![]() |
![]() |
![]() |
Mar 4, 2006
نقد زیر بخش اول مقالهای است برگرفته از سایت نیلگون که در « نقد و نظر» باز چاپ میشود. ممنون از دوستی گرامی که زحمت کشیدهاند، آن را تایپ کرده و فرستادهاند
« باغ در باغ» ![]() چنین است که مجلهای فرهنگی را باز میکنیم و جملههایی میخوانیم از این دست: « فکر به فکر نزدیک است. اصلاً یک فکر همان فکر دیگر است»؛ طبیعی است که اگر شما و من متعلق به زبانها، اعصار و کشورهای مختلف بودیم، بیداریهایمان نسبت به هم میخفت، و خوابهایمان به سوی هم بیدار میشد»؛ آنچه در طول ماقبل تاریخ و تاریخ بوجودآمده، نهایتاً در اعماق ما بصورت مکتوم، هستی یافتهاست. این، آن رئالیتهی بزرگ است»؛ «عینیت موجود تحمیلی بر ما مرده است، یک مردار است. وظیفهی ما عبور از آن است»؛ «اشتباه نکنیم، افلاطون و زردتشت، در صورتیکه در ابتدا با تاریکی ِروان شیخ اشراقی عهد نمیبستند، امکان نداشت به صورت بخشی از مشرق او درآیند»؛ «زمانی مارکسیسم در تاریکی و جهل عصر ما و در سلولهای زندانهای ما، به ما حسی از انفجار میداد. بعدها دیدیم که این حس انفجار کاذب بود و فقط در ما تشدید ناموزونی میکرد که از این بابت خوب بود». ما کاری به خوبی یا بدی آن نداریم، اما نوشتهی آقای براهنی گواهی میدهد که مارکسیسم در این زمینه توفیق درخشانی داشته، چه کار از ناموزونی گذشته و به نامیزانی کشیدهاست.این جملهها، در معنای دقیق کلمه، یاوهاند. و اگر ما خوانندگان وظیفهی خود را انجام میدادیم، اگر بابت هر کلمه و هر جملهای که نوشته و چاپ میشود از نویسنده و سردبیر حساب پس میکشیدیم، این گونه یاوهها - که نمونههایشان در کمابیش تمامی نشریههای فرهنگی ما یافت میشودـ در هیچ نشریهی آبرومندی چاپ نمیشد. این را نیز باید افزود که به عمد از نشریه و سردبیر سخن گفته میشود و نه کتاب و ناشر. کسی قصد- و حق - ندارد اشخاص مبتلا به « ناموزونی»- خواه شدید و خواه خفیف- را ممنوع القلم کند، این اشخاص میتوانند- یا به هر حال باید بتوانند- بدایع خود را به صورت کتاب چاپ کنند. حساب کتاب از حساب جُنگ و مجله جداست. چرا که مطالب مجله را گردانندگان آن از میان مطالب بسیار بر میگزینند و با همین گزینش، ارزش آنها را تأیید میکنند. یکی از اولین سنجههای این گزینش باید معناداربودن باشد. سردبیری که مطلبی را برای چاپ برمیگزیند، باید بتواند معنای تک تک ِجملههای آن را باز گوید. و بر خواننده - و تنها بر خواننده - است که هر جا جملهی بیمعنی و متنی بی سر و ته دید اعتراض کند و حساب پس بکشد. واقعیت این است که اگر این گونه پریشانیگوئیها از جُنگهای فرهنگی سر در میآورند، به علت سهلانگاری خوانندگان جُنگ است. ما عادت کردهایم این گونه یاوهبافیها و انتشار آنها را جزء طبیعی فعالیت فرهنگی به شمارآوریم و خیلی که شورش درآمد، لبخندی بزنیم و دست بالا مطلب را در جمعهای خصوصی بخوانیم و بخندیم. اما عادت نداریم مچ نویسنده و یقهی سردبیر را بگیریم و از آنها معنای آنچه نوشته و چاپشده را بپرسیم. چرا که متوقع معنا نیستیم. اگر از چیزی که میخوانیم سر درآوریم، چه بهتر، و گرنه میگذریم و به سراغ جملهی بعدی میرویم( و ای بسا این عادت را تماس بیش از اندازه با شعر به ما داده باشد و شعر نو هم این عادت را بدل به قاعده کرده). و از آنجا که ما از جمله متوقع معنا نیستیم، نویسنده هم خود را موظف نمیداند که آنچه مینویسد حتماً معنای روشنی داشتهباشد. و چون میداند که به هر حال کسی واکنشی نشان نخواهدداد، قلمانداز هر چه خواست به هم میبافد و سردبیر مجله هم، گرچه خود را در « کوتاه کردن مقالهها و ویراستاری آنها» آزاد میخواند هر چه را برایش فرستادند راهی چاپخانه میکند، به ویژه اگر فرستنده- به هر طریق- اسم و رسمی هم به هم زدهباشد. متن کامل ِ بخش اول. |
![]() |
|