![]() |
![]() |
![]() |
Jan 17, 2006
آری و من با چشمان خویش، سیبیل اهل کومی را دیدم که در قفسی آویخته بود، و آن گاه که کودکان به طعنه بر او بانگ می زدند سیبیل چه می خواهی؟ پاسخ می داد: می خواهم بمیرم
![]() صدای تق تق سینی صبحانه از آشپزخانهی پایین میآید در پیادهروی ِپاخورده روح نمناک و خاکستری زنهای خانهدار را حس میکنم پشت درهای باغ، ناامیدی جوانه میزند موج قهوهای مه بالا به سوی من میآید چهرههای کج و کوج در پیاده رو و زنی که با حرکتی تند و دامنی گل آلود میگذرد با لبخندی بی هدف که پرپر میزند در هوا و گم میشود بر بام خانهها در سرزمین گیاهان تزئینی و پیراهنهای سفید تنیس آنجا که خرگوش چاله خواهد کند و باز خواهد گشت خار خواهد روئید گلها بر شن زار و باد خواهد گفت اینجا آدمهای بی خدا خوب زندگی کردند و تنها یادگارشان این است خیابان آسفالت و یک هزار توپ هدر رفتهی گلف
|
![]() |
|