![]() |
![]() |
![]() |
Oct 16, 2004
سه شعر از عبدالعلی عظیمی
پاییز بوی خاکست و بوی برگ قیقاج ِ آب مستست درسرازیرِکوچهای در پیچ و تاب انگشتان ِ بلوری طوقی بر بافههای گیسویی - زن نشسته بر نرده ها دوپا در ایوان و سروتن چرخنده با باغ ودر- و باران که ار حیاط ِ نم زده عصر ِ تابستان میآید. پاییز عطر ِ داوودیها در حولوحوش ِ گلفروشیهاست. پاییز سکه قلبی است که راننده برمیگرداند به جای دو سکه و گرمایش به ده سکه میارزد غروبی مست که تردستان به شانه پنج انگشت شلال ِ رنگ هایش را میتاباند درست مثل زنی که تر و فرز از موهایش برمیدارد و طوقهبند را دستبندی میکند مو ها را شلال می کند از شانهای به شانهای و رهایش میکند بر سینه مردش و مرد در مییابد که به طرزِ غمانگیزی دوستش دارد. بوم! پوکیده و کرمو میترکند برخاک ِ نم باغچه این صدای افتادن انارهاست در قاب در پدر نشستهاست پشت به درختهای انار و تصویرشان و دو اناری که باهم میافتند ( یکی صدا ازش برمیآید و یکی انگار از خاک هم چون آب پدر نشستهاست آبی چشمان آسمانیاش برکت سالهای بارانیاست با مجرای اشکی که خشکیده سالها نشستهاست با گوشهایی که سنگین شده سالها و با آخرین دقتی که شاعری در کار دارد برای مرغها و خروسها تربچههای پاییزی بی مصرف را ریز ریز میکند. پاییز ۱۳۷۷ شب در را كه می بندد صدای ديگری می دهد يك صدای ِ ناآشنا يك صدای ِ اضافی كه از سرانگشت ِ فلز می رفت می گشت در گچ ِ ديوار و چوب ِ دَر و در خيال ِ تن مثل ِ شبدری كه شمردن ِ بيش از سه نمی داند و نمی داند آن انگشت ِ اضافی را چه بنامد مي بندد دَر را و باز می كند باز می كند آهسته ُتند می بندد می بندد ُتند و باز می كند آهسته چند قطره روغن باز می گرداند آن صدای ِ هموار را اما ديگر آن صدای ِ هميشه نيست حالا شب يك صدای ِ اضافی كم دارد |
![]() |
|