینان از همه طرف به سر و کول حیوان میپریدند که تکهای از گوشت گرم او را به دندان بکشند. پس از آنکه سر و صدا فرو نشست، مدتی طول کشید تا جرئت کنم از کارگاه بیرون بیایم. چادرنشینان مثل آدمهای مست که دور خمرههای شراب حلقه زده باشند، کنار باقی ماندهی لاشهی گاو روی زمین پراکنده بودند. همان روز به نظرم رسید شخص امپراتور را پشت یکی از پنجرههای کاخ دیدم. امپراتور معمولا هیچوقت به اتاقهای بخش بیرونی پا نمیگذارد و همیشه فقط در باغ اندرونی به سر میبرد. ولی آنروز به نظرم رسید که کنار یکی از پنجرهها ایستاده است و سر به زیر گرفته قیل و قال جلوی کاخ خود را نظاره میکند. همه از خود میپرسیم:«سرانجام چه خواهد شد؟ تا کی باید این درد و رنج را تحمل کنیم. کاخ امپراتوری چادرنشینان را به اینجا کشاندهاست، ولی نمیتواند آنها را پس براند. دروازهی کاخ بسته است. نگهبانانی که پیشتر با شکوه و جلال فراوان بیرون میآمدند و به درون میرفتند، اکنون پشت پنجرههای میلهدار پناه گرفتهاند. نجات سرزمین ما به صنعت گران و پیشهوران محول شده است. ولی ما از انجام این وظیفه عاجزیم، هرگز هم ادعا نکردهایم از عهدهی چنین کاری برمیآییم. سوءتفاهمی پیش آمده که سرانجام مایهی هلاکمان خواهد شد.» داستانهای کوتاه- فرانتس کافکا، ترجمه: علی اصغر حداد- نشر ماهی، سرزمین ویران- تی. اس. الیوت* Jun 19, 2009
Jag spelar Haydn efter en svart dag och känner en enkel värme i händerna پس از روزی سیاه هایدن مینوازم و گرمایی ملایم در دستهایم احساس میکنم Tangenterna vill. Milda hammera slår. Klangen är grön, livlig och stilla. کلیدها میخواهند. چکشیهای نرم میکوبند پژواک سبزاست، پرشور و آرام Klangen säger att friheten finns och att nogon inte ger kejsaren skatt. پژواک میگوید آزادی وجود دارد و کسی به قیصر خراج نمیدهد Jag kör ned händerna i mina haydnfickor och härmar en som ser lugnt på världen. دستهایم را در جیبهای هایدنیام فرومیبرم و ادای کسی را درمیآورم که آرام جهان را مینگرد Jag hissar haydnflaggan - det betyder: "Vi ger oss inte. Men vill fred." پرچم هایدنی را بالا میبرم - یعنی " تسلیم نمیشویم. اما صلح میخواهیم" Musiken är ett glashus på sluttningen där stenarna flyger, stenarna rullar. موسیقی خانهای شيشهایست بر سراشیبی آنجا که سنگها پرواز میکنند، سنگها میغلتند Och stenarna rullar tvärs igenom men varje ruta förblir hel. و سنگها میغلتند از درون آن اما پنجرهها همه سالم میمانند Ibland slog mitt liv upp ögonen i mörker. En känsla som om folkmassor drog genom gatorna i blindhet och oro på väg till ett mirakel, medan jag osynligt förblir stående. گاهی زندگیام چشمانش را در تاریکی باز میکرد احساسی مثل اینکه انبوه مردم در خیابانها راه بروند در کوری وهراس به سوی معجزهای در حالی که من نامریی ایستاده باشم Som barnet somnar in med skräck lyssnande till hjärtats tunga steg. Långt, långt tills morgonen sätter strålarna i låsen och mörkrets dörrar öppnar sig. چون کودکی که با شنیدن ضربان سنگین قلبش از وحشت به خواب رود طولانی، طولانی، تا صبح نورهایش را درقفلها بریزد و درهای تاریکی بازشوند ۱- از مجموعه شعر« آسمان نیمه تمام»،۱۹۶۲ ۲-دعایی کلیسایی که با آواز میخوانند*. از مجموعه شعر« رازها در راه»،۱۹۵۸ Jun 17, 2009
◄شيشكیِاشباح- محمد قائد چگونه وقتی نسيم به قوطی برنگشت ستونها به باد رفت. |
| |||
|
|
||||