![]() |
![]() |
![]() |
Dec 18, 2004
جايی در نزدیکی زندگی هست بايد جايی نزدیک نزديک تر به خودت جايی جا باشد دو سه ماه پیش، در گوشه ی کوچه ی بونا، نیکولا همراه ژاک وآن ماری است. هرسه با عجله می روند، و ناگهان نیکولا به آن آدمی که هیچ کس هیچ وقت اسمش را نپرسیده است برمی خورد که تابلو های نقاشی می فروشد، همان مرد ریزه ی خپله ای که شبیه ستاره ای دریایی است که روی ساحل افتاده باشد ویک عینک شاخی به چشم زده باشد تا ببیند کجاست و چه خبر شده است نیکولا از او می پرسد: " حالتان چطور است؟ " و ستاره ی دریایی برای او شرح می دهد که حالش خوب نیست، از آپارتمانش بیرونش کرده اند، زنش در درمانگاه است، شش ماه است که از " این ها " نفروخته است، و غيره ... نیکولا خود را به ژاک و آن ماری که در پیاده رو کوچه ی آبی منتظرش ایستاده اند می رساند و به آن ها می گوید: وقتی از کسی می پرسیم " حالتان چطور است ؟ " غرض این است که او جواب بدهد: " بد نیستم، شما چطورید؟ " و دیگر هیچ |
![]() |
|