![]() |
![]() |
![]() |
Feb 28, 2008
![]() با دو تن از دوستان قرار گذاشته بودم یكشنبه به گردش برویم. اما در ساعت مقرر به گونهای نامنتظر خواب ماندم. دوستانم كه مرا همیشه فردی وقتشناس دیده بودند از چنین غیبتی شگفتزده شدند، به خانهای كه در آن زندگی می كردم آمدند، مدتی در برابر خانه انتظار کشیدند، سپس از پلهها بالا آمدند و در زدند. هراسان به خود آمدم، از تخت بیرون پریدم و به چیزی جز این توجه نداشتم که هر چه زودتر آماده شوم. سرانجام وقتی لباس به تن از در بیرون آمدم، دوستانم وحشتزده از برابرم پس نشستند. فریاد زدند:" پشت سرت چه شده؟" از لحظهی بیداری احساس میکردم چیزی مانع از آن است که سرم را عقب بدهم. دست به سوی آن بردم. همین که در پس سر دستهی شمشیری را در دست گرفتم، دوستانم که کمی بر خود مسلط شده بودند، بلافاصله فریاد زدند:"مواظب باش زخمی نشوی." نزدیکتر آمدند، وارسیام کردند، مرا به درون اتاق و جلوی آینهی گنجه بردند و بالاتنهام را لخت کردند. شمشیری بزرگ و قدیمی متعلق به سلحشوران با دستهای صلیبمانند تا قبضه در پشتم فرو شده بود، ولی تیغهی آن به گونهای باورنکردنی دقیقا میان پوست و گوشت به جلو خلیده بود بیآنکه جراحتی به بار بیاورد. حتی در پس گردن، در نقطهای که فرو شده بود، زخمی وجود نداشت. دوستان اطمینان دادند که شکاف لازم برای عبور تیغه بی کمترین جراحت و خونریزی ایجاد شده است. سپس وقتی بالای صندلی رفتند و شمشیر را آرام و آهسته ، میلیمتر به میلیمتر بیرون کشیدند، باز خونی جاری نشد و شکاف پس گردنم سر به هم آورد، به گونهای که تنها درزی ناچیز باقی ماند. دوستان خندهکنان گفتند:"بگیر، این هم شمشیرت" و آن را به دستم دادند. با هر دو دست آن را سبکسنگین کردم، سلاح گرانبهایی بود، بیشک جنگجویان صلیبی از آن استفاده کرده بودند. بهراستی چه کسی میگذارد سلحشوران قدیمی در خواب این و آن پرسه بزنند، بی کمترین احساس مسولیت شمشیرخود را تاب بدهند، آن را در تن خفتگان بیگناه فرو کنند و فقط از آن رو جراحات کاری به بار نیاورند که سلاحهاشان ظاهرا بر بدنهای زنده میلغزد و فزون بر این دوستان باوفا پشت در ایستادهاند و به قصد یاری در میزنند. داستانهای کوتاه- فرانس کافکا، نشر ماهی۱۳۸۳، ص ۶۰۳-۶۰۲ |
![]() |
|