![]() |
![]() |
![]() |
Dec 6, 2007
![]() کوشیار پارسی پاییز. باران، آفتاب و برف گه گاهی. زیبا: آمیزهی فصلها. تنها شکوفه نیست و غنچه. برگها که تک تک، با پروازی مثل پروانه، از شاخهها جدا میشوند، آذین ِ فکرهای پاییزیم هستند. پاییز در آمستردام. بیست سال زیبا در جنوب زندگی کردهام. توی روستا. آدمها یکدیگر را میشناختند و با روی خوش به هم سلام میکردند. سگشان در جلو یا پشت سر. چه کسی جلو میرفت؟ در روستا، سگ. در شهر، آدم. تخیل همیشه در برابر ِ واقعیت، قامت ِ کوتاهی داشت. مراقب هستم از آن چیزی نگویم. با این همه مهم است نام ببرم، به ترتیب. یازده ماه است که در آمستردام زندگی میکنم. پایتخت، جایی که همه چیز در آن روی میدهد. جایی که آدمها گشاده رو ترند. باهوشتر. زیباتر. جایی که آدمها در راهاند، مثل کارگرانی که در گذشته چون گروه پشه سوی کارخانه میرفتند. این جا به انتظار ِ سقوط بودم. همانگونه که افلاتون گفته بود. سقوط ِ اخلاقی پیش از سقوط ِ مادی. هیچ زمانی نتوانسته این نظر را پس بزند. با اینهمه دیگر به انتظار ِ سقوط نیستم. تو اتاقم نشستهام. از ایستگاه مرکزی، با مترو پانزده دقیقه راه است. دوتا خانهی بلیط. راستش سیاه سوار میشوم. شانس گیرافتادن کم است. اگر نشد، درمانده نگاه میکنم، انگار بی خبر بودهام. لهجهام هم کمک میکند. اما این راه حل نیست. راه حل ِ واقعی را باید بیرون از خودت بجویی. بگذار از دوازده سپتامبر سال دوهزار و یک بگویم. پاییز. متن کامل در «باغ داستان» |
![]() |
|