![]() |
![]() |
![]() |
Oct 10, 2006
کامران بزرگنیا خانهیِ باد است اين دل بی دری كه بسته شود هرگز و پنجرههایِ شيشه شكستهاش گذرگاهِ باد است و مامن جغدهايی و شبكورهايی كه آن: به هُوهُوهُويی و اين: با خِش و خِشِ خشكيدهیِ بالهايش آواز میخوانند سرخوش خوش میخوانند سرودِ كُند و بی وقفهیِ ويرانی را و خانه خانهیِ باد است، خانهیِباد شدهاست، خانهیِباد و علفها و هرزه گياه میرقصند بر در و ديوارش و بر شكافهایِ سقف و دَرزِساروجش بخوانيد و برقصيد دردلِ تاريكی درونِ تباهی و اگر مرگ را غيبتی باشد از دلِ غيبت هم زاده نمیشود جز: هرآنچه، كه نيست در خانهیِ باد و نترس ديگر، كه نخواهد خواند جز به هُوهُو هُويی و خَشْ خاشی و نخواهد جنبيد جز تارهایِ آويختهیِ در اهتزاز بی عنكبوتی كه بجنبد و آنروز، در همان لحظه، من پشتِ پردهیِ عنكبوت بودم در پناهِ تاريكی و در كنجِ اتاق دهانِ بی دندانش را به خندهای بیصدا گشوده كسی اين حفره پناگاهیست، مردگان را، اشباحِ جامانده را، و ارواح را ترا به جمالت كه از ياد نبری ما را آنجا يكی نشسته كه به كسی نمیماند يا به چهرهای - آشنا و ناآشنا ــ دست درازی برای گرفتن دارد اما چيزی ندارد كه بدهد - هيچ و در دلِ هيچش شمعی افروخته و نشسته به تماشا اما نه چهرهای دارد و نه در حفرههایِ خاليش چشمی - هيچ و هيچ و هيچ اينجا دارد بارانِ ريزي از آسمان به زمينِ خالي میريزد و سوزنهايی سرد را در مغزِ استخوان فرو میكند قسم به جمالت كه كوكبهیِ عشق بود ما را . . . و بهار، بهارانِ ديْسال و آن سالها؟ و فوجْ فوجِ گنجشكان كه میخوانند و میخواندند بر شاخسارِ چناران در خيابانِ پهلوی؟ و برگها سبز بود و سبز میباريد باران و بهشادی میخواندند بلبلان بر شاخساران اما اينجا،آبچالههايی، اينجا و آنجا دارد میسازد باران هر كدام مامنِ خورشيدی سرد و خاكستری و در خانه جز بارانِ خاكستر نمیبارد بهنرمی. بهنرمیِ آهی از سر آسودگی به نيمهشبی خاموش و سبزه به چه چنگ زند كه بَردمَد و ببالَد؟ و سبزينهیِ برگها را به تگرگي كوباند و ريختشان بر زمينِ خيس اين تندبارِ درهمْبارِ باران |
![]() |
|