![]() |
![]() |
![]() |
Sep 15, 2005
۱۵ سپتامبر( ۲۵ شهریور)
در آرزوی آن بودم که روزی در خانهی آفتابی پائيز که مثل برگ میچرخد درها و پنجرههارا بگشايم تا بر گونههای سرد هلن دو نارنج بشکفد و بعد شاهد باشم که چطور دوست خوب من ”وانيا” ی عزيز در لحظه جنون شليک می کند به هر چه پیر و فرسودهاست اما اکنون دير شده من خود فرسودهام کتم را میپوشم عکس نخلهای سوخته و کودکان مرده را بر میدارم و خارج میشوم از خانهی ابر آلود پائيز که مثل برگ میافتد در گوشهی سالهای قديمی. * هلن، وانيا و دکتر آستروف از قهرمانان نمايشنامه ی دايی وانيای چخوف از کتاب « چند صحنه»، شعرهای محمود داوودی |
![]() |
|